زبان بدن ۲ (چگونگی کاربرد محدوده حریم ها)

معمولا ورود به حریم خصوصی ما، به یکی از دو دلیل زیر بستگی دارد:

اول اینکه آن شخص یکی از خویشاوندان و یا دوستان نزدیکمان است

و دوم آنکه شخص نیت خصومت و یا قصد حمله به ما را دارد.

با اینکه ما  معمولا به ورود یک غریبه به حریم شخصی و نیز حریم

اجتماعی مان اعتراض نمی کنیم اما ورود او به حریم خصوصی ما،

باعث تغییرات فیزیولوژیکی در درونمان می گردد. ضربان قلب بالا می رود،

آدرنالین در رگها جریان پیدا می کند و خون بیشتری به سمت مغز و

عضلات هدایت می شود تا ما را برای مبارزه یا فرار، آماده سازد.

این بدان معنی است که اگر دست خود را به طور دوستانه بر روی شانه

و یا کمر شخصی که تازه با او آشنا شده اید بیندازید، احتمالا در وی

احساس منفی نسبت به خود ایجاد می کنید، حتی اگر به ظاهر

لبخند بزند و برای پیشگیری از اهانت به شما، وانمود به خرسندی کند.

اگر می خواهید دیرگان در حضور شما احساس راحتی کنند، از قانون

طلایی «حفظ فاصله» پیروی کنید. هر جه رابطه ما با افراد صمیمانه تر

باشد، اجازه حرکت بیشتری را در حریم خود به آنها خواهیم داد. میزان

صمیمیت ما با دیگران، تعیین کننده محدودیت ورود ما به حریم آنها می باشد.

برای مثال، یک کارمند تازه وارد ممکن است تصور کند دیگران با او رفتار

سردی دارند در صورتی که آنها فقط او را در حریم اجتماعی خود نگه

داشته اند تا با او بیشتر آشنا شوند. همچنان که او با دیگران بیشتر آشنا

می شود، فاصله بین محدوده او با دیگران نیز کاهش می یابد تا اینکه

نهایتا به او اجازه می دهند تا وارد حریم شخصی شان شود.

همانطور که گفتیم رابطه مستقیمی بین درجه نزدیکی ما با دیگران و

فاصله ای که بین خود و دیگران حفظ می کنیم وجود دارد. ولی یکی از

استثنائات در این قانون، زمانی رخ می دهد که فاصله محدوده اطراف یک

شخص، از مقام اجتماعی او نشأت گرفته باشد. برای مثال، مدیر عامل

یک شرکت ممکن است تعطیلات آخر هفته را با یکی از زیردستان خود،

به عنوان یک دوست و همراه، به ماهی گیری بگذراند و ممکن است

در این حالت، به حریم شخصی یکدیگر وارد شوند. اما در محل کار، مدیر

عامل، دوست ماهیگیر خود را در حریم اجتماعی نگاه می دارد تا از قانون

فواصل اجتماعی پیروی کرده باشد.

زبان بدن ۲ (چگونگی کاربرد محدوده حریم ها)

اجتماع در سالن های اجرای موسیقی، سینما، آسانسور، قطار و اتوبوس

ناخواسته موجب تجاوز به حریم خصوصی شخص می گردد. واکنش افراد

در چنین شرایطی جالب توجه است. در اینجا فهرستی از قوانین مجازی

وجود دارد که غربی ها، در امکان پر ازدحام، مانند آسانسور و یا اتوبوس شلوغ،

شدیداً از آن پیروی  می کنند. این قوانین شامل:

۱- شما اجازه صحبت با دیگران را ندارید حتی اگر او از آشنایان شما باشد.

۲- بایستی از خیره شدن به دیگران، اجتناب کنید.

۳- هیچ احساس و یا حالتی نباید در صورت شما پدیدار شود.

۴- اگر کتاب یا روزنامه ای همراه دارید بایستی وانمود کنید مشغول مطالعه آن هستید.

۵- هر چه آن مکان شلوغ تر باشد، شما آزادی کمتری برای حرکت خواهید داشت.

۶- در آسانسورها، ناگزیرید که شماره طبقات را تماشا کنید.

اغلب می شنویم به افرادی که با وسایل نقلیه عمومی و یا در زمان شلوغی

خیابان ها، به سر کار می روند با کلماتی مانند «غمگین»، «بیچاره» و «نا امید»

یاد می شود. این برچسب ها فقط به علت بی حالت بودن چهره مسافرین به

کار می روند اما بیننده ای که این قضاوت را می کند، در اشتباه است.

در واقع آنچه بیننده مشاهده می کند گروهی از مردم هستند که از قوانین

مربوط به تجاوز اجتناب ناپذیر به حریم خصوصی شان در یک مکان عمومی و

شلوغ، پیروی می کنند.

اگر به آنچه گفته شد شک دارید، دفعه بعد که تنها به یک سینمای شلوغ

می روید به رفتار خود توجه کنید. همچنان که مقصدی سینما، شما را از

میان دریایی از صورت های نا آشنا هدایت می کند، توجه کنید چگونه مثل

یک آدم آهنی برنامه ریزی شده، شروع به اطاعت از قوانین مجازی رفتار

در اماکن پر ازدحام می کنید. همچنان که با غریبه ای که درکنار شما

نشسته است بر سر استفاده از دسته مشترک صندلی رقابت می کنید،

کم کم متوجه خواهید شد چرا آنهایی که تنها به سینماهای شلوغ

می روند، اغلب پس از خاموش شدن چراغ ها و شروع فیلم، به طرف

صندلی خود می روند.

هنگامی که در یک آسانسور شلوغ، سینما یا اتوبوس هستیم، از دید

ما مردم اطراف مان خواص انفرادی خود را از دست می دهند و به عبارت

دیگر از نظر، محو می شوند، در این حال، اگر شخص تصادفاً به حریم

خصوصی ما وارد شود، رفتار خصومت آمیزی در قبال وی، از ما سر نخواهد زد.

واکنش یک گروه، اخلاگر خشمگین که برای هدف مشترکی تلاش می کنند،

مانند یک انسان تنها که به حریمش وارد شده اند نیست. بلکه برای آنها

اتفاق دیگری رخ می دهد. هر چه تراکم افراد، در آن گروه افزایش یابد، حریم

شخصی هر فرد، کمتر و کمتر می شود و نتیجتاً منجر به خشونت و اغتشاش

می گردد. پلیس با استفاده از این آگاهی، سعی می کند جمعیت را پراکنده

کند تا حریم شخصی هر فرد را مجدداً به او بازگرداند و باعث آرامش او شود.

در سال های اخیر، دولت ها و شهر سازان به تأثیر پروژه های مسکن پر تراکم،

در محدود کردن حریم شخصی افراد پی برده اند. نتایج اثر زندگی کردن در اماکن

پر تراکم و پر جمعیت، در مطالعات انجام شده بر روی جمعیت آهوهای ساکن

در «جزیره جیمز» نشان داده است با وجود غذا و آب کافب برای آهوها و

اینکه هیچگونه تهدیدی از سوی جانوران دیگر و یا بیماری ها متوجه آنها نبود،

باز از بین می رفتند. از مطالعاتی که بر روی موش ها و خرگوش ها انجام شد

نیز نتایج مشابهی به دست آمد.

تحقیقات بیشتر در این زمینه، نشان داد  علت مرگ آهوها ترشح بیش از حد

غده های آدرنالین است. این ترشح به علت تراکم جمعیت و محرومیت آنها از

حریم شخصی شان می باشد. غده های آدرنالین، نقش مهمی در توازن رشد،

زاد و ولد و مقاومت بدن ایفا می کنند. بنابراین تراکم جمعیت، باعث واکنش

بیولوژیکی در آهوها شده و عوامل دیگر مانند گرسنگی، بیماری و یا حمله

جانوران تأثیر نداشتند.

با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، دیگر تصور اینکه چرا در مناطق پر تراکم و

پر جمعیت، میزان جنایات و خشونت ها بالاست، مشکل نیست. بازپرسان

پلیس از روش وارد شدن به حریم، برای درهم شکستن مقاومت مجرمین،

استفاده می کنند. آنها مجرم را بر روی صندلی بدون دسته و ثابت، در فضای

خالی یک اتاق قرار می دهند و در حین بازجویی، مکرر به حریم ها، اغلب

در مدت زمان کوتاهی، منجر به درهم شکستن مقاومت مجرم می شود.

مدیران نیز از این روش برای جمع آوری اطلاعات از زیردستانی که ممکن است

چیزی را مخفی کرده باشند استفاده می کنند. اما برای یک فروشنده، به

کار بردن این روش در برخورد با مشتری، احمقانه است…

زبان بدن قسمت اول

چهارچوبی برای درک بهتر

همچنان که به انتهای قرن بیستم نزدیک می شویم، شاهد

شکوفایی نوع جدیدی از جامعه شناسی هم می شویم:

جامعه شناسی بدون کلام.

«چارلی چاپلین» و اکثر بازیگران فیلم های صامت، از بنیانگذاران

مهارت های ارتباط بدون کلام بودند. آنها تنها وسیله ارتباطی موجود

بر پرده سینما بودند. خوبی یا بدی یک بازیگر بستگی به مهارت او

در استفاده از علائم و حالات بدن، برای ارتباط با تماشاچیان داشت.

زمانی که فیلم های ناطق رواج یافت بازیگران فیلم های صامت،

محبوبیت شان را از دست دادند و کم کم از صحنه محو شدند.

اغلب پژوهشگران بر این عقیده اند که از ارتباط کلامی، صرفا برای

انتقال اطلاعات و از ارتباط بدون کلام برای انتقال رفتارهای بین افراد

استفاده می شود که در برخی از موارد جایگزین ارتباط کلامی نیز می شود.

برای مثال یک مادر فقط با یک نگاه می تواند به کودک خود بفهماند کاری

که انجام داده، اشتباه بوده است.

صرف نظر از عوامل فرهنگی، رابطه بین کلمات و حرکات مربوط به آنها به

قدری قابل پیش بینی است که «بردویسل» اعتقاد دارد یک شخص تعلیم

دیده، فقط با گوش کردن به صدای دیگران می تواند حرکات بدنی آنها را حدس

بزند. به همین طریق، «بردویسل» یاد گرفت تا بتواند زبان مادری افراد را تنها

با تماشای حرکات حرکات بدنشان حدس بزند.

ما همانند دیگر جانداران، تحت تأثیر قوانین بیولوژیکی (جسمی) هستیم که

حرکات، واکنش ها، زبان بدن و علائم ما را کنترل می کنند. جالب اینجاست

که فرد به ندرت از حرکات، علائم و ژست های خود که ممکن است مغایر با آنچه

به زبان می آورد باشند آگاهی دارد.

حس تشخیص یا درک حسی

وقتی می گوییم شخصی دارای «حس تشخیص» یا «درک حسی» می باشد،

ما به توانایی او در تعبیر علائم غیر کلامی فرد دیگر و مقایسه آنها با سخنانش

اشاره می کنیم. به عبارت دیگر وقتی می گوییم احساس درونی ما به ما می گوید

که کسی دروغ می گوید، این بدان معنی است که سخنان شخص با زبان بدنش

مغایرت دارد. سخنوران این پدیده را «آگاهی از حضار» یا «ارتباط برقرار کردن با گروه»

می نامند. برای مثال اگر حضار، دست به سینه و با چانه افتاده، در صندلی خود،

فرو رفته باشند، سخنرانی که «حس تشخیص» خوبی داشته باشد، می فهمد

سخنانش نتوانسته حضار را جذب کند و بایستی از روش دیگری برای جلب توجه

شنوندگانش استفاده کند ولی سخنرانی که حس تشخیص خوبی ندارد، همچنان

به سخنان کسل کننده خود ادامه می دهد.

معمولا زنها نسبت به مردها از حس تشخیص بالاتری برخوردارند، به این دلیل کمتر

شوهری می تواند به همسرش دروغ بگوید و آن زن دروغ او را باور کند. از طرف دیگر

اکثر زنان به راحتی قادر هستند هر رازی را از شوهرشان مخفی کنند.

اکثر رفتارهای اولیه غیر کلامی ما، اکتسابی است و مفهوم خیلی از حرکات و ژست ها

بستگی به فرهنگ دارد.

زبان بدن قسمت اول

چند منشاء ابتدایی زبان بدن

اکثر علائم روابط ابتدایی مردم، در تمام دنیا یکسان است. مردم هنگام خوشحالی

لبخند می زنند و هنگام غم یا عصبانیت گره به ابروان می اندازند. سر را به علامت

تأیید تکان دادن نیز امری است جهانی و احتمالا یک رفتار ذاتی می باشد زیرا این

رفتار در نابینایان مادرزادی هم مشاهده می شود. همچنین گرداندن سر به سمت

چپ و راست، علامت نفی است که آن نیز در تمام نقاط دنیا یکسان است.

نشان دادن دندان، یک ژست خصمانه برای اغلب حیوانات محسوب می شود

و هنوز توسط انسان امروزی به صورت پوزخند همرا دیگر حرکات خصومت آمیز

استفاده می شود.

یک مثال خوب از حالت های مشترک در جهان «شانه بالا انداختن» است که

برای ابراز بی اطلاعی آن را به کار می برند. این یک حالت چندگانه است که از

سه قسمت تشکیل می شود: مشت های باز، شانه های بالا انداخته و بالا بردن ابرو.

photo_2016-01-03_16-34-56

 

همانطور که زبان کلام در فرهنگ های مختلف، متفاوت است، بعضی از علائم

غیر کلامی نیز می تواند متفاوت باشد. در حالی که یک ژست یا حالت در میان

مردم متعلق به یک فرهنگ، رایج و دارای مفهوم مشخصی می باشد، می تواند

در فرهنگی دیگر، فاقد معنی و یا حتی دارای مفهوم دیگری باشد.

علامت حلقه یا «ok»

photo_2016-01-03_16-34-45

این علامت در امریکا نشانه «ok» می باشد. در فرانسه معنی «صفر» یا

«هیچ» می دهد، در ژاپن به معنی «پول» و در برخی کشورهای اطراف

مدیترانه به معنی «عدم مردانگی» می باشد.

به افرادی که به خارج سفر می کنند توصیه می شود از قوانین مربوط به آن

جامعه استفاده کنند و به عبارت دیگر «اگر در رم هستید مثل رمی ها عمل

کنید» تا از قرار گرفتن در شرایط خجالت آور جلوگیری کنید.

علامت شست دست

photo_2016-01-03_16-34-51

در بریتانیا، استرالیا و زلاندنو علامت شست دست، سه مفهوم دارد:

درخواست سواری گرفتن مجانی از وسایل نقلیه، علامت «ok» به معنی

اینکه همه چیز رو به راه است و همچنین به معنی «برو پی کارت» که در

برخی از کشورها مانند یونان از آن استفاده  می شود.

بنابراین می توان تصور کرد وقتی یک گردشگر استرالیایی از این علامت برای

سواری گرفتن مجانی در آن کشور استفاده می کند با چه مشکلاتی ممکن

است روبه رو شود.

علامت «V»

این علامت در استرالیا، زلاندنو بریتانیا رایج بوده و برای اهانت به دیگری، از آن

استفاده می شود.

«وینستون چرچیل» در زمان جنگ جهانی دوم، از آن به عنوان علامت پیروزی

استفاده کرد اما کف دستش به سمت مخاطبین باشد، مفهوم اهانت آمیزی دارد.

در اغلب کشورهای اروپایی، علامت «V» حتی در صورتی که پشت دست به

سمت حضار باشد نیز معنی پیروزی می دهد. پس اگر یک انگلیسی که قصد

اهانت به یک اروپایی را دارد از این علامت استفاده کند، آن اروپایی با تعجب از

خود می پرسد «او به کدام پیروزی اشاره می کند؟»

این مثال ها نشان می دهند برداشت های اجتماعی نادرست از علائم، می تواند

نتایج خجالت آوری داشته باشد.

بنابراین همیشه بایستی فرهنگ و رسوم اجتماعی فرد را، پیش از قضاوت کردن

علائم و حرکات زبان بدن او، در نظر گرفت.

ادامه دارد…

رسیدن به آرامش در ازدواج

دیدگاه های مختلف

 اختلافاتی که میان زن و شوهر فاصله می اندازد، گاه از تفاوت های

اصولی طرز تلقی آن ها نسبت به خود و در رابطه با یکدیگر ناشی

می شود. این قبیل اختلافات و برخوردهای جزئی و کم اهمیت، روابط

زن و شوهر را به جاهای باریک می کشاند.

زن و شوهر با آماج حمله قرار دادن یکدیگر، تنها مقاومت های هم را

افزایش می دهند و موجبات تشدید باورهای منفی خود را فراهم

می سازند و آن قدر ادامه می دهند که به کلی از هم جدا می شوند

و هر کدام در دریای طرز تلقی های خودمدارانۀ خویش فرو می روند.

هر کدام دیگری را غیر ممکن و غیر قابل تحمل می پندارند و ادامۀ

زندگی زناشویی را فاجعه آمیز تلقی می کنند. اغلب زوج ها می گویند

(( از همسرم سر در نمی آورم)). به نظر می رسد طرز تلقی زن و

شوهر، در نظر خودشان درست می نماید، اما چون دیدگاه های یکدیگر

را درک نمی کنند، در هر مورد، گناه را به گردن همسر خود می اندازند

و متوجه نیستند که برداشت های متفاوت آن هاست که مسئله ساز شده

و تقصیری متوجه هیچکدام آن ها نیست.

چشم اندازهای باز و بسته

چشم انداز ما تصویر مرکبی است که نه تنها جزئیات یک حادثه، بلکه

معانی و مفاهیمی را که به آن نسبت می دهیم در بر می گیرد. در مفهوم

وسیع تر، طرز تلقی های ما به وسیلۀ باورها و تجربه هایی که داریم شکل

می گیرند.

در شرایط طبیعی، چشم اندازها به اصطلاح (( باز)) هستند. اشخاص در

برخورد با یکدیگر طرز تلقی هایی بدست می آورند و با دریافت اطلاعات تازه

در این طرز تلقی تجدید نظر می کنند. بنابراین تصویر زن یا شوهر از همسر

خود، ترکیبی از خصوصیات مطلوب یا نامطلوب اوست. با تغییر طرز تلقی

همسر، طرز تلقی آن ها نیز تغییر می کند. این تصویر بی آن که مبتنی بر

پیش داوری و برداشت های تخیلی باشد، ناشی از درک درست و منطقی

انگیزه های همسر است.

در شرایط طرز تلقی های بسته، شخص با توجه به برداشتهای خود حادثه

را تحلیل می کند. این برداشت تنها مبتنی بر مفاهیم شخصی ا

ست. مفهوم حادثه برای دیگران مد نظر قرار نمی گیرد و حتی وقتی شخص

می خواهد از زاویۀ دید دیگران به حادثه نگاه کند، بی آن که بداند از چارچوب

فکری خود استفاده می نماید.

وقتی زن و شوهر با طرز تلقی بسته و خودمدارانه با مسائل برخورد می کنند

ایجاد اصطکاک میان آن ها اجتناب ناپذیر می شود. اختلافات زناشویی بر شدت

برخوردهای خودمدارانه می افزاید. زن یا شوهری که خود را در معرض تهدید

می بیند به عنوان یک اقدام تدافعی به یک طرز تلقی بسته پناه می برد.

وقتی آن ها یکدیگر را از ورای عینک خودمداری می نگرند به ناچار هماهنگی

میانشان  از دست می رود و با تفسیر خودمداری می نگرند به ناچار

هماهنگی میانشان از دست می رود و با تفسیر خودمدارانۀ حوادث و با سوء

تعبیر انگیزه های یکدیگر، کارشان به عناد می کشد. زن و شوهر حالا تنها

به کیفیات منفی یکدیگر توجه می نمایند و  دربارۀ عواقب آن ها نتیجه گیری

شتاب زده می کنند.

تبدیل شدن یک اختلاف جزئی به یک برخورد جدی ناشی از در نظر گرفتن

تبیینات ناخوشایند برای اعمال و رفتار همسر است. این تبیینات منفی اغلب

به عداوت می انجامد. حاصل این عداوت معانی و مفاهیم باز هم منفی تر

است و آن قدر ماجرا تکرار می شود که زن یا شوهر دیگری را عفریت و

عفریته می بینند. زن و شوهر که با طرز تلقی های بسته با مسئله روبرو

می شوند به هیچ وجه نمی توانند نقطه نظر واقعی یکدیگر را درک کنند.

البته توجه داشته باشید که اشخاص عمداً طرز تلقی بسته را انتخاب

نمی کنند، اما وقتی در آن  گرفتار می آیند، اعمال و افکارشان تحت تأثیر

آن قرار می گیرد.

از سوی دیگر، اشخاصی که طرز تلقی باز دارند نقطه نظر دیگران را درک

می کنند و می توانند خود را جای دیگران بگذارند، از چشم آن ها به

دنیا بنگرند و در نتیجه با انعطاف پذیری بیشتر خود را با مسائل تطبیق

می دهند. از جمله می توان به بسیاری از والدین اشاره کرد که نقطه

نظرها و خواسته ها و احساسات فرزندان خود را درک می کنند.

اما حتی والدین خوب هم گاه اسیر طرز تلقی بسته می شوند.

گاه پدر و مادر با فرزندان خود همدردی می کنند اما از کنار خواسته ها

و توقعات یکدیگر، بی تفاوت می گذرند، زیرا انتظارشان از یکدیگر این

است که رفتار بالغ انه داشته باشند. با این حال، نکتۀ مهم این است

که بسیاری از احساسات و خواسته های زن یا شوهر که از دوران کودکی

آن ها نشأت می گیرد، به همان اندازۀ دوران کودکی به درک و رعایت نیاز دارد.

برداشت

(( دوست دارد مرا ناراحت ببیند.))

(( سلطه جویی می کند.))

(( مستبد و خودرأی است.))

(( کلک می زند.))

این قبیل اتهامات، حتی اگر صددرصد بی زمینه نباشد دال بر بدجنسی،

سلطه جویی، دیکتاتوری و نداشتن صداقت نیستند. اغلب این برچسب

زدن ها ناشی از نتیجه گیری های بیش از حد تعمیم یافته ای است که

زن و شوهر، تحت تأثیر دلخوری از هم به آن می رسند.

زن و شوهر یکدیگر را مقصر می دانند و هر کدام دیگری را به داشتن

کیفیات منفی متهم می سازند. با تکرار حادثه، بر چسب زدن های نه

چندان جدی اولیه، به طرز تلقی های شکل گرفته تری منجر می شوند

و طرفین با تفکر (( همیشه)) و (( هرگز)) به قضاوت یکدیگر می نشینند.

مشکل پیش آمده را دایمی می پندارند و خصوصیات همسر خود را دلیل

بروز مشکل قلمداد می کنند. این برداشت، چه آشکار شود و چه به

اصطلاح در سینه نگاهداری گردد، به تدریج چشم اندازی منفی از همسر

را بوجود می آورد.

با تکرار تعمیم های مبالغه آمیز، طرز تلقی منفی در ذهن ماندگار می شود.

در این موقعیت، زن و شوهری که قبلاً تمام مدت روز را چشم انتظار یکدیگر

تا غروب صبر می کردند، از هم بیزار می شوند. با ماندگار شدن این طرز

تلقی منفی، زن وقتی به صورت شوهرش نگاه می کند، آن چه می بیند

انگار که بدجنسی و خشونت است. شوهری که تا مدتی قبل به نظر جذاب

و دوست داشتنی می رسید، حالا زشت و نفرت انگیز می نماید. چهره ای

که زمانی اسباب هیجان و لذت می شد، حالا درد و بیزاری تولید می کند.

تصویر ذهنی منفی روی طرز تلقی زن و شوهر از یکدیگر تأثیر می گذارد.

به طوریکه توانایی توجه به جنبه های مثبت را از دست می دهند و تنها

جنبه های منفی را می بینند. در این شرایط، هر رفتار و کردار همسر زشت

و نازیبا می نماید. رفتارهای بدون منظور منفی به نظر می رسد و رفتارهای

منفی، بیش از آن چه هست بد جلوه گر می شود. رفتارهای مثبت به نظر

منفی و در نهایت خنثی می رسد. در این شرایط، بعید نیست که زنی به

رغم مشاهدۀ رفتار محبت آمیز شوهرش پیش خود بگوید: (( این بدجنس

حتماً برنامه ای دارد.)) و به همین شکل شوهر هم ممکن است محبت

همسرش را به حساب (( تظاهر و وانمود سازی)) او بگذارد.

تصویر ذهنی مخدوش زن یا شوهر از یکدیگر، با گذشت زمان و تجربۀ

حوادث جدید استحکام بیشتری می یابد و رفتارهای مناسب که راهی برای

نفوذ به این دژ مستحکم ذهنی را پیدا نمی کنند به زودی فراموش می شوند.

نظر به این که ذهنیت ماندگار شده، تنها حوادث مورد نظر را ثبت می کند،

دیری نمی گذرد که ذهنیت بد از همسر طبیعی و واقعی به نظر می رسد و

سر انجام زن و یا شوهر رنجیده چنان به باورهای ایجاد شدۀ خود مطمئن

می شوند و چنان با اطمینان و آب و تاب از آن با دوستانشان حرف می زنند

که حتی دوستان صرفاً شنوندۀ بی طرف نیز در درستی گفتۀ آنان تردید نمی کنند.

شخصیت های متفاوت

گاهی اوقات نمی توان اصطکاک میان زن و شوهری را که دایم در حال

برخورد با یکدیگر هستند با رجوع به طرز تلقی های ماندگار شدۀ آن ها

توضیح داد. در این موارد لازم است که به خصوصیات شخصیتی زن و شوهر

توجه نمود. بسیاری از برخوردها ناشی از طرز تلقی شخصیتی زن و شوهر

است. یکی با عینک شفاف به حوادث می نگرد و دیگری با عینک تیره وسیاه.

شخص مستقل پیشنهاد کمک را نشانۀ تحقیر و یا فقدان اعتماد می داند و

حال آن که انسان وابسته آن را به حساب توجه و علاقه می گذارد. انسان

مستقل جدایی را مترادف آزادی می داند و حال آن که برای انسان وابسته،

جدایی نشانۀ انزوا و تنها ماندن است.

خصوصیات جالب روزگار گذشته، در صورت رفع سوء تفاهم ها می توانند

مجدداً به زوج از هم فاصله گرفته، کمک کنند. اما اگر شخصیت های زن و

شوهر به آسانی در هم نیامیزند، این خصوصیات به خودی خود از استحکام

لازم برای حفظ پیوندهای زندگی برخوردار نیستند. به همین دلیل است

که کار زوج هایی که زمانی شیفته و مجذوب یکدیگر بوده اند و همه چیز را

به ظاهر بر وفق مراد داشته اند به اختلاف می کشد. با کمرنگ شدن تدریجی

عوامل مجذوب کننده، تفاوت های شخصیتی نمود بیشتری پیدا می کنند.

به تدریج چشم اندازهایشان نسبت به یکدیگر، تحت تأثیر تبیینات منفی از

اعمال و رفتارشان ، منحرف می شود.

مراحلی که زوج ها برای رسیدن به زندگی مشترک سعادتمند باید طی کنند:

۱-زن و شوهر باید بدواً بدانند که بخش اعظم اصطکاک میان آن ها ناشی از

سوء تفاهم هایی است که از اختلاف طرز تلقی ها و چسم اندازهای آنها

نشأت می گیرد و ارتباطی با بد سرشتی و بد جنسی و خصوصیاتی از این

قبیل ندارد.

۲-زن و شوهر باید بدانند که همۀ خصوصیات همسر آن ها لزوماً بد نیست

و تنها به دلیل آن که با خصوصیات خود آن ها مطابقت ندارد بد جلوه گر می شود.

۳-زن وشوهر باید در طرز تلقی های خود نسبت به یکدیگر تجدید نظر کنند،

باید احساسات منفی بی جهت بوجود آمده در قبال یکدیگر را فراموش نمایند

و به جنبه های مثبت و واقع بینانه بها دهند.

به مرور و با گذشت زمان، شخصیت زن و مرد می تواند تغییر کند. وقتی

یکی از طرفین در برخورد با خصوصیات دیگری بردباری بیشتری به خرج

می دهد، هردو با کمال تعجب می بینند که روابطشان بهبود می یابد،

در واقع شخصیت های آن ها به قسمی شکل می گیرد که پذیرای

خصوصیات یکدیگر باشند و در نتیجه اصطکاک و سوء تفاهم میان آنها

به تدریج محو و کمرنگ می شود…

ژنرال آبراهام لینکلن (عجیب ترین قهرمان)

(( آبراهام لینکلن)) در کلبه ای چوبی متولد شد که نزدیک مرزهای آمریکا بود.

او در جوانی مادرش را از دست داد و پدرش دوباره ازدواج کرد. خوشبختانه

نامادری اش او را تشویق به درس خواندن کرد. با اندک سوادی که بدست

آورد قبل از اینکه حقوق دان شود چندین شغل را امتحان کرد. از جمله

دفترداری، مغازه داری، نقشه برداری و ریاست پست خانه. با این که در

اوایل کار سیاسی اش موفقیت چشمگیری نداشت دیدگاه های او راجع

به برده داری در مباحثی که با قاضی داگلاس داشت توجه زیادی را جلب

کرد و در کنوانسیون سال ۱۸۶۰ حزب جمهوری خواه توانست رییس جمهور

شود.

انتخاب لینکلن به عنوان رئیس جمهور آمریکا و ورود او به کاخ سفید به هیچ

عنوان تصادفی نبود. واقعیت تقسیم دموکرات ها بین شمال و جنوب در این

راه به او کمک کرد. در حزب جمهوری خواه رقابت او فقط با (( ویلیام سووارد))

بود و انتخاب او از آن جهت بود که راه میانه روی را در پیش گرفته بود.

زمانی که لینکلن به عنوان رئیس جمهور سوگند خورد هفت ایالت دیگر نیز

بر سر مسئلۀ برده داری از اتحاد ایالتی خارج شده بودند و (( بیوکنن))،

رئیس جمهور قبلی برای کنترل اوضاع هیچ تلاش نکرده بود. با این که ارتش

از هم پاشیده شده بود و به شدت با کسری بودجه روبرو بود کنگرۀ آمریکا

میخواست بودجۀ ارتش را قطع کند.  فقط لینکلن متوجه شده بود برای

نجات اتحاد ایالات مختلف آمریکا و رهایی از برده داری باید دست به کار

شود. قاطعیت، انرژی بی حد و مصمم بودنش حیرت همه را برانگیخته بود.

لینکلن هرگز قبل از رسیدن به پست ریاست جمهوری هیچ نوع مقام

اجرایی را تجربه نکرده بود با این حال موفق شد ارتش ایالات متحده را به

کلی متحول کند و آن را از نو بسازد. او توانست قدرت رئیس جمهور را

تا حدی که مغایر با قانون اساسی به نظر می رسید، افزایش دهد.

رهبر فعال

لینکلن اکثر اوقاتش را خارج از کاخ سفید سپری می کرد: به بازدید از

سربازان در میدان جنگ می رفت، به دیدار کارکنانش می رفت، به

زخمی ها در بیمارستان سر می زد و در هر زمان مناسب با اعضای

کابینه اش جلسه تشکیل می داد. او برای برخوردهای خودمانی و

غیررسمی، ارزش قائل می شد و به تماس های انسانی اعتقاد داشت.

مدیریتی که او دنبال می کرد از نوعی بود که امروزه آن را مدیریت گشت

زنی می خوانند. او یکی از ژنرال هایش را فقط به این خاطر که خودش

را از سربازانش جدا کرده بود برکنار کرد واعتقاد داشت اطلاعات دست

اول بهترین نوع اطلاعات است. در هر زمان که لازم می شد، مسئولیت

عملیات های رزمی را خودش به عهده می گرفت و تنها رئیس جمهوری

بود که به معنای واقعی کلمه زیر آتش دشمن قرار می گرفت.

لینکلن به عنوان قابل دسترس ترین رئیس جمهور تاریخ آمریکا هر کسی

را به ملاقاتش می آمد، خواه ژنرال ارتش و خواه یک دهقان ساده، می پذیرفت.

این ویژگی همراه با هنر گوش دادن موجب شده بود که بتواند اعتماد دیگران

را به دست آورد.

عالم طبیعت انسانی

لینکلن فوق العاده به طبیعت انسانی اشراف داشت. همین ویژگی به او

امکان داده بود که دیدگاهی وسیع و بزرگوارانه داشته باشد. او به راحتی

از اشتباهات دیگران چشم پوشی می کرد و به خاطر عفوهایی که میداد،

به خصوص در مورد سربازان فراری از میدان جنگ که معمولاً مجازات آن ها

اعدام بود، مورد انتقاد قرار می گرفت. به باور فیلیپس سخاوتمندی و بزرگواری

لینکلن موجب وفاداری و اعتماد مردم به او شده بود که در زمان جنگ برای

کسب پیروزی، نقش حیاتی و تعیین کننده ای داشت.

این رئیس جمهور برای رسیدن به اهدافش دیگران را قانع می کرد و به زور

متوسل نمی شد. و پیرو این ضرب المثل بود که: (( یک قطره عسل بیشتر

از یک گالن زردآب، حشره جمع می کند)). اگر شما بتوانید دوستی تان را

به کسی اثبات کنید می توانید روی او نفوذ داشته باشید. لینکلن علیرغم

این که اغلب افسرده بود هرگز از خوش برخوردی غافل نمی شد و همیشه

برای تشویق و تأیید دیگران آمادگی داشت و به ندرت پیش می آمد که از کوره

در برود.

لینکلن از این که نقطه ضعف ژنرال هایش را به آن ها گوشزد کند هیچ واهمه ای

نداشت ولی با این حال دست آن ها را باز می گذاشت که طبق میل خودشان

عمل کنند. خیلی از آن ها انتظارات او را تأمین نمی کردند در نتیجه مسئولیتشان

را محدود می کرد ولی وقتی مردی ( اولیسیس اس گرانت) پیدا شد که

می توانست طبق انتظارات لینکلن عمل کند لینکلن فرماندهی کل ارتش

ایالات متحده را به او سپرد.

ژنرال آبراهام لینکلن (عجیب ترین قهرمان)

آبراهام امین و مهربان

نام مستعار (( آبراهام امین)) واقعاً برازندۀ او بود. شهرت درستکاری

لینکلن باعث اعتماد مردم به او شده بود و توانایی رهبری اش را بالا

برده بود.

از رهبران عالی انتظار می رود ((درستکار باشند)) و این صفت در او

فراوان یافت می شد.

لینکلن یک انسان منطقی بود. من هیچ کاری را از روی کینه ورزی انجام

نمی دهم، وظیفه ای که من برعهده دارم بسیار فراتر از آن است که

به دنبال کینه ورزی باشم. او وقت تلافی کردن یا تحقیر و سرزنش دیگران

را نداشت. هر چند مرتب برای آن دسته از ژنرال هایی که در جنگ ضعیف

عمل می کردند نامه های تند و گزنده ای می نوشت ولی هرگز آن نامه ها

را ارسال نمی کرد. زیرا این کار، دشمنانش را بیشتر می کرد اما لینکلن

همیشه به دنبال این بود که به دیگران فرصت بیشتری بدهد. هر چند بعضیها

این موضوع را ناشی از ضعف او می دانند ولی رغبت به چشم پوشی نسبت

به اشتباهات دیگران و نگهداری زبان، لینکلن را نزد زیردستانش عزیز و گرامی

کرده بود.

بعد از پایان جنگ های داخلی در سال ۱۸۶۵ لینکلن از ایالت های جنوبی

انتقام نگرفت بلکه به آن ها حسن نیت نشان داد.

در دومین مراسم سوگند ریاست جمهوری اش او این سخنرانی مشهور را ارائه کرد:

((کینه ورزی با هیچ کس، گذشت نسبت به همه…. بگذارید کاری را که شروع

کرده ایم به پایان برسانیم و روی زخم های این ملت مرهم بگذاریم.))

نویسنده و سخنران بزرگ

لینکلن علاوه بر این که نویسندۀ بزرگی بود سخنران برجسته ای نیز به شمار

می رفت. صدای رسا، قد بلند و اندام لاغر و لباس های بی تناسبی که

می پوشید در نگاه اول روی مخاطبینش تأثیر خوبی نداشت ولی در پایان

خطابه اش شنوندگان را مسحور و مجذوب خودش می کرد. او در خطابه هایش

از روایت، داستان و طنز استفاده می کرد تا حرف هایش برای مردم معمولی

جذابیت داشته باشد.

لینکلن که مردی با حداقل تحصیلات ادبی بود می توانست خطابه های شعر

گونه ای مثل خطابۀ (( گتیزبرگ)) را بنویسد و به این مجموعه، تحریر هزاران

نامۀ استادانه را هم باید اضافه کرد. درسی که لینکلن به ما می دهد این

است که هر نوع سرمایه گذاری که برای بالا بردن مهارت های ارتباطی باشد

مفید است.

خلل ناپذیری

لینکلن در غلبه بر شکست و گرفتاری استاد بود و این به خاطر باوری بود

که به حقانیت راهش داشت. اطمینان و اجتناب از تسلیم در برابر فشار، او

را هدف انتقادهای ناعادلانه، تهمت و بدرفتاری کرده بود و قبل از این که

بتواند شایستگی اش را در ادارۀ کشور نشان بدهد همیشه به عنوان حقوقدان

دهاتی و نادان مورد انتقاد قرارا می گرفت. با این حال به ندرت با کسانی که

نسبت به او بدگویی می کردند در گیر می شد و در واقع انتقاد را به عنوان

بخشی از کارش پذیرفته بود. فقط موقعی به مقابله با انتقاد بر می خواست

که مفهوم آن دفاع از تلاش در راه اتحاد ملی بود. او از بذله گویی و تعریف

داستان لذت می برد و با این کار هم مردم را سرگرم می کرد و هم حواس آنها

را متوجه سال های تیره و تاریک جنگ می کرد.

نکته های نهایی

نکتۀ بارز در مورد لینکلن این است که او در ارتباط با حفظ اتحاد ملی و لغو برده

داری واقعاً همان کاری را انجام داد که گفته بود. این از روی خوش شانسی نبود.

او برای اداره کشورش از قبل برنامه داشت و نسبتاً سریع به اهدافش رسید.

با اینکه همیشه آمادگی داشت که به اشتباهاتش اعتراف کند به موضعی که

انتخاب کرده بود فوق العاده اعتقاد داشت و به این یقین، قاطعیت را هم اضافه کرد.

کتاب (( رهبری لینکلن)) برای شناختن شخصیت دقیق لینکلن وبرای نکته هایی

که در آخر هر فصل مطرح شده اند ارزش خواندن را دارد و یادآوری مناسب و

ساده ای از درسهای رهبری لینکلن است. این کتاب، فوق العاده الهام بخش

است زیرا شخصیت لینکلن الهام بخش بود. او ویژگی اصلی را برای رهبر شدن

داشت. لینکلن قادر بود، دیگران را به جنبۀ مثبت وجودشان هدایت کند.

هر زمان با این معما روبرو شدید که چطور با یک بحران مقابله کنید از خودتان

سؤال کنید: (( اگر لینکلن جای من بود چه کار می کرد؟ ))

چگونه به احساس خویش ارج نهیم (ابراز وجود)

ابراز وجود به معنی احترام گذاشتن به خود و دیگران و آگاه بودن از نیازها

و خواسته های خود است. به معنی به دست آوردن خواست فردی به

هر قیمت نیست. ابراز وجود یعنی توانایی ارج نهادن به احساس و فکر

خود، عزت و حرمت برای خویش قائل شدن، شناخت نقاط قوت و ضعف

خویشتن، پذیرش مسئولیت های مختلف زندگی از جمله انتخاب های

خود فرد است.

پاسخ منطقی  محکم (( نه)) به خواسته های احساسی و غیر منطقی

خود ودیگران، توانایی بیان خویشتن، آرام و راحت فکر کردن، آرام و متین

و در عین حال قاطعانه بیان کردن احساسات خود، (( بله)) گفتن جایی

که دلتان می خواهد(( بله بگویید)) و (( نه)) گفتن جایی که دلتان میخواهد

(( نه)) بگویید، بالاخره گرفتن حق خود بدون این که به حقوق دیگران تعدی

کرده باشیم. ابراز وجود یک سبک زندگی پیشرفتۀ علمی-روانشناختی

است که در نهایت منجر به داشتن یک زندگی سالم، سازنده و با نشاط

می گردد که به تبع آن سلامت روان فردی و جمعی حاصل گشته و آثار

مثبت آن در زندگی نمایان خواهد گشت.

مهارت قاطعیت:

مهارت قاطعیت، یکی از مهم ترین مهارت های اجتماعی و سلامت رفتاری

است.

یکی از مهم ترین دلایل گرایش افراد به آسیب های روانی و اجتماعی

مانند اعتیاد و ایدز ناتوانی افراد در مهارت قاطعیت و به خصوص مقابله با

پیشنهادهای ناسالم دیگران است.

انواع رفتارهای قاطعانه:

غالباً رفتار قاطعانه را با(( نه گفتن)) مترادف می پندارند. این در حالی

است که (( نه گفتن))، فقط یکی از انواع رفتارهای قاطعانه است، انواع

رفتارهای قاطعانه عبارتند از:

۱-رد قاطعانه: (( نه گفتن)) همان رد قاطعانه است. در این نوع رفتار

قاطعانه، فرد درخواست ها، پیشنهادها، تحمیل ها و فشارهای منفی

اطرافیان را به گونه ای جامعه پسند رد می کند.

۲-در خواست قاطعانه: یکی از مهم ترین انواع رفتار قاطعانه، توانایی

درخواست کردن از دیگران است. برخلاف آن که ممکن است عده ای

به غلط تصور کنند که در خواست از دیگران نشانۀ ضعف است، این رفتار

یکی از سالم ترین شکلهای رفتارهای قاطعانه است.

ضرورت و اهمیت آموزش ابراز وجود

زندگی پر چالش امروزی به گونه ای است که فرد، مدام با موقعیت های

مختلف ارتباطات بین فردی و اجتماعی درگیر است، در چنین موقعیتهایی

همیشه بیم آن می رود که خواسته ها و حقوق مشرو ع فردی تحت الشعاع

قرار گیرد.

فنون لازم برای ابراز وجود

۱-ارتباط کلامی: بزرگترین و کاربردی ترین منبع برقراری ارتباط بین انسانهای

امروزی ارتباط کلامی است. منظور از ارتباط کلامی انتقال هر نوع پیام کلامی

از طرف فرستنده به سوی گیرندۀ پیام است.

زمانی که می خواهید با کسی قاطعانه برخورد کنید بهتر است یاد بگیرید

که شانه هایتان را راست نگه دارید، نفس عمیقی بکشید و با صدای پرانرژی

و قوی، سخن و صحبت خود را شروع کنید. هرگز در صحبت کردن عجله نکنید

و بر عضلات خود کنترل داشته باشید.

زمانی که فکر می کنید هنوز آمادگی کافی برای برخورد صحیح و ابراز گرانه

را ندارید برقراری یک ارتباط کلامی و یا غیر کلامی مؤثر را به وقت دیگری موکول کنید.

۲-ارتباط غیر کلامی: منظور از ارتباط غیر کلامی هر نوع پیامی است که شما

با جسم و بدن خود آن را غالباً به شکل دیداری به طرف مقابل منتقل می کنید.

شما می توانید با گرفتن ژست های مختلف به خود، پیام های متفاوت و متعددی

را برای مخاطبان خود منتقل کنید. وقتی روی یک پای خود ایستاده و پای دیگر

را روی پای اول خود جمع کرده اید، یا زمانی که بالاتنۀ شما از یک طرف به اندازۀ

تقریبی ۲۰ درجه خمیده است. شاید نشانگر این باشد که شما در وضعیت

اول احساس راحتی و در وضعیت دوم حالت وابستگی را از خود نشان می دهید.

۳-کاهش و کنترل اضطراب: اضطراب حالت ناخوشایندی است که با تعریق کف

دست ها، زیر بغل، شکم، پیشانی و پشت گردن، ضربان تند قلب، احساس

حالت تهوع و استفراغ و گاهی با سرگیجه همراه است. فرد مضطرب کسی

است که بنا به دلایلی مبهم و بی اساس حالت های فوق را گاه گاهی تجربه

می کند. اضطراب دارای درجات و مراتب مختلفی است. به هر حال، افراد

مضطرب می توانند با استفاده از تکنیک ها و روش های مختلف کنترل اضطراب،

آن را کنترل کنند.

برای کاهش اضطراب، نفس عمیق بکشید و نگاهی به دور و بر خود بیندازید.

به ماهیچه های خود توجه کنید و سعی نمایید تا حرکات آن ها را در اختیار بگیرید.

با بررسی اجمالی شرایط وبا کمال خونسردی اما قاطعانه و با شجاعت، یک

رفتار ابراز گرانۀ وجود انجام دهید.

۴-کاهش، کنترل و تغییر جهت انرژی خشم: در مورد خشم و نحوۀ بروز و

تخلیۀ آن مختصراً توضیحاتی ارائه شد. خشم یک هیجان شدید ناخوشایندی است

که ممکن است برخی اوقات به انسان دست دهد.

زمانی که خشمگین هستید احتمالاً نخواهید توانست رفتار قاطعانه اما اجتماع

پسند از خود نشان دهید. بعضی ها ابراز وجود خود را با پرخاشگری در می آمیزند

و به طور کلی از هدف ما که آموزش ابراز وجود است، دور می افتند.

چگونه به احساس خویش ارج نهیم (ابراز وجود)

 اول یاد بگیرید که خشم خود را  با شمردن از هزار تا هزار و ده کنترل کنید.

نفس عمیق بکشید، ابتدا فکر کرده، تأمل نموده و سپس اقدام به رفتار ابراز

گرانه بنمایید. هرگز عجله نکنید و گمان نگنید که اگر زود جواب کسی را ندادید

قاطع بودن خود را نشان ندادید و یا برای همیشه فرصت را از دست دادید.

۵-افزایش عزت نفس: عزت نفس یعنی ارزش گذاری به خود و خود را ارزشمند

و محترم شمردن، با خود به بزرگی رفتار کردن و حتی در غیاب مردم با خود

محترمانه برخورد کردن و مهربان بودن. عزت نفس شامل گفتار، رفتار، طرز لباس

پوشیدن و در کل طرز زندگی است.

شما می توانید با  ایجاد نظم و انضباط در زندگی و با داشتن برنامۀ روزانه،

خوردن غذاهای بهداشتی و تمیز، زندگی در محل مناسب و امن، معاشرت با

افراد سالم، مطالعه و انجام تحقیقات مناسب به افزایش عزت نفس خود کمک

کنید. هر گز با دستان کثیف و آلوده سر هیچ سفره یا میز غذایی حاضر نشوید

و در مجالس عمومی و مهمانی ها لباس های مناسب، پاکیزه و مرتب بپوشید.

در این صورت زمینه برای ابراز وجود شما تقریباً آماده است.

۶-آگاهی از خویشتن و دیگران در موقعیت های اجتماعی : منظور از آگاهی

از خویشتن و دیگران عبارت از میزان آگاهی و هوشیاری شما از خود، و ویژگیهای

روان شناختی و خصوصیات فردی خود ودیگر افراد است.

قبل از این که در مورد مسأله ای ابراز وجود نشان دهید باید

مسئولیتهای انجام این رفتار را هم بر عهده بگیرید.

برای انجام این کار باید پیامدهای احتمالی آن را در نظر آورده و مسئولیتهای

بعدی آن را بپذیرید.

به عبارت دیگر اول به خودتان مراجعه کنید. آیا اصلاً حوصلۀ ابراز وجود دارید؟

آیا به اندازۀ کافی انرژی دارید تا از رفتارهای کلامی و غیر کلامی لازم به موقع

استفاده کنید؟

آیا فکر نمی کنید گاهی اوقات استفاده از سیاست رفتاری بهترین نوع ابراز

وجود باشد؟

۷-آگاهی از هنجارهای اجتماعی و فرهنگی رفتار: هنجار از دیدگاه آماری عبارت

است از الگویی که اگر صد نفر انسان را در یک زمان و مکان مشخص در نظر

بگیریم، حداکثر افراد از آن پیروی کنند. زمانی که افراد به هم می رسند

سلام می کنند. این یک هنجار اجتماعی است. در فرهنگ مشرق زمین،

پوشیدن لباس های سنتی و احترام به بزرگترها یک هنجار تلقی می گردد.

در حالی که ممکن است، نوع پوشش و برخورد با بزرگترها در مغرب زمین

کاملاً متفاوت از مشرق زمین باشد. اگر می خواهید ابراز وجود کنید و مثلاً

به عنوان یک نوجوان یا جوان مشرق زمینی مثل نوجوانان یا جوانان مغرب

زمین برخورد و زندگی کنید، ممکن است با مشکلات زیادی مواجه شوید.

چرا که شما هنجارهای موجود در جامعۀ خود را نادیده گرفته اید. این همان

پذیرفتن مسئولیت های رفتارهای ابراز گرانۀ وجود است.

انتخاب همسر، نامزد کردن، ازدواج و تشکیل زندگی مشترک نیز به همین

نحو است. اگر کسی بدون توجه به هنجارهای اجتماعی که در آن زندگی

می کند دست به چنین اقداماتی بزند، مطمئناً ریسک بزرگی کرده است.

ادامه دارد…….

کتاب : آموزش ابراز وجود

مؤلف: مختار معتمدین

فرد موفق کیست؟ (نقش عادات ما در موفق بودن)

ما در راه موفقیت از آدم هایی راهنمایی می گیریم که صداقت دارند.

صداقت یعنی این که از هستۀ وجودی تغییر ناپذیری برخوردار باشید.

در این صورت می توانید با تغییرات بزرگی سازگاری پیدا کنید که ممکن

است دیگران را از مسیر زندگی خارج کند. یک فرد صادق به ارزش هایش

پای بند است، می خواهد شنوندۀ بهتری باشد، بی دریغ عشق میورزد

و به دنبال تفاهم است. خلاصه می خواهد آدم موفقی باشد. ما معمولاً

کمتر به این مسئله فکر می کنیم که آیا شخصیتی را که فکر می کنیم

باید از آن برخوردار باشیم داریم یا خیر؟

پیام اصلی این است که قبل از انجام هر کاری ابتدا باید قدر خودمان را

بدانیم و به دنبال بهتر شدن باشیم.

شخص موفق کسی است که:

متعهد می شود، به تعهدش عمل می کند و به قولی که می دهد احترام

می گذارد.

به سرعت و با گشاده رویی اشتباهش را می پذیرد.

فاصلۀ بین محرک و پاسخ را رعایت می کند. یعنی به ندرت خودش را

مجبور به انجام کاری می کند. اگر کاری را انجام بدهد از روی انتخاب است.

ارزش زمان را می شناسد و موفقیت را در این می داند که خودش باشد

ولی به شیوه ای سازمان یافته.

برای رسیدن به اهداف بالاتر مایل به انجام کارهایی است که دیگران زحمت

انجام آن ها را به خود نمی دهند.

اگر ما به اندازۀ کافی شجاعت داشته باشیم تا به جای پرداختن به مسائل

مختلف و متفاوت به مشکلات اساسی و ریشه ای بپردازیم می توانیم انسان

های موفقی باشیم:

(( ایجاد وحدت لازم برای ادارۀ یک فعالیت اقتصادی کارآمد، یک خانواده یا

یک پیوند زناشویی مستلزم قدرت و شجاعت فردی فوق العاده ای است.

هر میزان مهارت فنی اداری در تلاش برای توده های انسانی نمی تواند

جایگزین ضعف اصالت فردی در توسعۀ روابط باشد. رعایت قوانین اساسی

عشق و زندگی بسیار حیاتی و مهم هستند.))

رشد فردی اغلب نتیجۀ دیدن مسائل از چشم اندازی تازه است نه انجام

دادن یک کار جدید. همۀ ما یک نقشۀ ذهنی از دنیا داریم که آن را با دنیای

واقعی اشتباه می گیریم. ما با چسبیدن به نقشۀ قدیمی از دیدن سرزمین

هایی واقعی عاجز می مانیم و راه مان را گم می کنیم. در این نقطه برای

پیدا کردن راه مان از شیوه ها و اصلاحات بیرونی استفاده می کنیم ولی باز

هم بدون تغییر درونی راه به جایی نخواهیم برد. ما باید الگوی ذهنی مان

یعنی شیوۀ اصلی نگاه مان را به دنیا تغییر بدهیم. با شواهد مخالفی که

به دست می آیند الگوهای ذهنی جدید جایگزین الگوهای علمی قدیمیتر

می شوند. برای مثال نظریۀ بطلمیوس، جغرافی دان، در مورد گردش دنیا به

دور زمین با الگوهای جدیدی که درست متضاد نظر او هستند جایگزین شد.

الگوهای ذهنی جدید همه چیز را تغییر می دهند. به عنوان مثال، شاید

همیشه اعتقاد داشتید که بهترین شیوۀ زندگی(( همرنگ جماعت شدن))

است و باید تا جای ممکن نسبت به رویدادها خارجی واکنش نشان داد،

در این صورت این امکان را در نظر نمی گیرد که می توانید در شکل دادن به

تجربه هایتان نقش فعالی داشته باشید. ولی اگر تصمیم بگیرید که الگوی

ذهنی تان را تغییر بدهید  همان مسیری که هر روزه در آن گام برم می داشتید

به یکباره برایتان تازگی پیدا می کند زیرا با این دیدگاه جدید این مسیر برایتان

مسیری کاملاً جدید می شود که قبلاً آن را ندیده بودید.

فرد موفق کیست؟ (نقش عادات ما در موفق بودن)

آلبرت اینشتین: (( نمی توانیم مشکلات مهمی را که با آنها روبرو هستیم با

همان سطح فکری که آن ها را به وجود آوردیم حل کنیم.))( یعنی باید دیدگاهمان

را تغییر بدهیم تا راه حل برایمان آشکار شود زیرا با حفظ دیدگاه قبلی فقط خود

مشکل را می بینیم نه راه حل آن را). در حالی که تغییرات جزئی در زندگیمان

تحت تأثیر تغییراتی است که در نگرش و رفتارمان می دهیم باید آدم متفاوتی

شویم و این کار به سادگی اتفاق نمی افتد. به همین علت است که واحد

اصلی تغییر، (( عادت)) است زیرا کارهایی که می کنیم یا کارهایی که همیشه

فکرمان را به خود مشغول می کنند، شخصیت ما را شکل می دهند و دریچه ای

هستند که از درون آن به مسائل نگاه می کنیم.

دو مرحلۀ موفقیت

وقتی شما خانه ای می سازید باید قبل از کندن زمین طرح و نقشه ای در

دست داشته باشید. قانون نجاری می گوید(( دوبار اندازه بگیر، یک بار ببر)).

در امور اقتصادی هم نمی توانید چشم بسته امیدوار باشید پول در بیاورید. در

مورد تولید هر محصول یا ارائۀ هر نوع خدماتی، از پیش باید خوب فکر شده

باشد و برای بازاریابی، استخدام نیروی انسانی و اختصاص منابع برنامه ریزی

های دقیقی وجود داشته باشد. این مرحلۀ اولیه خوانده می شود.

اکثر شکست های اقتصادی در نتیجۀ کمبود سرمایه، عدم شناخت کافی از

بازار یا نداشتن برنامۀ اقتصادی به وجود می آیند. یعنی تمام کاستی ها و ضعفهایی

که به مرحلۀ اولیه ارتباط پیدا می کنند.

در مورد زندگی هم این موضوع مصداق دارد. چیزی که آن را موفقیت(( یک شب ))

می دانیم در واقع یک شب اتفاق نمی افتد، بلکه معمولاً در سایۀ سال ها برنامه

ریزی، تمرین، یادگیری و تجسم نتایج مطلوب شکل می گیرد. ممکن است خوش

شانس باشید و از راه های دیگر هم به موفقیت برسید ولی این موفقیت دوام نخواهد

داشت. هیچ کس نمی تواند چشم بسته به موفقیت واقعی دست پیدا کند.

(( زندگی اتفاقی است که وقتی شما نقشه های دیگری در سر دارید رخ می دهد.))

مطمئناً عاقلانه نیست که فکر کنید شما می توانید به میزانی که  آقای استفان کاوی

(نویسنده کتاب هفت عادت مردمان موثر) می گوید به زندگی تان شکل بدهید.

استدلال او این نیست که شما می توانید از رویدادهای غافلگیر کننده زندگی جلوگیری

کنید بلکه صرفاً می خواهد این را عنوان کند که هدف داشتن، در شکل دادن به سرنوشت

نقش دارد. به این فکر کنید که بعد از  فوت شما مردم در موردتان چه می گویند، تمرینی

که فوق العاده ارزشمند است. و عجیب اینکه وقتی به این مسئله فکر می کنید که در

نهایت می خواهید به کجا برسید و هدف نهایی زندگی تان چیست کمتر تحت تأثیر

افکار و عقاید دیگران قرار گرفته و خودتان در مورد زندگی تان تصمیم گیری می کنید.

زیرا آگاهی از هدف نهایی زندگی به شما آرامش می دهد و برایتان مشخص می کند

که مسیر زندگی تان برای رسیدن به آن هدف چه خواهد بود. همچنین در این صورت

ترس هایتان هم در مورد فلسفۀ هستی کاهش پیدا می کند و نگرانی هایتان را ترسیم

کنید و نام آن را (( زندگی )) بگذارید یا این که از قانون دو مرحله ای موفقیت پیروی

کنید تا مطمئن باشید زندگی تان مخلوق اراده خودتان است.

انشتین و شیطانانشتین و شیطان

استاد دانشگاه با این سؤال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند:

(( آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد خلق کرده ؟))

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: (( بله، او خلق کرده.))

استاد پرسید: (( آیا خدا همه چیز را خلق کرده؟))

شاگرد پاسخ داد: (( بله!))

استاد گفت: (( اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرده!

چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق این قانون که کردار ما نمایانگر ماست،

خدا نیز شیطان است.)) شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت

از خودش خیال کرد که توانسته ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای

بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: (( استاد، می توانم از شما سؤالی

بپرسم؟))

استاد پاسخ داد: (( البته!))

شاگرد ایستاد و پرسید: (( استاد، سرما وجود دارد؟))

استاد پاسخ داد: (( این چه سؤالی است؟ البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش

نکرده ای؟ ))

شاگردان به سؤال مرد جوان خندیدند.

داستان انشتین و شیطان

مرد جوان گفت: (( در واقع آقا، سرما وجود ندارد! مطابق قانون فیزیک، چیزی که

ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شیء ای

را می توان مطالعه و آزمایش کرد، وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد.

گرما چیزی است که باعث می شود بدن یا هر شیء انرژی را انتقال دهد، یا آن

را دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه، بدون حیات

و بازده می شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر، برای این که نبودن گرما

توصیفی داشته باشد، خلق کرد.))

شاگرد ادامه داد: (( استاد تاریکی وجود دارد؟))

استاد پاسخ داد: (( البته که وجود دارد.))

شاگرد گفت: (( دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد! تاریکی در حقیقت

فقدان نور است. نور چیزی است که می توان آن را مطالعه و آزمایش کرد، اما تاریکی

را نمی توان. می توان نور را به رنگ های مختلف شکست و طول موج هر رنگ

را جداگانه مطالعه کرد، اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. شما چطور

می توانید تعیین کنید که یک مکان به چه میزان تاریکی دارد؟

فقط می توانید میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟

تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد، به کار می برد.))

بالاخره، مرد جوان از استاد پرسید: (( آقا، شیطان وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته همان طور که قبلاً هم گفتم ما او را هر روز می بینیم.

او هر روز در مثال هایی از رفتارهایی غیر انسانی بشر به هم نوع خود دیده میشود.

او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد

وجود دارد. این ها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.))

و آن شاگرد پاسخ داد: (( شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست! درست

مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.

شیطان، نتیجۀ آن چیزی است که وقتی، بشر، عشق به خدا را در قلب خودش

حاضر نبیند، مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست، خود به خود می آید و تاریکی

که در نبود نور می آید.))

نام آن مرد جوان (( آلبرت اینشتین )) بود.

 

 

جملات تاکیدی مثبت

من آموخته ام!

من آموخته ام وقتی کسی چیز ناخوشایندی دربارۀ من می گوید، من باید به

گونه ای زندگی کنم که هیچ کس آن را باور نکند.

من آموخته ام اکثر چیزهایی که باعث دل نگرانی من است، هرگز رخ نمی دهد.

من آموخته ام که هر دستاورد بزرگی، روزگاری غیر ممکن به نظر می رسیده

است.

من آموخته ام که بزرگ ترین مبارزه در زندگی این است که تصمیم بگیرید چه

چیزی مهم است و از بقیۀ چیزهای دیگر صرف نظر کنید.

من آموخته ام که بدون ریسک کردن، شما نمی توانید  یک قهرمان شوید.

من آموخته ام که در شمارش اهانت هایی که دیگران به من می کنند، خیلی

سریع هستیم، اما به ندرت دربارۀ لطمه ای که من به دیگران وارد کرده ام،

می اندیشم.

من آموخته ام که یک معیار اخلاقی به اندازۀ یک قطب نما قابل اعتماد است.

من آموخته ام که شما نباید خود را با بهترین کاری که دیگران می توانند

انجام دهند، مقایسه کنید، بلکه با بهترین کاری که خودتان می توانید انجام

دهید، مقایسه کنید.

من آموخته ام که شما نمی توانید به کسی پول بدهید تا برای شما تجربه

کسب کند.

من آموخته ام بهترین کاری که پدر یا مادر می تواند انجام دهد این است که

فقط نیمی از کار را انجام دهد.

من آموخته ام که مردم به خودشان اجازه می دهند فقط آن اندازه موفق باشند

که فکر می کنند سزاوارش هستند.

من آموخته ام که اگر شما بدترین ها را در زندگی و مردم جستجو کنید،

آن را پیدا خواهید کرد. ولی اگر به دنبال بهترین ها باشید، آن را هم پیدا خواهید

کرد.

من آموخته ام که جذابیت، برخورداری از رفتاری مثبت، همدلی و همیاری با

دیگران است وکاری به جراحی پلاستیک صورت و دماغ ندارد.

من آموخته ام که موفق بودن در محیط کار اگر به معنی شکست در خانه باشد،

بی ارزش است.

من آموخته ام اگر چیزهای جدیدی را امتحان نکنی، چیز جدیدی نمی آموزی.

من آموخته ام شخصی که می گوید نمی توان این کار را انجام داد از بودن

شخص دیگری که همان کار را انجام می دهد، متحیر می شود.

من آموخته ام جدیت در کار ، مقصد را نزدیک تر می کند.

من آموخته ام که مردم با من همان گونه رفتار می کنند که من به آن ها

اجازه می دهم.

من آموخته ام که اگر کودکی در خانه مورد محبت و توجه قرار نگیرد، سراغ

آن را در جای دیگر می گیرد.

من آموخته ام آن چه کودک در خانه می آموزد تا لحظۀ مرگ با وی خواهد بود.

من آموخته ام که اگر مشکلی وجود نداشته باشد، فرصت و موقعیتی هم

وجود ندارد.

جملات تاکیدی مثبت

من آموخته ام که اگر واقعاً می خواهید کار مثبتی برای فرزندانتان انجام دهید،

باید زندگی زناشویی خود را بهبود بخشید.

من آموخته ام که یا شما رفتار خود را کنترل می کنید یا آن شما را کنترل می کند.

من آموخته ام که اگر می خواهم شرایط و موقعیت های زندگیم بهتر شود من

هم باید بهتر شوم.

 من آموخته ام که مادر خوب بودن، بهترین شغلی است که یک زن تا کنون

داشته است.

من آموخته ام که نحوۀ رفتار مردم با من، بیشتر انعکاس نحوۀ نگرش آن ها

نسبت به خودشان است تا نحوۀ نگرش آن ها نسبت به من.

چگونه می توانیم بر ترس از موفقیت غلبه کنیم؟

در این مقاله می خواهیم ببینیم چگونه می توانیم بر ترس از موفقیت غلبه کنیم؟

شما باید یاد بگیرید که به زندگی اعتماد کنید. اگر به زندگی اعتماد داشته باشید،

آماده است تا شما را پشتیبانی وهدایت کند. اگر شما به شیوه ای دست کاری

شده تربیت شده و یا در احساس گناه غرق باشید همواره این احساس را خواهید

داشت که(( به اندازۀ کافی خوب نیستید.)) اگر با این اعتقاد، که زندگی دشوار و

ترسناک است، پرورش یافته باشید، نمی دانید که چگونه می توانید آرام باشید و

بگذارید زندگی مراقب شما باشد. همۀ شما تحت قوانین آگاهی فردی خود به سر

می برید و این قانون می گوید: (چیزی که به آن معتقد باشید، به حقیقت میپیوندد.)

بنابراین آن چه برای یک نفر پیش آمده است، نمی تواند برای شما نیز رخ بدهد.

اگر شما منحصراً اعتقادات منفی جامعه را بپذیرید، این انتظارات برایتان به واقعیت

مبدل می شوند و بر همین اساس به رخدادهای منفی منجر می شوند.

باید بیاموزید که خود را دوست بدارید، عزت نفس و احساس ارزشمندی را عمیقاً

در خود بپرورانید و از این طریق به زندگی امکان بدهید تا همۀ موهبت هایی را که

برای شما تدارک دیده است، به شما ارزانی کند. این کار ممکن است ساده به نظر

بیاید. در عمل نیز چنین است، ساده و در عین حال شدنی. اگر شما خود را آرام

نگه دارید و این اعتقاد را در خود ایجاد کنید که: (( زندگی از من مراقبت می کند و

من همواره مصون و محفوظ هستم.)) با جریان زندگی همراه می شوید. به سلسلۀ

وقایع زندگی خود توجه کنید. هرچه در برابر زندگی سپاسگزارتر باشید، او موجبات

بیشتری را برای قدردانی شما فراهم می کند.

کتاب: قدرت

مؤلف: لوئیز لی هی

تفاوت برندگان و بازندگان

*برنده: متعهد می شود، بازنده وعده می دهد

وقتی برنده ای مرتکب اشتباه می شود

می گوید: (( اشتباه کردم))

وقتی بازنده ای مرتکب اشتباه می شود،

می گوید: (( تقصیر من نبود))

*برنده می داند به خاطر چه چیزی پیکار کند

و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید

بازنده آن جا که نباید، سازش می کند

و به خاطر چیزی که ارزش ندارد، مبارزه می کند

*برنده، گوش می دهد

بازنده، فقط منتظر رسیدن نوبت خود برای حرف زدن است

*برنده، نسبت به ضعف های دیگران، غمخواری می کند

زیرا ضعف های خود را درک نموده و آن ها را پذیرفته است

بازنده، دیگران را به دلیل ضعف هایشان خوار و خفیف می شمارد

زیرا وجود ضعف در درون خود را، انکار نموده و پنهان می کند

*برنده، حتی زمانی که دیگران وی را یک خبره می دانند

می داندکه هنوز خیلی چیزها را نمی داند

بازنده، می خواهد که دیگران او را یک خبره بدانند

و این نکته که: (( بسیار کم می داند)) را، هنوز نیاموخته است

*برنده، در برابر افراد سودمند و ناتوان، یکسان عمل می کند

بازنده، به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقیر می کند

*برنده، پس از بیان نکتۀ اصلی مورد نظرش لب از سخن فرو می بندد

بازنده، آن قدر به صحبت ادامه می دهد

که نکتۀ اصلی را فراموش می کند

*برنده، سعی می کند که رفتارهای خود را بر اساس نتایج منطقی آن ه

ا قضاوت کند و رفتارهای دیگران را ، بر اساس قصد نیت آن ها ارزیابی کند

بازنده، رفتارهای خود را بر اساس قصد نیت خویش

و رفتارهای دیگران را بر اساس نتایج آن ها ارزیابی می کند

*برنده، در وجود یک آدم بد، خوبی را می جوید

و روی همین قسمت کار می کند

بازنده، در وجود یک انسان خوب، بدی ها را می جوید

از این رو، به سختی می تواند با دیگران همکاری کند

بازنده، به(( استقلال)) خود می بالد

در حالی که به واقع در حال خودسری است

و به(( کار گروهی)) خود می بالد

تفاوت برندگان و بازندگان

در صورتی که در حال دنباله روی است و اراده ای از خود ندارد

*برنده می داند که کدام تصمیم را به طور مستقل بگیرد

و کدام یک را پس از مشورت با دیگران

بازنده به قضا و قدر اعتقاد دارد

*برنده معتقد است، ما با کارهای درست و اشتباه خود

سرنوشت خویش را تعیین می کنیم

*برنده، گام های متعادلی بر می دارد

بازنده دو نوع سرعت دارد، یا خیلی تند و یا خیلی کند

*برنده می گوید: (( باید راه بهتری هم وجود داشته باشد))

بازنده می گوید: (( تا بوده همین بوده تا هست همین است.))

*برنده، با جبران اشتباهاتش، تأسف و پشیمانی خود را نشان می دهد

بازنده می گوید: (( متأسفم!)) اما در آینده اشتباه خود را تکرار می کند.

(( سیدنی، جی، هریس))