گروه تحقیقاتی شاه بابایی

تست سرعت مطالعه تندخوانی کاری از گروه تحقیقاتی استاد شاه بابایی

ما در این تست قصد داریم تا شما سرعت مطالعه ی خودتان را اندازه بگیرید و طبق جدولی که در پایین صفحه است سرعت خود را ارزیابی کنید اگر سرعت شما قابل قبول نیست نگران نباشید ما راهکارهای افزایش سرعت مطالعه را به شما معرفی خواهیم کرد.شما با این راهکارها میتوانید به جای مطالعه یک صفحه در یک مدت مشخص چندین صفحه را با درک بالا در همان زمان مطالعه کنید.

راهنمای آزمون:لطفا بر روی دکمه start کلیک کنید و بالافاصله شروع به خواندن متن کنید پس از اتمام متن بر روی دکمه stop کلیک کنید تا زمان متوقف شود برای مشاهده ی سرعت خود بر روی دکمه نتیجه کلیک کنید

روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند.او کشاورز بود و هر روز روی زمین کار می کرد و زحمت می کشید و موقعی که کارش تمام می شد، به یاری مستمندان می شتافت یک روز عصر،وقتی تمام پول هایش را برای کمک به مردم فقیر خرج کرده بود و داشت به خانه برمی گشت،حیدر را دید حیدر کارگربود وروی زمین های مردم کار می کرد و دستمزد ناچیزی می گرفت او مرد فقیری بود و چندین بچه ی قد و نیم قد داشت و به زحمت شکم آنها را سیر می کرد.عمو خیرخواه به حیدر سلام کرد و حالش را پرسید .حیدر با ناراحتی گفت:«عموخیرخواه،چند روزی است که نتوانسته ام کارکنم و دستمزد بگیرم.بچه هایم گرسنه اند.پولی به من قرض بده تا بتوانم نانی بخرم و شکم آنها را سیر کنم.» عموخیرخواه جیب هایش را گشت اما هیچ پولی توی جیب هایش باقی نمانده بود.خجالت می کشید به حیدر بگوید که پول ندارد .ناگهان ملخ درشتی روی دستش نشست.عموخیرخواه ملخ را کف دستش گذاشت و به آن نگاه کرد.بدن ملخ زردرنگ بود و در غروب آفتاب، مثل طلا می درخشید.هیکلش هم از ملخ های معمولی خیلی بزرگ تر بود.عموخیرخواه با خودش گفت:«ای کاش این ملخ از جنس طلا بود تا آن را به حیدر می دادم.با پولش می توانست به راحتی زندگی کند.» توی همین فکرها بود که حیدر پرسید:«عموخیرخواه،چی توی دستت داری؟»عموخیرخواه ملخ را کف دست حیدر گذاشت.حیدر به ملخ نگاه کرد.ناگهان ملخ تبدیل به مجسمه ای از طلا شد.عموخیرخواه و حیدر با تعجب به آن خیره شدند. حیدر چندبار ملخ را لمس کرد و با شادی فریاد زد:«معجزه شده عموخیرخواه!ملخ تبدیل به طلا شده است!»عموخیرخواه فهمید که خدا آرزویش را برآورده ساخته است.دستی به شانه ی حیدر زد و گفت:«از این ماجرا به کسی چیزی مگو.ملخ را به بازار ببر و بفروش و سرمایه ی کارکن.»بعد هم خداحافظی کرد و رفت. حیدر ملخ طلایی را به شهر برد و به یک جواهرفروش فروخت و پول زیادی گرفت. با آن پول توانست زمین و گاو و گوسفند بخرد و ثروتمند شود. سال ها گذشت. حیدر به فکر افتاد تا ملخ طلایی را بخرد و به عموخیرخواه بدهد.او پول زیادی داد و ملخ را خرید و پیش عموخیرخواه برد و آن را در دست عموخیرخواه که حالا پیرشده بود گذاشت.عموخیرخواه با لبخند به ملخ نگاه می کرد.ناگهان ملخ جان گرفت و به شکل اولش درآمد و جست و خیزکنان از آنها دور شد و رفت.حیدر با تعجب به ملخ نگاه می کرد و نمی دانست چه بگوید.اما عموخیرخواه با لبخند گفت:« حیدرجان،آن روز که تنگدست بودی خدا این ملخ را تبدیل به طلا کرد تا تو بتوانی سرمایه ای به دست بیاوری و کاری بکنی و امروز که به لطف خدا ثروتمند و بی نیاز هستی،ملخ هم به آغوش طبیعت بازمی گردد تا به زندگیش ادامه دهد.» اشک از چشمان حیدر سرازیر شد،به خاک افتاد و سجده ی شکر به جای آورد
:سرعت شما


برای مشاهده ی میزان درک مطلب به سوالات زیر جواب دهید و در آخر بر روی گزینه درک مطلب کلیک کنید تا نتیجه را مشاهده کنید در آخر نتایج خود را با جدول زیر مقایسه کنید تا سرعت خواندن خود را بدست آورید

صفحه نمایشکاغذدرک مطلبامتیاز خواندن
100 wpm110 wpm+ ۲۰ درصد خواندن ضعیف
300 wpm340 wpm+ ۴۰ درصدخواندن متوسط
400 wpm500 wpm+ ۶۰ درصدخواندن خوب
700 wpm1000 wpm+ ۸۰ درصدخواندن عالی

اگر سرعت مطالعه شما کمتر از حد معمول است ما به شما ‍‍‍پیشنهاد میکنیم حتما این صفحه را ببینیدکلیک کنید