نوشته‌ها

ببخشید خانم شما ثروتمند هستید

آن دو کوچولو شتابان از حفاظ هوای طوفانی گذشته وارد منزل شدند.

هر دوی آنها، هم دختره و هم پسره، کت کهنه و گل و گشادی به تن

داشتند. «ببخشید خانم، کاغذ باطله دارید؟»

سرگرم کار بودم و می خواستم پاسخ رد به آنها بدهم که چشمم به

پاهای آن دو افتاد. دمپایی های کوچک و ظریفی که از برف و باران کاملا

خیس شده بودند، به پا داشتند.

«بیایید تو تا یه فنجون شیر کاکائوی گرم براتون دست کنم.» هیچ حرف

دیگری میان ما رد و بدل نشد. دمپایی های خیس آنها، علائمی از کف

پاهایشان بر روی سنگ پهن اجاق بر جای گذاشتند.

بایک فنجان شیر کاکائو، کمی نان برشته و مربا از آنها پذیرایی کردم تا

شاید در برابر سرمای بیرون مقاوم شوند. سپس به آشپزخانه برگشتم

و دوباره مشغول رسیدگی به دخل و خرج خانواده شدم.

سکوت مطلق حاکم بر اتاق جلویی، حواسم را به خود جلب کرد؛

به همین خاطر لحظه ای به داخل اتاق نگریستم.

دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفته بود و خیره به آن می نگریست.

پسر کوچولو با صدای نرمی پرسید: «ببخشید خانم،… شما ثروتمند هستید؟»

ببخشید خانم شما ثروتمند هستید

«من؟ اوه، نه!» و نیم نگاهی به روکش نخ نمای مبل ها انداختم.

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت: «رنگ فنجون

نعلبکی ها به هم می خوره.» صدایش خشن بود و از فحوای آن احساسی

از گرسنگی استنباط می شد، تمنایی که از بی غذایی تن نبود.

آن دو در حالی که بسته های کاغذ را برای محافظت از وزش باد در مقابل

صورتشان گرفته بودند، رفتند. آنها تشکر هم نکردند؛ احتیاجی هم به این

کار نبود. آنها بیشتر از آنچه می باید، کرده بودند. فنجان های سفالی آبی

رنگ ساده و نعلبکی هایش، ولی خوب، به هم می خوردند. سیب زمینیها

را امتحان کردم و آبگوشت را هم زدم. سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای

سرم، همسرم، شغل خوب و دائمی اش- همه اینها هم، به هم می آمدند.

صندلی ها را از جلوی اتاق برداشته و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن

را مرتب کردم.لکه های گلی دمپایی های کوچک، هنوز از روی سنگ اجاق

خشک نشده بودند. آنها را پاک نکردم. خوش دارم این لکه ها همیشه در آنجا

باقی بمانند تا هرگز دوباره از یادم نرود کهچقدر ثروتمند هستم…

مقاله بیندیشید و ثروتمند شوید

ما در دنیایی زندگی می کنیم که وفور نعمت دارد و هر چیز که دلتان بخواهد

در آن موجود است. بین ما و آرزوهایمان هیچ مانعی نیست جز خلاء هدفی

قطعی که باید آن را پر کنیم.

هیل مخالف این ایده بود که موفقیت به شانس، زمینۀ خانوادگی یا سرنوشت

و تقدیر الهی بستگی دارد و می خواست برنامه ای عینی برای رسیدن به

موفقیت ارائه کند که تماماً به خود فرد بستگی داشته باشد. کتاب ((فکر کنید

و ثروتمند شوید)) اثر بزرگ ناپلئون هیل است که آنرا موقعی نوشته بود که

مشاور فرانکلین روزولت، رئیس جمهور وقت آمریکا، بود. نثر این کتاب انرژی

بخش است و صفحه های اولش به رازی اشاره دارند که در این کتاب نهفته

است ولی در آن جا مستقیماً به آن اشاره نمی شود. هیل در آن جا مطرح

می کند که وقتی به این راز می رسید لحظه ای توقف کنید و دوباره آن را

مرور کنید زیرا نقطۀ عطف زندگی تان در این لحظه است. در این کتاب هیچ

نکتۀ مبهم و پیچیده ای وجود ندارد. فقط مسائلی را شرح می دهد که کارآیی

دارند و سایر مسائل را در قلمرو ابهام باقی می گذارد.

* پول و معنویت

هیل در این کتاب ، تصدیق می کند که دلیل اصلی نوشتن این کتاب از نظر او

این واقعیت بوده است که زندگی میلیون ها زن و مرد به خاطر فقر فلج شده بود.

هیل در کتابش فقط در مورد فرار از فقر صحبت نمی کند بلکه این جسارت را

به خرج داده است که در مورد ثروتمند شدن بنویسد.

شاید رابطۀ بین ارزش های معنوی و ثروتمند شدن در میان غیر آمریکاییان جدی

گرفته نشود یا حتی درک آن مشکل باشد ولی این رابطه در اخلاقیات آمریکایی

موجود است. خلق ثروت محصول ذهن، ترکیب استدلال، تخیل و سرسختی است.

او به این نتیجه رسیده بود که منحصر به فرد بودن یک ایده یا محصول همواره به

پاداش پولی ختم می شود.

این مفهوم که هر نوع ثروت و موفقیتی از ذهن سرچشمه می گیرد در حال حاضر

مفهومی متداول است و زیر بنای دانش در عصر اطلاعات محسوب می شود.

* آرزو

هیل به داستان (( ادوین سی بارنز)) اشاره می کند که یک روز به در خانۀ

(( ادیسون)) رفت و گفت که می خواهد شریک تجاری آن مرد مخترع شود، اما

ادیسون کار پیش پا افتاده ای به او داد. از آنجایی که او خودش را شریک پنهانی

ادیسون می دانست نمی خواست احساس کند که یک آدم معمولی دیگر در

دستگاه کار ادیسون است. و سر انجام هم شریک ادیسون شد. بارنز این راز

موفقیت را حس کرده بود که برای اطمینان از این که هرگز به شرایط زندگی

سابق تان باز نخواهید گشت باید همۀ پل های پشت سرتان را خراب کنید

تا هیچ راه برگشتی نداشته باشید. اگر شما یک هدف قطعی را برای خودتان

تعیین کرده باشید خواه ناخواه به نتایجی خواهید رسید.

هیل به خواننده های کتابش نصیحت می کند که  اگر دیگران ایده تان را دیوانگی

دانستند هیچ نگرانی به خودتان راه ندهید. دوستان (( مارکونی)) ( مخترع رادیو)

برای این که او باور داشت می تواند از طریق هوا پیام ارسال کند او را به یک

بیمارستان روانی بردند. سخن معروف هیل این بود که هر چیزی که ذهن انسان

بتواند درک کند و آن را باور داشته باشد دست یافتنی است ولی بزرگ ترین توصیۀ

او این است که اگر وجود فلاکت و بدبختی را بپذیرید حتماً هدف بزرگی برای زندگیتان

در نظر خواهید گرفت. ا این قطعۀ ادبی را در کتابش آورده است که :

آن چه از نوکری کردن آموختم

این بود که حیرت زده دریافتم

هر دستمزدی از زندگی طلب کنم

زندگی با کمال میل به من می پردازد.

* هوش نامحدود

هیل عقیده دارد که انطباق ذهنی با (( هوش نامحدود)) منبع ثروت است. او

به این شناخت رسیده بود که هوشیاری، به مغز محدود نمی شود بلکه مغز

یکی از عناصر تشکیل دهندۀ یک ذهن یکپارچه و متعالی است.

بنابر این برخورداری از چنین ذهن وسیعی در واقع دسترسی داشتن به تمام

دانش، قدرت و خلاقیت موجود در جهان است.

* ذهن نیمه هوشیار

درست همان طور که شما می توانید پیام های رادیو را با تنظیم موج آن دریافت

کنید، می توانید افکاری را راجع به خودتان از طریق ذهن نیمه هوشیارتان در

دنیا منتشر کنید تا به صورت(( شرایطی)) که در زندگی برایتان پیش می آیند به

سوی شما برگردند. با کنترل افکارتان می توانید آن چه را که وارد ذهن ناخود

آگاهتان می شود کنترل کنید به این ترتیب ذهن ناخود آگاهتان آرزوهای واقعی تان

را بهتر منعکس می کند و پیام های روشن تری را در ارتباط با آرزوهایتان در قلمرو

نامحدود کائنات منتشر می کند.

از آنجایی که فکر معادل فیزیکی اش را پیدا می کند خود شما برای به وقوع پیوستن

رویاهایی که دارید شرایط را ایجاد می کنید. به همین علت است که روی کاغذ

آوردن رقم دقیق پولی که می خواهید به آن برسید اهمیت دارد. بعد از این که این

مبلغ در ذهن نیمه هوشیار شما حک می شود، و از آن به بعد به صورت ناخودآگاه

اعمال و تصمیم گیری هایتان در راستای هدف مورد نظرتان شکل می گیرند.

این مفهوم در مورد دعا کردن نیز صدق می کند. اکثر افراد به خاطر ناامیدی از نتیجۀ

دعا از آن دست می کشند ولی هیل اعتقاد دارد که علت اصلی این امر محرومیت از

یک شیوۀ درست است. اگر هر چیزی که از راه دعا طلب می کنید فقط یک خواستۀ

قلبی باشد که از طریق ذهن خودآگاه بیان می شود احتمال رسیدن به آن خیلی کم

خواهد بود. چیزی که شما آرزوی رسیدن به آن را دارید نباید در این سطح باقی بماند

بلکه برای این که تأثیر واقعی داشته باشد باید بخشی ازنیمه هوشیار شما شده باشد

که تقریباً بیرون از وجودتان قرار دارد.

نوشته ناپلئون هیل

چگونه ثروتمند باشیم از دیدگاه پاول گتی

ثروت حداقل به همان اندازه که به پول ارتباط دارد، به موضوع شخصیت، فلسفه،

دیدگاه و شیوۀ فکری هم ارتباط پیدا می کند. میلیونر بودن در این روزگار و در این

عصر فقط جمع کردن مال دنیا نیست و این طور نمی تواند باشد. انسان توانمند

و آرزومندی که مشتاقانه به دنبال کسب موفقیت است باید درک کند که واژۀ

( ثروتمند) معانی بیشماری دارد. او برای کسب ثروت واقعی باید به تمام

معنی مثبت کلمه، یعنی از هر لحاظ ثروتمند باشد.

 هر انسانی برای این که یک ثروتمند واقعی باشد، بدون در نظر گرفتن میزان

اموالش باید از ارزش هایی برخوردار باشد. اگر این ارزش ها از نظر شخصیتی

بی معنی باشند

هر مبلغ پولی که به دست آورده شود نمی تواند خلاء زندگی اش را پر کند.

*از جستجوی چاه نفت تا تجارت

جورج گتی، پدر پاول گتی، در مزرعه ای واقع در اوهایو در فقر بزرگ شد ولی با کمک

همسرش موفق شد وارد مدرسۀ حقوق شود. او در مینییاپولیس وکیل موفقی شد

و در دوران هجوم مردم برای کشف و استخراج نفت در ایالت اوکلاهاما از جمله افراد

موفق بود.

جان پاول گتی، در خانواده ای با چنین وضع نسبتاً خوب مالی به دنیا آمد و تنها فرزند

خانواده بود. او در کتابش با شوق از دوران نوجوانی اش یاد می کند که در میدان های

نفتی به جای مردان قدرتمند و قوی هیکل کار می کرد. او تصمیم داشت در دستگاه

دیپلماسی آمریکا خدمت کند، ولی در سن ۲۲ دو سالگی به عنوان کاوشگر نفت

فعالیت مستقل اقتصادی اش را آغاز کرد. در سن ۲۴ سالگی میلیونر شد. از آن جایی

که تصمیم گرفته بود خودش را بازنشسته کند چند سال بیکار بود واز زندگی اش لذت

می برد اما والدینش از این موضوع راضی نبودند. پدرش به او گفت که وظیفه دارد

فعالیت هایی را راه اندازی و اداره کند تا ضمن تولید ثروت به بهبود زندگی مردم کمک کند.

گتی به دنبال کشیده شدن هجوم کشف و استخراج نفت به سمت کالیفرنیا تصمیم

گرفت در میدان های جدید نفتی در نزدیکی لوس آنجلس سرمایه گذاری کند.

ظرف چند سال، فعالیت او ناگهان توسعه پیدا کرد ولی مرگ پدرش در کارش اختلال

ایجاد کرد. در طول دوران رکود اقتصادی گتی به این فکر افتاد که برای توسعۀ کاوش،

تصفیه و بازاریابی خرده فروشی نفت، یک شرکت نفتی یکپارچه تشکیل دهد.

او سهام های نفتی را که در آن زمان بسیار ارزان بودند خریداری کرد….

در سال ۱۹۵۷ گتی به عنوان ثروتمندترین مرد آمریکا شناخته شد.

زن پولدار

در حرفۀ سرمایه گذاری(( چگونه)) سرمایه گذاری کردن، یعنی چگونه

ملک اجاره ای را خریدن، چگونه سهام را انتخاب کردن، یا چگونه

بازپرداخت خوبی در قبال سرمایه گذاری به دست آوردن، موضوعاتی

هستند که برای مردان و زنان به طور مشترک مطرح می باشند.

چه سهام، اوراق قرضه، و چه ملک برایشان فرق نمی کند که شما

زن هستید یا مرد که مبادرت به خریدن، فروختن، نگهداری، بازسازی،

و یا اجاره می کنید.

در رابطه با پول، از لحاظ تاریخی، جسمی، ذهنی و احساسی زنان و

مردان متفاوت هستند.

مهمترین علت این که زنها امروزه در رابطه با پول و سرمایه گذاری در

بی خبری کامل به سر می برند، همین تفاوت ها هستند.

این کتاب دربارۀ استقلال مالی است، چرا که معتقدم کلید آزادی زنان

قبل از هر چیز دیگری در آزادی مالی آنها نهفته است.

استقلال مالی برابر با آزادی است. مادامی که برای گذران زندگی

به شخص دیگری وابسته اید، آزاد نیستید. فقط همین. استقلال مالی

لحظه ای حاصل می شود که درآمد ماهیانۀ شما بیشتر از هزینه های

ماهیانه ام باشد، بدون اینکه برای آن کار کنم.

همۀ ما می دانیم که زندگی ما با مادرانمان تفاوت بسیار دارد اما شاید

تعجب کنید که این تفاوت چقدر فاحش است.

در ادامه شش دلیل منطقی ارائه می شود که چرا زنها باید وارد

حرفۀ سرمایه گذاری شوند:

آمار

آمار زنان مجرد، بالاست. درآمد بازنشستگی زنان کمتر از مردان است.

نرخ بالای طلاق. زنها بیشتر از مردان عمر می کنند. از میان سالمندانی

که در فقر زندگی می کنند ۴/۳ زن هستند. ………

این آمار به ما می گویند که زنان بیشتر و بیشتری، بخصوص در هنگام پیری،

یا تحصیل کرده نیستند و یا آمادگی حمایت مالی از خودشان را ندارند.

ما همۀ عمرمان را صرف کرده ایم تا خانواده هایمان را نگهداری و مراقبت

کنیم اما توانایی نگهداری خودمان را در این راه حیاتی نداریم.

ما به شخص دیگری وابسته ایم تا از ما نگهداری کند، مثلاً: یک شوهر،

یا دوست، یا یک رئیس ، یا یکی از اعضای خانواده یا دولت، یا اینکه تصور

می کنیم که اوضاع رفته رفته بهتر خواهد شد.

هیچ کس به امید طلاق ازدواج نمی کند. هیچ کس نیز به امید اخراج شدن،

شغلی را نمی پذیرد. ولی حادثه پیش می آید، و امروزه بیش از پیش این

وقایع اتفاق می افتند. ای، زنها، اگر برای آیندۀ مالی خود به شوهرتان،

رئیس تان ویا هر کس دیگری وابسته هستید، یک بار دیگر هم فکر کنید.

خیلی ساده است، ممکن است روزی آن ها وجود نداشته باشند. معمولاً ما

حتی متوجه نیستم که تا چه حد به دیگران وابسته هستیم تا آنکه با هشدار

شخصی خودمان مواجه می شویم.

مانعی در شغل های شرکتی برای زن ها وجود دارد به نام سقف شیشه ای.

سقف شیشه ای می گوید که به خاطر جنسیت، زن ها فقط می توانند تا

بالاترین پست داخلی شرکت ارتقا پیدا کنند و بالاتر از آن امکان ندارد.

دنیای سرمایه گذاری و بازار اهمیت نمی دهد که شما مؤنث هستید یا مذکر،

سیاه هستید یا سفید، فارغ التحصیل دانشگاه هستید یا اخراجی دبیرستان،

تنها چیزی که برای بازار اهمیت دارد این است که تا چه اندازه با پول خود

هوشمندانه عمل می کنید.کلید موفقیت آموزش و تجربه است. در رابطه با

انتخاب های سرمایه گذاری، هرچه هوشمندانه تر عمل کنید، موفقیت بیشتری

نصیبتان خواهد شد. هیچ محدودیتی، مانعی، اعم از مرئی یا نامرئی یا به هر

شکل دیگری، در حرفۀ سرمایه گذاری برای زنان وجود ندارد.

به علت مانع نامرئی و نابرابری دستمزد جاری بین زن ها و مردها در شرایط

برابر، مقدار درآمدی که یک زن می تواند داشته باشد، محدود است.

در سرمایه گذای، مقدار پولی که می توانید کسب کنید، نامحدود است.

شما کاملاً مسئول مقدار درآمدی هستید که به عنوان یک سرمایه گذار کسب

می کنید و این درآمد تحت کنترل شماست.

خودباوری یک زن ارتباط مستقیم با توانایی او در تأمین خویش دارد. وابستگی

به هر شخصی برای تأمین زندگی مالی می تواند منجر به کمبود احساس ارزش

شخصی شود.

ممکن است دست به کارهایی بزنید که اگر پول برایتان اهمیتی نداشت، هرگز

آن کارها را نمی کردید. من شاهد بوده ام که اگر زنها بدانند که چگونه می توانند

از لحاظ مالی مستقل شوند، خودباوری آن ها افزایش می یابد.

برای زنان، یکی از موانع موجود در رابطه با سرمایه گذاری وقت است.

این موضوع بخصوص دربارۀ مادران صدق می کند که اغلب ساعتهای بی شماری

از وقت بیداری خود را صرف نگهداری از بچه ها می کنند.

زن پولدار

فرمول استقلال مالی

من دارایی هایی را خریده و ایجاد می کنم که جریان پول نقد را به وجود می آورند.

این جریان پول نقد هزینه های زندگی مرا تأمین می کند. در صورتی که جریان پول

نقد من برابر یا بیشتر از هزینۀ زندگی ماهیانۀ من بشود، در آن صورت از لحاظ

مالی مستقل هستم. من از لحاظ مالی آزاد هستم چون اموال من جریان پول نقد

برای من تولید کرده و برای من کار می کنند. دیگر مجبور نیستم برای پول درآوردن

کار کنم.

اولین بخش این فرمول این است که دارایی را خریداری یا ایجاد کنیم، دارایی چیزی

است که جریان پول نقد ایجاد کند.

من دارایی هایی را می خرم و خلق می کنم که جریان پول نقد تولید می کنند.

این جریان پول نقد از دارایی ها، هزینه های زندگی مرا تأمین می کنند. هرگاه جریان

پول نقد ماهیانۀ من با داراییهایم مساوی یا بیشتر از هزینه های ماهیانۀ زندگی من

بشوند، در این صورت، از لحاظ مالی مستقل هستم. از لحاظ مالی مستقل هستم

چون دارایی های من برایم جریان پول نقد تولید کرده و برایم کار می کنند. من دیگر

مجبور نیستم برای پول کار کنم.

 توصیه های مهم:

۱- آموزش دیدن را شروع کنید. باید امور مالی خودتان را منظم کنید. قطعاً نیاز دارید

که مفاهیم اولیۀ این کار را بدانید. همۀ این ها مهم هستند. ولی به تنهایی کافی

نیست. هرگاه اصول اساسی را درک کردید، زمان آن فرا می رسد که نقشی

فعال در جهت اهداف مالی خودتان به عهده بگیرید.

۲- کتاب بخوانید. صدها کتاب دربارۀ پول و سرمایه گذاری وجود دارد.

۳- روزنامه ها و مجله های مالی بخوانید. اگر همۀ واژه های تخصصی آن را نمی فهمید،

باز هم آن ها را بخوانید.

۴- با سرمایه گذاران صحبت کنید. به دنبال افرادی بگردید که در چیزهایی سرمایه

گذاری می کنند که مورد علاقۀ شما نیز هستند.

۵- از اینترنت استفاده کنید. تلاش کنید تا همه نوع اطلاعات در مورد سرمایه گذاری

های منتخب خود را بیابید.

ما در روند سرمایه گذار شدن چیز یاد می گیریم. مقداری تجربۀ عملی به دست

می آوریم، اشتباه می کنیم، از اشتباهات خود چیز یاد می گیریم. تجربۀ بیشتر

کسب می کنیم و در این پروسه، دانش ما، اطمینان ما و تواناییهای ما رشد می کند.

این را بدانید که در روند خودتان اشتباهاتی، گاه بسیار بزرگ، مرتکب خواهید

شد، باید کاملاً آمادۀ مقابله باشید. لحظات هولناکی را خواهید داشت. ا

وقاتی پیش خواهد آمد که مجبور می شوید تصمیم هایی با نتایج مبهم بگیرید.

در چنین اوقاتی است که شخصیت ما مورد آزمایش قرار می گیرد. اگر از چالش ها

دوری کنیم، رشد نخواهیم کرد. هیچ چیز یاد نخواهیم گرفت. اگر با چالشی

مقابله کنیم، چه موفق شویم و چه شکست بخوریم، موهبتی است که باعث

رشد ما می شود و همان کسی می شویم که باید بشویم و این کسب سرمایۀ

احساسی و فکری قیمت ندارد.

بسیاری می گویند که پول مهمترین چیز در زندگی نیست. هرچند، پول مسلماً

روی هر چیزی که مهم است، تأثیر می گذارد: سلامتی شما، تحصیلات شما،

کیفیت زندگی شما.

سرانجام، پول یکی از این دو ارمغان را برای شما دارد: یا بردگی، یا آزادی. بردگی

برای شغل، و گاهی اوقات بردگی در روابط عاشقانه. یا آزادی، یعنی آزادی در نحوۀ

زندگی دلخواه.

خلاصۀ کتاب

کیم کیوساکی

حکایت دولت و فرزانگی

روزگاری جوانی هوشمند می زیست که می خواست دولتمند شود. آکنده از

نومیدی ها و موانعی انکار ناپذیر، هنوز به ستارۀ بخت خود اعتقاد داشت. به

عنوان دستیار مدیر حسابداری در شرکت تبلیغاتی کوچکی کار می کرد.

حقوقش بسنده نبود، کارش برای او چندان رضایتی به همراه نمی آورد. در این

فکر و رؤیا بود که به کاری دیگر دست بزند.

بیش از یک سال بود که کارش کابوس روزانه اش شده بود.

یک روز که به شدت احساس ناکامی می کرد، ناگهان به فکر دیدار یکی از

عموهایش افتاد که بسیار دولتمند شده بود. شاید او بتواند اندرزی بدهد، و

شاید از آن هم بهتر: پولی.

عمویش پس از گوش سپردن به حکایت ناله و فغانش گفت: (( بر آن شدم

یاری ات کنم تا از این وضعیت برهی. تو را نزد مردی خواهم فرستاد که به من

کمک کرد تا دولتمند شوم. او را (( دولتمند آنی)) می خوانند.))

جوان به سوی شهر دولتمند آنی رهسپار شد. اکنون مقابل در ورودی خانۀ

دولتمند ایستاده بود. نگهبان به خشکی پرسید: (( چه خدمتی از دستم برایتان

ساخته است؟ ))

(( میل دارم دولتمند آنی را ببینم.))

مستخدم، جوان را تا در ورودی باغی با استخری درخشان در وسط آن همراهی

کرد. نگاه جوان به باغبانی افتاد. وقتی جوان به او نزدیک شد، باغبان از کارش

دست کشید و با لبخندی به او خوشامد گفت.

با صدایی گرم و دوستانه پرسید: (( برای چه به این جا آمده ای؟))

(( آمده ام دولتمند آنی را ببینم.))

دولتمند از جوان پرسید: (( آیا از کارت راضی هستی؟ ))

(( تصور می کنم. اوضاع اداره ام اندکی دشوار است.))

(( اگرچه باید از کارت لذت ببری، به تنهایی کافی نیست. برای دولتمند شدن

باید از اسرار آن آگاه باشی. آیا به راستی معتقدی که این اسرار وجود دارند؟))

(( بله، معتقدم.))

(( بیشتر مردم معتقد نیستند که کسب دولت اسراری داشته باشد. معتقد

نیستند که می توانند دولتمند شوند. باید با این اعتقاد آغاز کنی که می توانی

دولتمند شوی، سپس باید با شور و شوق طالب آن باشی.))

دولتمند ادامه داد: (( اشخاصی که صبر می کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه

برسد هرگز کاری را به انجام نمی رسانند. زمان مطلوب برای عمل همین حالاست!

اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید می کنند و از آن احتراز می جویند، زیرا

همۀ امکانات را در اختیار ندارند، هرگز به جایی نمی رسند.))

دولتمند گفت: (( رقم پولی را که می خواهی و این که چقدر به خودت فرصت میدهی

تا آن را به دست آوری بنویس.))

حکایت دولت و فرزانگی

جوان گفت: (( آیا فکر می کنید به علت نوشتن ارقام بر روی کاغذ، پول از آسمان بر

سرم خواهد بارید؟ ))

دولتمند پاسخ داد: (( بله. به تو هشدار دادم که این راز ساده خواهد بود. اگر

ندانی به کجا می روی، احتمالاً به هیچ جا نخواهی رسید.))

(( به نظرم سحر و جادو می نماید.))

((نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقاً آن چه را که می خواهی درخواست

کنی. اگر تقاضای تو مبهم باشد، آن چه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم

خواهد بود.اگر حداقل را بخواهی، حداقل را به دست خواهی آورد. رقمی را که دوست

داری سال آینده به دست بیاوری بنویس. چند دقیقه به تو فرصت می دهم تا درباره اش

فکر کنی.))

وقتی این را گفت، ساعت شنی طلایی روی میز را برداشت و آن را برگرداند. وقتی آخرین

دانۀ شن افتاد، هنوز رقم مشخصی را تعیین نکرده بود.

دولتمند گفت: (( چه رقمی در ذهنت است؟))

جوان سر انجام بزرگترین رقمی را که می توانست تصور کند به ذهن آورد و آهسته ارقام

را نوشت.

دولتمند فریاد زد: ((این که خیلی کم است. نخستین چیزی که باید دریابی این است

که رقمی که بر روی آن صفحۀ کاغذ نوشتی، مفهومی بسیار ژرفتر از آنچه می پنداری

دارد. در واقع، آن رقم نمایانگر ارزشی است که در چشم خود داری… زندگی دقیقاً همان

گونه است که تصویرش می کنی. اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض

کردن اندیشه هایت آغاز کنی.))

جوان پرسید: (( اما چگونه می توانم دریابم که محدودیت های ذهنی ام چیستند؟ همۀ

این ها هم باور کردنی می نمایند، هم کاملاً انتزاعی و مجرد.))

(( در آغاز، آسان ترین راه برای کار دربارۀ تصویر از خود، این است که شخص برگی کاغذ

سفید بردارد و مدام ارقامی افزاینده را بر آن بنویسد. راز هر هدف این است که هم جاه

طلبانه باشد، هم قابل دسترس. در خلوت اتاقت بنشین و مسیر تقدیر مالی ات را تعیین

کن و به این شکل بنویس: تاشش سال از تاریخ امروز دولتمند می شوم.))

جوان گفت: (( چگونه خود را متقاعد کنم که می توانم دولتمند بشوم؟ حتی نمی دانم

در کدام رشته می خواهم کار کنم؟ احساس می کنم هنوز برای دولتمند شدن خیلی جوانم.))

(( جوانی مانع نیست. افراد بیشماری بسیار جوانتر از تو دولتمند شده اند. مانع عمده

بی خبری از راز است، یا دانستن آن و به کار نبستن آن. هر اندیشه ای که داشته

باشی به شکلی خودش را در زندگیت متجلی می سازد. باید ایمان داشته باشی.

راه کسب ایمان از طریق تکرار کلام است. کلام بر زندگی درونی و بیرونی ما تأثیری

خارق العاده دارد.))

دولتمند از جوان پرسید: (( آیا می توانی دریابی که چرا در باور کردن این واقعیت

انکار ناپذیر که در مدتی کمتر از شش سال دولتمند می شوی، مشکل داری؟ ))

(( متأسفانه، نه.))

(( واقعیت این است که سال های سال به خود گفته ای که نمی توانی. این کلمات

عمیقاً در ذهن نیمه هشیارت نقش بسته اند. ))

((اگر میان ذهن هشیار و ناهشیارم کشمکش وجود داشته باشد چه پیش می آید؟

اگر ذهن ناهشیارم آرمان دولت را نپذیرد چه رخ می دهد؟ ))

(( بهترین راه حل تکرار است. این فن(( تلقین به خود)) خوانده می شود. کلام نفوذی

عظیم دارد. ذهن ناهشیارت را از هدفت اشباع کن، و مرتباً ارقام و مهلت ها را بنویس.

ذهن ناهشیارت مابقی کار را به انجام خواهد رساند. زندگی دقیقاً به ما همان چیزی را

می دهد که از آن انتظار داریم. نه کمتر و نه بیشتر.))

جوان گفت: (( مدت هاست اندیشه یی مرا به خود مشغول داشته است. هنوز نمیدانم

در چه زمینه یی خواهم توانست دولتمند بشوم؟))

دولتمند گفت: (( باید به زندگی و قدرت ذهنت اعتماد کنی. نگران نباش. نخست هدفت

را تعیین کن. آن گاه از ناهشیار ژرفت بخواه که تو را به سوی مکنت و دولت هدایت کند.

نخست بخواه، آن گاه صبر کن. چندی نخواهد گذشت که پاسخ خواهد آمد.بی باک و

جسور باش. بزرگترین دارایی ما آزادی است، و دولت می تواند به تو آزادی عطا کند.))

جوان پرسید: (( چرا همۀ این ها را به من گفتید؟ شما که چیزی به من مدیون نبودید.

به آسانی یک نفر دیگر می توانست به دیدار شما بیاید…..))

(( اما هیچ کس دیگر نیامد. آرزویت تو را به سوی من هدایت کرد. این همان چیزی است

که در زندگی پیش می آید. مگر گفته نشده هنگامی که شاگرد آماده است، استاد از راه

می رسد؟ ))

و ادامه داد: (( اکنون باید بروم. گل سرخ هایم منتظرند.))

بغض گلوی جوان را فشرد، و لحظه یی در سکوت نشست. می خواست از دولتمند

برای این همه هدیۀ گران بها تشکر کند. با شتاب به اتاق ناهار خوری باز گشت، اما

کسی را نیافت. به سوی باغ دوید و دید که دولتمند در نیمه راهی کنار بتۀ گل سرخی

دراز کشیده است.

دست های پیرمرد روی سینه اش بود و یک شاخه گل سرخ به دست داشت. چهره اش

کاملاً آرام بود.

در برابر دولتمند ایستاد و سوگند خورد که تعالیمش را به بهترین شکلی که بتواند به همه

برساند.

…..