مقاله دور کردن افکار مزاحم

مقاله دور کردن افکار مزاحم

افکار مزاحم یکی از معضلات زندگی های امروزی هست که تمامی

افراد با آن درگیر هستند. بله درسته دقیقا تمام افراد.

برخی به شدت تحت تاثیر آنها قرار میگیرند و برخی دیگر با یادگیری

روشهای مقابله با آنها، سعی میکنند تا جای ممکن از آنها تاثیری نگیرند.

افکاری مانند ترس، نگرانی، منفی بافی و … همیشه در ذهن بشر

جریان داشته و ما نمی تونیم کاری کنیم که هیچ وقت

آنها به ذهن ما راه پیدا نکنند، اما می تونیم با آنها کنار بیاییم و اجازه

ندهیم که زندگی ما را تحت تاثیر خودشون قرار بدن هیچ وقت نباید

با اونها درگیر بشیم یا باهاشون بجنگیم.

افکار مزاحم ، عقاید ، تصاویر یا برانگیزش‌های ناخواسته ، مداوم و تکرارشونده‌ای

هستند که شما به‌طور غیرارادی تجربه می‌کنید و بی‌معنی به ‌نظر می‌رسند.

این عقاید به‌طور عموم ، وقتی شما سعی‌می‌کنید به چیزهای دیگری فکر کنید یا

کارهای دیگری را انجام دهید، به ذهن شما هجوم می­آورند.

در زیر، مثال‌هایی از این افکار آورده شده است:

– احساس پریشانی وقتی که اشیاء مرتب نیستند یا به‌طور مناسب در یک خط قرار

نگرفته‌اند یا در بهترین حالت خود قرار ندارند.

– شک در مورد این‌که درب را قفل کرده یا اجاق‌گاز را خاموش کرده‌اید.

– افکار تکرارشونده در مورد این‌که شما در یک تصادف به شخص صدمه زده‌اید.

– تصاویر ذهنی آزاردیدن فرزندتان

– برانگیختگی برای فریاد زدن به ‌طور وقیحانه در مکان های نامناسب

– ترس از سرایت بیماری از طریق دست‌ دادن یا لمس‌کردن اشیایی که دیگران لمس

کرده‌اند.

روش های دور کردن افکار مزاحم

اول اینکه همیشه باید چند سئوال رو، وقتی فکری به ذهنتون میرسه

از خودتون بپرسید:

– آیا این فکر درسته؟

– آیا این فکر مهمه؟

– آیا این فکر مفیده؟

با پرسیدن این سئوالات مقدار زیادی از توجه شما از افکار مزاحم

برداشته میشه و بطور اتومات ذهنتون به اونها کمتر توجه می کنه،

اما این ساده ترین و اولین قدم هست…

در اینجا کتابی را برای شما قرار داده ایم به نام” افکار مزاحم ” که

خواندن آن می تواند به شما در کنترل و دور کردن افکار مزاحم کمک

کند.

 

 

خلق خوب

خلق خوب

خُلق روزمره:

اغلب افراد تقریباً روزی ۱۰۰۰ دقیقه بیدارند، ولی مقدار کمی از این زمان،

هیجانهایی چون خشم، ترس، یا شادی را بردارند.

ما طول شبانه روز جریان خلق های دائمی را تجربه می کنیم. همیشه چیزی

را حساس می کنیم. آنچه که احساس می کنیم، خُلق است. یعنی نوعی

احساس که اغلب به صورت اثر بعدی رویداد هیجانی که قبلاً تجربه کرده ایم،

وجود دارد.

خُلق به صورت حالت عاطفۀ مثبت یا حالت عاطفۀ منفی  وجود دارد. که ما آن

را به عنوان: خُلق خوب و خُلق بد می شناسیم.

عاطفۀ مثبت در طول چرخۀ خواب- بیداری، نوسان می کند. طبق تحقیقات، سطح

عاطفۀ مثبت هنگام بیدار شدن کاملاً پایین است، در طول صبح به سرعت بالا میرود،

و تا بعد از ظهر به تدریج همچنان بالا می رود تا این که بین ۶ تا ۹ بعد از ظهر به اوج

خود می رسد. عاطفۀ مثبت از آن پس به سرعت در اواخر شب پایین می آید و به

سطح پایین اوایل صبح، بر می گردد.

عاطفۀ مثبت بیانگر مشغولیت لذت بخش است که به صورت سطح لذت جاری، اشتیاق

و پیشروی به سمت هدف وجود دارد.

وقتی عاطفۀ مثبت شما بالاست احساس می کنید، علاقمند، پر انرژی، هوشیار و خوش

بین هستید، در حالی که وقتی عاطفۀ مثبت تان پایین است، احساس می کنید خموده،

بی تفاوت و خسته هستید.

هنگامی که مشغولیتی ناخوشایند را تجربه می کنید، حالت عاطفۀ منفی شما را فرا خواهد

گرفت و با بالا رفتن عاطفۀ منفی، احساس می کنید ، ناخشنود، عصبی و تحریکپذیر هستید

و در حین عاطفۀ منفی پایین، آرام و آرمیده خواهید بود.

خلق خوب

این احساس های هوشیاری در برابر ملالت( عاطفۀ مثبت)  و تحریک پذیری در برابر آرمیدگی

( عاطفۀ منفی) ماهیت ضروری تجربۀ عاطفی روزمره و جاری می باشند.

به این نکته توجه کنید که عاطفۀ مثبت و منفی رفتار شما را تحت تأثیر قرار می دهد.

پاداش ، انگیزه و اشتیاق را بر می انگیزد و در پی رفتاری که از شما سر می زند و پاداش

دریافت می کنید، عاطفۀ مثبت در شما ایجاد می شود.

در مقابل تنبیه موجب آزار شده و عاطفۀ منفی ایجاد می کند.

وقتی کاری انجام می دهید و پاداش دریافت می کنید، حس خوبی در شما ایجاد می شود،

در انجام دوبارۀ آن کار مداومت ایجاد شده و تبدیل به عادت می شود.

عاطفۀ منفی و خلق ناخوش، اجتناب ایجاد می کند.

عزت نفس،خیلی کم یا خیلی زیاد؟

عزت نفس،خیلی کم یا خیلی زیاد؟

فیلم های سینمایی و برنامه های تلویزیونی این طور نشان می دهند که

نمی توانیم عزت نفس کافی داشته باشیم. آن ها به ما یاد می دهند

کسانی را که عزت نفس بالایی دارند تحسین کنیم، کسانی که سرریز

از اعتماد به نفس هستند و اطمینان دارند به خواسته های شان می رسند.

این تقریباً تصویر یک برنده است، تصویر مرد یا زنی که از حد متوسط

بالاتر است. این آدم ها همیشه موفق هستند، آن هم با تلاشی جزئی

و در زمینه هایی که دیگران در آن شکست می خورند. آن ها بدون تمرین

یا راهنمایی دیگران موفق می شوند، حتی در نجات دادن آدم هایی که

ناخوشایندترین شرایط انسانی را دارند که همانا عزت نفس کم است.

ادبیات عزت نفس در روان شناسی عمدتاً بر صدمات ناشی از عزت نفس

ضعیف متمرکز است. بسیاری از آدم ها خودشان را دست کم می گیرند،

خود را از دیگران کمتر می بینند و اعتقاد دارند نمی توانند به خوبی دیگران

کار کنند. بی شک تعداد این آدم ها در دنیا زیاد است. آن ها کمرو، افتاده

و تسلیم هستند و پیشرفت های مهم خود را نادیده می گیرند. تأسف بار

است که این آدم ها به ارزش درونی و ذاتی خود توجه کافی نمی کنند.

آن ها در بسیاری از زمینه ها، انسان های خوشایندی هستند، از معاشرت

با آن ها لذت می بریم و مهربان و دلسوز به نظر می رسند.

اما چیزی که معمولاً ازآن غافل هستیم، عزت نفس بیش از حد بالا است.

چنین چیزی در فرهنگ ما غیر ممکن به نظر می رسد. ریشۀ آن هم به یک

حقۀ نابخشودنی بر می گردد که در عین حال جزء تصورات غلط جامعه است.

این حقه آن است که عزت نفس بالا، آرمانی المپیکی شده است. کودکان را

از این که افکار بدی راجع به خودشان داشته باشند باز می داریم و با جدیت

به آن ها هشدار می دهیم اگر توصیۀ ما را نادیده بگیرند، زندگی شان تباه

خواهد شد. چطور انتظار داریم، چنین توصیه ای به بچه ها کمک کند؟

در سال های اخیر مردم در معرض بمباران شدیدِ عزت نفس بالا بوده اند.

مشاوران، استادان دانشگاه و محققان، مربیان و ناصحان غیر تحصیل کرده،

یکسره بر عزت نفس بالا و درستی آن تأکید و برای کسانی که عزت نفس

بالا دارند، آرزوی سعادت کرده اند.

عدۀ کمی هستند که تصور کنند هیچکس نمی تواند عزت نفس خیلی بالا

داشته باشد شاید دوست داریم از توسری خورها حمایت کنیم.هر کس

می تواند هر کاری را انجام بدهد به شرط آن که فکر خود را در آن راه بسیج

کند. به هر حال، عزت نفس خیلی زیاد می تواند مشکلات مهمی در کودکان

ایجاد کند. در این قسمت برخی از مشکلات ناشی از عزت نفس بیش حد بیان

می شود:

-عزت نفس بیش از حد زیاد باعث می شود بچه ها تصور کنند دنیا به آن ها

بدهکار است. این بچه ها نمی فهمند چرا اتفاقات دلخواه آن ها رخ نمی دهد.

-در حال که سعی می کنیم عشق و محبت خود را به بچه ها نشان بدهیم و

می خواهیم بفهمانیم آن ها را قبول داریم و در آنان احساس امنیت بنیادی

ایجاد کنیم، گاهی اوقات به آنان بیش از حد امنیت می دهیم. بله سخت است

که بپذیریم امنیت و کامل بودن بیش از حد می تواند باعث شود کودکان راه

و رسم رسیدگی به اختلافات یا ناکامی ها را یاد نگیرند. آن ها هرگز مجبور

نیستد به شکست شان رسیدگی کنند چون اصولاً اجازه نمی دهیم شکست

بخورند. آن ها مجبور نمی شوند با مشکلات کنار بیایند و روی مشکلات کار کنند.

-این همه باد کردن من می تواند لطمات سنگینی به بچه ها بزند . ممکن است

دچار نقص اخلاقی شوند. بچه ها باید بفهمند از دیگران برتر و بهتر نیستند.

بچه ها باید بفهمند تمام انسان ها ارزشمندند. اگر خودشان را بیش از حد

ارزشمند بدانند، دیگران را بی ارزش خواهند دانست. تقریباً تمام دیکتاتورها و

مستبدان قرن گذشته، در مورد دیگران چنین نظری داشتند. آن ها معتقد بودند

به خاطر آن که از مردم برترند، پس حق دارند بر مردم حکومت کنند.

-آدم هایی که عزت نفس بیش از حدی دارند معمولاً به راحتی و به طرز غیر

منتظره ای خشمگین می شوند.

آن ها توقع دارند به هر چیزی که می خواهند ، برسند. اما وقتی واقعیت طبق

میل آن ها نیست، به خاطر طلبکار بودن از دیگران، به آنان حمله می کنند.

-انتظار موفقیت همیشگی به این معنا است که بچه ها برای کارهایی که

استعداد چندانی در آن ها ندارند، بیش از حد وقت بگذارند و از اموری که می توانند

در آن ها توفیق حاصل کنند، غافل شوند. در ضمن، برخی از اصولی را که از

ملزومات زندگی هستند، یاد نمی گیرند. این اصول عبارتند از :

ما نمی توانیم هر کاری بکنیم.

دیگران هم حقوقی دارند.

آدم های خوب هم بد می آورند.

-کسانی که عزت نفس بسیار بالایی دارند، شکست را به عوامل بیرونی

نسبت می دهند نه به خودشان. بنابر این وقتی به هدف شان نمی رسند

یا به مشکلی جدی بر می خورند، محیط را مقصر می دانند نه خودشان را.

به این ترتیب اشتباهات شان را رفع نمی کنند. سرزنش کنندگان و ملامتگرها،

را حل را در جای غلطی جستجو می کنند. آن ها برای مقصر جلوه دادن دیگران،

تصویری منفی از دنیا رسم می کنند.

-عزت نفس بیش از حد، جلوی یادگیری را می گیرد. اگر بچه هایی که عزت

نفس بیش از حدی دارند بعداً در گیر رفتارهای مضری مثل مصرف مواد، جرم

یا آزار و اذیت دیگران شوند، دیگر انگیزه ای برای عوض شدن نخواهند داشت.

آن ها باید یاد بگیرند وقتی دیگران را کتک می زنند، کوکایین مصرف می کنند،

در امتحان تقلب می کنند یا به دوست شان تهمت می زنند، آدم خوبی نیستند.

نارضایتی از خود، تغییر ایجاد می کند و خود پسندی، رکود.آدمی که عزت نفس

المپیکی دارد، نیازی به تغییر کردن نمی بیند.

امروزه صنعت تأیید به ما یاد می دهد نگذاریم تجارب منفی، عزت نفس ما را

پایین آورد. مربیان و معلمان به ما یاد می دهند حتی وقتی مرتکب اشتباه

دیگری می شویم یا گندکاری دیگری می کنیم، خودمان را همچنان تأیید و تصدیق

کنیم. این تعالیم به شکل های زیر به ما لطمه می زنند.


لطمات ناشی از تأیید خود

           مشکل                                         تأیید خود

از مدرسه اخراج شده اید؟                        (( ارزش ذاتی انسان مهم است نه دستاوردهایش)).

اعتیاد به مواد مخدر دارید؟                        (( من مقصر نیستم، تربیتم خوب نبوده است)).

زن تان را کتک می زنید؟                          (( هیچکس بی عیب نیست. همه جایزالخطا هستیم)).

به همکاران تان کلک می زنید؟                 (( این ذاتِ کار است. اگر می خواهی پیشرفت کنی،

                                                         باید به هر چیزی متوسل بشی)).

 


عزت نفس،خیلی کم یا خیلی زیاد؟

ما باید از این که پدر و مادر ها فرزندشان را بابت کارهای معمولی تحسین

می کنند و دور فرزنشان را بابت کارهای معمولی تحسین می کنند و دور

فرزندشان حبابی می سازند که او را از شکست و ناکامی مصون می دارد،

بترسیم. همچنین باید از این که پدر و مادرها سعی می کنند تمام تقاضاها

و هوس های فرزندشان را برآورده کنند یا حتی دنبال این باشند که ببینند

آیا فرزندشان میل برآورده نشده دارد یا خیر، بترسیم.

عزت نفس به تجربه ای که از دنیا داریم، بستگی دارد. عزت نفس، محصول

جانبی موفقیت ها  و شکست ها، تصمیمات خوب و بد و اعمال درست و

غلط است. عزت نفس واقع بینانه، محصول دادو ستد مستمر ما و دنیا می باشد.

عزت نفس واقع بینانه در مورد وضعیت عملکرد و این که باید چه کار کنیم،

به ما بازخورد می دهد. عزت نفس عملاً با پیشرفت ها و شکست های ما

رابطه دارد و بازخوردهای دنیا در آن نقش دارند. وقتی به عزت نفس واقعی

که معلول معاشرت ما با دنیا است و نه معلول تصدیق دروغین نفس، فکر

می کنیم نمی تواند جعلی، غیر ارزشی و عاری از شأن باشد. عزت نفس

واقعی، موهبتی بزرگ و تصویری حقیقی از خود است. این موهبت می تواند

راهنمای انسان در طول زندگی باشد.

غلبه بر نگرانی ها و ترس ها

غلبه بر نگرانی ها و ترس ها

چگونه بر ترس و نگرانی هایی که باعث ایجاد استرس و تنش می شوند غلبه کنیم؟

۱-با یک جایگزین خود را مفرح و شاد کنید. در این حالت می توانید طوری عمل کنید

که بر آن موقعیت مؤثر باشید.

۲-نتیجه ای که می خواهید به آن برسید را تجسم کنید. تمرکز بر روی آن به شما

کمک خواهد کرد تا به نتیجۀ دلخواه برسید.

۳-به خودتان یادآوری کنید که برای بوجود آوردن اعتماد به نفس آن کار را انجام خواهید داد.

۴-تأکید کنید چیزی که اتفاق می افتد درست همان چیزی است که باید اتفاق بیفتد.

در این صورت می توانید چیزی که اتفاق می افتد را قبول کرده و احساس رضایت کنید.

تجسم نقش جدید

خودتان را به عنوان کارگردان یک فیلم در نظر بگیرید. بر روی صندلی کارگردان

در صحنه نشسته اید و آن صحنه همان جایی است که دقیقاً مشکل الآن

شما در آن جا اتفاق می افتد. شما یک نوشته در دستتان دارید که در مورد

همین مشکل است.هنر پیشه ها منتظرند به آن ها اشاره شود تا بر اساس

نوشته نقش خود رابازی کنند. یکی از این هنر پیشه ها خود شمایید.

حالا همان طور که برای چند لحظه نگاه می کنید. شخصیت ها رخدادهایی

را کهمنتهی به حال حاضر می شود را بازی می کند. برای مثال اگر 

مورد شما در ارتباطبا کار است بازیگران رئیس تان یا کارمندان یا هر چیز

و هر کس مرتبط با کار خواهند بود.اگر نگرانی شما در بارۀ معاملۀ تجاری

است می توانید خودتان را درحال مذاکرهو گفتگو با بازیگران تاجر ببینید.

شخصیت ها صحنه را دقیقاً مثل آن چیزی که شمابه خاطر سپرده اید

بازی خواهند کرد.همان طور که بازی به زمان حال می رسد بازیگری

که نقش شما را بازی می کندپیش کارگردان رفته و می پرسد:

(( سناریو چه می گوید و من الان باید چکار کنم؟ ))به پاسخ گوش کنید.

کارگردان که همان صدای درونی شماست ممکن است چندینپیشنهاد

داشته باشد که می توانید آن ها را امتحان کنید. یا ممکن است به شما

بگوید منتظر باشید و استراحت کنید. اگر کارگردان مطمئن نباشد به این

معنیاست که باید الان به صورت فعال کاری انجام ندهید که برروی آن

صحنه تأثیر بگذارد.نتیجه هرچه که باشد احساس کنید می توانید به این

صدای درونی اعتماد کنید،پس بنابر این دیگر نیازی به نگرانی وجود ندارد.

سپس می توانید همان طور کهپیشنهاد شد رفتار کنید. یعنی عمل کنید،

منتظر بمانید یا آرام باشید و مطمئن باشید

که نتیجۀ مناسب اتفاق خواهد افتاد.

تجسم نتیجۀ دلخواه

اگردر حال حاضر  می دانید نتیجه ای که دوست دارید چیست پس تجسم

کنید که آن نتیجه اتفاق افتاده است تا احتمال وقوع آن نتیجه را بالا ببرید.

برای مثال اگر می خواهید همکارتان با پیشنهادهای شما در جلسه کنار

بیاید خودتان را در حالارائۀ یک بحث مؤثر و آن ها را در حال موافقت با

چیزی که گفته اید ببینید.ضمناً در حالی که این نتیجه را می بینید مطمئن

باشید که آن نتیجه اتفاق افتادهو به این ترتیب می توانید هر گونه نگرانی

را درمورد نتایج از ذهن خود دور کنید.تصور کنید در سر کار و در یک اتاق

خصوصی هستید. حتی اگر در حال حاضر دفتر خصوصی ندارید تصور کنید

که دارید و خیلی هم راحت و ساکت است.حالا تصور کنید زمان حال است

و در حال تفکر در مورد موقعیتی هستید کهشما را آزار میدهد. ناگهان

شخصی در را می زند. بلند می شوید و در را بازمی کنید. یک نامه رسان

پاکتی را به شما می دهد که روی آن با خط قرمزینوشته شده(( فوری ومهم)).

پاکت را باز کرده آن را خوانده و به وجد می آیید.چون در نامه به شما

اطلاع داده شد که همه چیز دقیقاً به صورتی استکه شما دوست

دارید باشد.برای مثال اگر در مورد سخنرانی خود نگرانهستید یک سخنرانی

خوب ارائه خواهید داد. اگر در مورد ترفیع خود نگرانیدترفیع خواهید گرفت و یا

اگر با همکار خود مشکل دارید تمامی مشکلات شما با او حل خواهند شد.

حالا برای چند دقیقه بر روی دیدن موقعیت دلخواهی که پیش روی

شماستتمرکز کنید. دقیقاً چیزی را که می خواهید دارید.

یادآوریِ (( من آن را انجام خواهم داد)) به خود

در مورد کارهایی که مجبور به انجام آن ها هستید می توانید

با بوجود آوردناعتماد بنفس دربارۀ این که می توانید آن را انجام

دهید بر ترس های خود غلبه کنید.یک روش ساده برای انجام

این کار وجود دارد و آن یادآوری چندین باره این جملهبه خودتان

در طول روز است که (( من می توانم پس آن را انجام خواهم داد.))

اغلب اوقات چندین دقیقه صرف کنید تا آرام شده و تمرکز بیابید و

چندین باربا دقت و تمرکز بسیار زیاد به خودتان بگویید:

(( من می توانم آن را انجام دهم. من آن را انجام خواهم داد)).

نکتۀ اصلی دیدن خودتان در حال انجام عملی است که دوست دارید

الان ودر این جا آن را انجام دهید. در این صورت ذهن درون شما به

انجام آن کار توسط شما عادت می کند. همچنین شما حس اعتماد

و اطمینان خواهید داشت که می توانید آن کار را به صورت مؤثر و

صحیح و با جدیت انجام دهید.شاید تصور این که افراد دیگر از کاری

که شما انجام داده اید. راضی و خشنودهستند نیز مؤثر است.در

این صورت حس خوبی خواهید داشت. آرام تر و راحت تر بوده و در مورد

کاری که مجبورید انجام دهید نگرانی کمتری خواهید داشت. بعلاوه

هنگامی که زمان انجام آن کار برسد عملکردتان بهتر خواهد بود.

چون اطمینان بیشتری خواهید داشت. زیرا قبلاً آن را در ذهن خود تمرین کرده اید.

غلبه بر نگرانی ها و ترس ها

تأکید بر موافقت خود

بعضی اوقات با این که تمام تلاش خود را می کنید و به صورت ذهنی تأثیر

رخدادها را بررسی می کنید اما شرایط به گونه ای که شما می خواهید

پیش نمی رود. مثلاً ترفیع یا انتقال دلخواه شما رخ نمی دهد. یا ناگهان

می فهمید از مشتری که توقع داشتید به شما مراجعه کند خبری نمی شود.

با این وجود اگر صبور باشید اغلب در انتها بهترین نتایج به دست خواهد آمد.

از این رو یکی از کلیدهای مهم غلبه بر نگرانی ها تشخیص این است که

اغلب ممکن است کارها درست از آب در نیایند. اما می توانید آن ها را به نفع خود

تمام کنید و یا از این تجربه یاد بگیرید  به موقعیت بهتری برسید. پس روش

دیگر برای تفکر دربارۀ کارها و نتایج نامطلوب تشخیص این است که اغلب

خواسته ها ونیازهای شما با هم متفاوتند.

زمانی که آن اتفاق رخ می دهد تازه می فهمید که به چه چیزی نیاز دارید.

برای مثال شخصی آرزو دارد یک عنوان شغلی جدید با مسئولیت های

اضافی و یک دفتر جدید داشته باشد.

اما در واقع آن شخص تجربۀ کافی برای انجام صحیح آن شغل را ندارد و

اگر همین حالا ارتقاء شغلی بیابد ممکن است اخراج شود.

بنابر این در کنار تلاش برای دستیابی به اهداف پرورش حسِ قبولِ چیزی که

اتفاق می افتد بسیار مهم است. به عبارت دیگر اگر احساس کنید همۀ کارهای

ممکن برای دستیابی به هدفی را انجام داده اید ولی به آن نرسیده اید

نتیجه را بپذیرید. مهم ترین چیز این است که تمام تلاش خود را کرده اید و اکنون

زمان این است که بپذیرید و صبور باشید تا که فرصت دیگری برای دستیابی

به آن هدف پیش آید.

ارزش این روش این است که به جای این که در مقابل رخدادها قرار گرفته

وبا آن ها بجنگید خود را با جریان رخدادها  قرار گرفته و با آن ها بجنگید

خود را با جریان رخدادها تطبیق می دهید. بعلاوه اساس کارهای خود را

بر روی این اصل استوار کنید که هیچ چیز در این جهان اتفاقی رخ نمی دهد.

بلکه به نظر می رسد جهان به نیازهایی که به صورت دقیق عنوان می کنیم

و بیان می کنیم که به آن ها نیاز داریم پاسخ می دهد. پس چیزی که اتفاق

می افتد دقیقاً همان چیزی است که باید اتفاق بیفتد.

در مقابل اگر از این اصل برای هدایت زندگی خود استفاده کنید می فهمید

که همه چیز برای شما راحت تر خواهد شد. تمام تلاش خود را برای

دستیابی به اهدافتان خواهید کرد و در عین حال بدون در نظر گرفتن

این که چه چیزی اتفاق خواهد افتاد حس رضایت و خرسندی خواهید

کرد. چون می دانید که به نوعی از این تجربه سود خواهید برد و در

دراز مدت برای شما منفعت خواهد داشت.

یک مثال برای تجسم سازی:

تصور کنید بر روی نیمکت پارک نزدیک محل کار خود نشسته اید. خورشید می درخشد.

پارک بسیار آرام و ساکت است. شما از وقت استراحت ناهار خود لذت می برید بسیار

آرام و ریلکس و پذیرندۀ رخدادهایی هستید که همیشه اتفاق می افتد.

حالا از دور چند نفر که در دست خود بسته های کوچکی که با روبان بسته شده اند دارند.

به شما نزدیک می شوند و بسته ها را بعنوان هدیه به شما می دهند.

همان طور که بسته ها را باز می کنید هدایای مختلفی را داخل آن ها می بینید.

این هدایا ممکن است پول یا یک شیء و یا مجوز استفاده از خدماتی باشد. شما برخی

از این هدایا را می خواهید، به بعضی نیاز دارید و به بعضی ها هم نیاز ندارید. اما همانطور

که هر هدیه را باز می کنید آن ها را با پذیرش یکسانی قبول کرده و به شخصی که

آن هدیه ها را به شما می دهند می گویید: (( متشکرم، قبول می کنم)).

شما هدیه ها را باز می کنید تا زمانی که هدیه اشخاصی که آن هدیه ها را برایتان

آورده اند تمام شده و آن جا را ترک می کنند. به خودتان بگویید که این هدایا بیانگر تجربیات

و تلاش هایی است که در زندگی با آن ها روبرو می شوید و درست همان طور که هر

هدیه را دریافت کرده و می پذیرید باید تجربیات را هم که مثل یک هدیه هستید

دریافت کنید و بپذیرید. باید از تمامی توانایی خود استفاده کرده و تجربیات خود را

بکار گیرید و رشد کنید. اما هرچه که باشد باید بگیرید که آن را بپذیرید.

چون این رمز آرام و ریلکس ماندن، غلبه بر استرس و خلاص شدن از نگرانی ها

می باشد. باید یاد بگیرید در کنار تلاش برای دستیابی و رشد بپذیرید و قبول کنید.

استرس و حافظه:

ممکن است تحت فشار و استرس تمامی راه هایی که ذهن و جسم شما را

تحت تأثیر قرار می دهد را تشخیص ندهید.  هرچند که به راحتی می توانید

ارتباط بین تنش و حافظه را تشخیص دهید. مثلاً به زمانی فکر کنید که حافظه تان

خوب عمل نکرده است ، فقط به این دلیل که مضطرب بودید. برای مثال رئیس تان

در طول یک جلسۀ کاری پیش بینی شده ناگهان در مورد یک واقعیت کلیدی یا

یک شماره سؤال می کند. شما خشک تان می زند و نمی توانید آن را به خاطر بیاورید.

با وجود این که شب قبل به خوبی آن را به خاطر داشتید. اما اگر یکی از همکاران تان

همان سال را در حال عبور از سالن از شما برسد به راحتی اطلاعات را در مغز خود

پردازش کرده و فوراً پاسخ صحیح را می دهید.

کاهش تنش و استرس با استفاده از این تکنیک ها به شما کمک خواهد کرد تا

حافظۀ خود را بیشتر بهبود دهید. فقط با دستیابی به نگرش آرام و متمرکز در هر

کاری که انجام می دهید قادر خواهید بود تأثیرات منفی اضطراب بالا را از بین برده

یا کاهش دهید تا بتوانید آن کار را به بهترین شکل انجام دهید.

استرس، مشکل قرن بیست و یکم

استرس، مشکل قرن بیست و یکم

هر انسانی در طول زندگی استرس را تجربه می کند. به نظر می رسد

استرس جزء لازم و ضروری زندگی و نتیجۀ اجتناب ناپذیر تعامل ما با محیط است.

تعجب نکنید،اما باید بدانید که، جهت تطابق با تغییرات دائمی محیط

زندگی و بقاء، نیازمند استرس هستیم!

درست مانند یک ماشین که به منظور کسب حداکثر عملکرد و جلوگیری

یا کاهش مشکلات و خرابی ها باید سرویس و تنظیم شود، بدن ما نیز

برای عملکرد صحیح و راحت بایستی آماده گردد. چنین تنظیمی شامل

یادگیری مهارت هایی جهت مواجهۀ مؤثر با استرس و همین طور پیشگیری

از جنبۀ تهدید کننده، کاهش جنبۀ بد و افزایش جنبۀ خوب استرس می باشد.

برای تنظیم ماشین، شما باید از چگونگی عملکرد آن آگاه بوده و بتوانید

سیستم های معیوب و سالم موتور را تشخیص دهید. تنظیم توانایی جهت

روبه رو شدن با استرس نیز به معنی درک استرس، چگونگی تأثیر آن بر بدن

و چگونی تشخیص علائم آشکار و پنهان استرس می باشد.

روبه رو شدن با نوع جدیدی از تهدید

از یک نگاه می توان استرس را یک پاسخ تطبیقی بدن به تغییرات در نظر

گرفت که انسان را جهت مواجه شدن با خطرات تهدید کنندۀ زندگی نظیر

روبه رو شدن با یک حیوان وحشی مثل گرگ، آماده می سازد. فعال

شدن استرس بدن را خیلی سریع برای فعالیت فیزیکی آماده می کند.

ایستادن و جنگیدن یا فرار کردن عملکردهایی ضروری برای بقاء انسان های

غار نشین بودند.برای انسان های نخستین در یک محیط خشن و نامساعد

اغلب تهدیدها و نیازهای فیزیکی بودند وارضاء نیازهای زندگی مستلزم

تلاش و مبارزه بود. از آن جمله می توان به شکار کردن برای غذا، یافتن

پناهگاه و گرم نگاه داشتن خود اشاره نمود که بیشتر زمان و انرژی انسان

نخستین را به خود معطوف می کرد.

در دنیای کامپیوتری و پیشرفتۀ امروزی، ما در رفاه اجتماعی زندگی می کنیم.

به راستی چقدر زندگی راحت شده است. غذاها به طور وسوسه انگیزی

بسته بندی شده و در طبقات سوپر مارکت وجود دارند، چیزی که حتی در

بیست سال گذشته تصور هم نمی شد. نیازی به شکار کردن برای به دست

آوردن غذا نیست اما به جای آن باید مراحلی نظیر سوار ماشین شدن،

رانندگی به سمت فروشگاه، پارک کردن ماشین، رفتن به داخل فروشگاه،

برداشتن غذاهای بسته بندی شده، پرداخت پول و برگشتن به سمت خانه

را انجام داد.آشپزی کردن در حد چرخاندن یک دکمه روی فر آسان شده و

دیگر نیازی به جمع کردن هیزم و روشن کردن آتش نیست. به راحتی کنار

میز غذاخوری می نشینیم و نیازی نیست هنگام غذا خوردن مراقب خطراتی

نظیر حملۀ حیوانات وحشی یا انسانهایی از قبیلۀ دیگر باشیم. به راستی

زندگی فعلی چه تفاوتهایی با گذشته دارد؟

بیایید مثال قبل را یک بار دیگر مرور و بررسی کنیم. احتمال دارد آن موقعیت

به صورت زیر نیز اتفاق بیفتد: سورا ماشین شده و به طرف فروشگاه حرکت

می کنیم اما در مسیر باید بچه ها را از مدرسه برداشته، نان تهیه کرده و

لیستی از وظایف را انجام دهیم. در صورتی که با بدشانسی هایی نظیر

روشن نشدن ماشین، گیر کردن در ترافیک و پنچر شدن لاستیک روبه رو

نشویم، با رسیدن به فروشگاه باید به دنبال فضایی برای پارک کردن ماشین

باشیم و پس از آن فشار و هل دادن افراد دیگر را تحمل کنیم. بسیار جالب

خواهد بود که هنگام پرداخت صورت حساب پی ببریم که کیف پول خود را

در منزل جا گذاشته ایم.

استرس، مشکل قرن بیست و یکم

این موقعیت ها نه تنها از نظر فیزیکی بلکه از نظر روانشناختی نیز به واسطۀ

به مخاطره انداختن عزت نفس، امنیت، نقش در جامعه و ارتباط با خانواده،

دوستان و همنوعان، تهدید آمیز خواهند بود. ما در دنیایی زندگی می کنیم

که میزان و نوع تغییراتی که با آن ها روبه رو می شویم، به سرعت در حال

افزایش است. ایستادن در صف پرداخت پول در فروشگاه و گیر کردن در ترافیک

ممکن است باعث بروز حالاتی شبیه به روبه رو شدن یک فرد غار نشین با گرگ

شود، اما با این تفاوت که در حالات فوق نیازی به فعال کردن بدن و بروز پاسخ

فیزیکی فوری نیست. ما نمی توانیم در صف فروشگاه یا در ترافیک عجله کنیم،

بجنگیم و یا از موقعیت فرار کنیم. بنابر این بی حوصله، تحریک پذیر، عصبانی و

یا خشمگین می شویم.

به دلیل ساختار جامعه، بیشتر وقت ما در تعامل اجتماعی پیچیده و گیج کننده ای

سپری می شود. این تعامل به واسطۀ تأثیرات زندگی شهری و انواع محیط هایی

که ما از زمان زندگی غار نشینی تا به حال ایجاد کرده ایم بسیار پیچیده شده است.

رقابت موضوعی است که امروزه بیشتر از گذشته مطرح می باشد، نظیر رقابت

برای استخدام و تلاش برای ارتقاء شغلی. در حالی که در مسیری از نیازهای

عاطفی و اجتماعی قرار گرفته ایم، مجبوریم تا کار پیدا کرده و زندگی خود را سر

و سامخان دهیم و یا با مسئلۀ کارکنان مازاد بر احتیاج و یا معضل بیکاری مواجه

شویم. بنابر این خواه ناخواه پاسخ استرس در ما فعال می شود. اغلب ما خود را

در حالتی از برانگیختگی بالا حس می کنیم اما  راه های خروجی مناسبی برای

تخلیۀ فیزیکی آن نمی یابیم. اگر رئیس خود را به عنوان گرگی ببینیم که پشت

میز خود پنهان شده و عزت نفس و امنیت شغلی ما را تهدید می کند، ممکن است

که بدن برای جنگیدن و درگیر شدن آماده گردد اما در چنین وضعیتی ما نمی توانیم

به صورت فیزیکی درگیر شویم.شاید احساس خشم و پرخاشگری کنیم اما قادر به

درگیر شدن و برخورد فیزیکی نیستیم و به جای آن احساس خشم را به درون خود

ریخته، به مشروبات الکلی پناه می بریم یا عقدۀ خود را روی دیگران خالی می کنیم.

اینجاست که بسیاری از محققان و پزشکان معتقدند بخشی از مشکل باقی می ماند:

به اعتقاد آن ها فعال شدن پاسخ استرس بدون فعالیت فیزیکی می تواند برای

سلامتی بدن مضر باشد.

مخاطرات و تهدیدها در رابطه با عزت نفس، امنیت، روابط و شغل ما نتیجۀ سریع در

جامعۀ امروزی است. با چنین تغییرات سریعی بدن انسان فرصت کافی برای حفظ

آرامش ندارد. ما برای نیازهای اجتماعی امروز خود، در مقابل استرس همان گونه

واکنش نشان می دهیم که نیاکان مان در مقابل خطرات فیزیکی نشان می دادند.

امروز تهدید از دست دادن شغل، تقلا و مبارزه برای به دست آوردن یک موقعیت

شغلی بالا، رقابت برای یافتن کار، استرس شغلی، مشکلات خانوادگی و زناشویی،

تنهایی و مشکلات مالی موقعیت هایی هستند که در طول زمان و به تدریج انسان

را آزار می دهند. بدین معنی که دفاع های بدن در مقابل این شرایطِ تهدید کننده به

درجات مختلف در یک حالت همیشه فعال قرار دارند. این موضوع می تواند منجر به

بیماری یا در برخی موارد باعث مرگ گردد. شاید خنده دار به نظر برسد اما سیستم

دفاعی بدن که وظیفۀ حفاظت از ما را به عهده دارد امروزه می تواند یک قاتل باشد!

بنابر این، تنها خود استرس مشکل قرن بیست و یکم نیست. افزایش شدت، تعداد،

الگو وتنوع نیازهایی که منجر به فعال شدن پاسخ استرس شده و برای سلامتی

زیان آورند را می توان مشکل قرن حاضر دانست.

مقاله موفقیت طبیعی

مقاله موفقیت طبیعی

آرزوی موفقیت را می توان با نیاز به نفس کشیدن مقایسه کرد. ما از لحظۀ تولد

می خواهیم کار بیشتری انجام بدهیم یا اینکه دستاورد بیشتری داشته باشیم

و پیشرفت کنیم. اگر تصویر ذهنی ما از موفقیت شوق زیاد برای رسیدن به کمال

باشد در واقع موفقیت موضوعی بسیار طبیعی است و آن را می توان به عنوان

شجاعتِ ابراز رؤیاهای نیرومند و قابلیت هایی که در وجود ما نهفته اند و اجازۀ

تنفس دادن به آن ها، توصیف کرد. اکثر مردم از این کار خودداری می کنند چون

کار خطرناکی به نظر می رسد و ساده نیست. با این حال کسانی که این راه

را رفته اند آن را شیوۀ معمول زندگی می دانند.

انسان از پیمودن این راه احساس راحتی خواهد داشت واین مسیری است که

هر کسی می تواند آن را تجربه کند.

بعضی اوقات ضرورت بیشتر خواستن در طول دوران رشد یا توسط فرهنگی که با

آن بزرگ شده ایم در وجودمان تحلیل رفته است و در نتیجه ممکن است این احساس

در وجود شما باشد که سطح انتظاراتی را که دارید پایین بیاورید و به دنبال زندگی

فوق العاده ای نباشید.

فقط شما هستید که می دانید به اهداف تان در زندگی رسیده اید یا خیر؟

موفقیت یک حادثه نیست و نتیجه ای نیست که به خودی خود حاصل شده باشد.

بلکه ابراز بهترین ویژگی هایی است که در وجود شما هستند. دنیا برای این که

این ابراز را مؤثر تر، انسانی تر و زیباتر کند، بی نهایت احتمال در برابر شما قرار

می دهد و اینکه شما بتوانید راه درست را انتخاب کنید به خودتان بستگی دارد.

شما باید بین وسواس رسیدن به موفقیت به خاطر پیروزی و آرزوی رسیدن به

موفقیتی دیر پا که به زندگی شما و دیگران غنا می بخشد تمایز قائل شوید.

موفقیت طبیعی و پایدار از منابع دنیوی برای رسیدن به حداکثر استفاده با حداقل

زیان بهره می گیرد.

ویژگی های انسان های موفق

چه عاملی باعث موفقیت یک نفر می شود؟ چه چیز به این نوع انسان ها انگیزه

می دهد، آن ها را سعادتمند می کند و از آن ها یک رهبر بزرگ می سازد؟

خوش بینی

خوش بینی یعنی قدرت. این رازی است که تمام انسان های موفق و بزرگ

تأکید دارند که با رسیدن به آن توانسته اند موانع بزرگی را پشت سر بگذارند.

(( نلسون ماندلا))، ((ارنست شاکلتون))، (( النور روزولت)) متفق القول هستند

که توانایی تمرکز روی جنبۀ مثبت هر چیز وسیلۀ عبور آن ها از لحظه های

سخت زندگی بود. همۀ رهبران بزرگ از یک نوع توانایی غیر معمول برخوردار

هستند که می توانند با حقیقت خشک و خشن روبرو شوند و در نتیجه به

خصلتی منحصر به فرد و قدرتمند دست پیدا کنند که چیزی نیست جز خوش

بینی محض.

انسان های خوش بین هم به خاطر باوری که به درست از آب درآمدن هر چیز

دارند و هم به این خاطر که انتظار و توقع موفقیت را دارند سخت تر تلاش

می کنند و تمایل به موفقیت دارند. اگر انتظار شما اندک باشد حتی انگیزۀ تلاش

را هم نخواهید داشت.

برخورداری از هدف، منظور و رؤیایی قطعی

برای رسیدن به موفقیت باید تلاشی متمرکز داشت. اکثر انسان ها انرژی خود

را بر سر مسائل مختلف از بین می برند و در نتیجه در هیچ موردی نمی توانند

به برجستگی برسند و در نهایت معمولی باقی می مانند. در نتیجه برای موفق

بودن باید اهداف و منظورهای عالی تری داشته باشید و سرسختانه راه رسیدن

به شناخت و درک آن ها را دنبال کنید.

اشتیاق کار

انسان های موفق به انگیزۀ رسیدن به یک چیز عالی ، شوق سخت کوشی و وارد

شدن در کارهای سخت را دارند. بخش اعظم مهارت انسان طی سال هایی به

دست می آید که برای حل یک مشکل یا ابراز ایده آل یک نظر تلاش می کند.

شما با سخت کوشی به شناختی از خودتان دست پیدا می کنید که در بیکار

ماندن هرگز به آن نمی رسید.

یکی از قوانین موفقیت این است که وقتی برای اولین بار به آن دست پیدا کنید،

نیروی محرکۀ حاصل از آن باعث می شود حفظ آن آسان تر شود. ضرب المثلی

است که می گوید: (( هیچ چیز مثل موفقیت باعث موفقیت نمی شود.))

انضباط

موفقیت پایدار با انضباط به دست می آید و انضباط یعنی رسیدن به این شناخت

که دستوراتی برای خودتان صادر کنید و از آن ها اطاعت کنید. این مسئله شاید

کسل کننده باشد، ولی نتایج حاصل از آن در دراز مدت می تواند چشم گیر باشد.

انسان های خیلی موفق می دانند اگر دنیا از اتم ساخته شده باشد موفقیت

از دقیقه ها ساخته شده است و آن ها خدای استفاده از زمان هستند.

یکپارچگی ذهنی

انسان های موفق رابطۀ خوبی با ذهن ناخودآگاه یا ضمیر نیمه هوشیار خود دارند.

آن ها به قدرت شهودی شان اعتماد می کنند و از آن جایی که قدرت شهودی کمتر

اشتباه می کند به نظر می رسد که شانس با این نوع آدم ها بیشتر یار باشد. این

آدم ها به راز بزرگ موفقیت دست یافته اند: وقتی با اعتماد کاری را انجام می دهند،

ذهن غیر عقلانی مشکلات را حل می کند و خودش راه حل ها را پیدا می کند.

زیاد خواندن

اگر به عادت انسان های موفق توجه کنید خواهید فهمید که آن ها معمولاً کتاب

خوانهای ایده آلی هستند. بسیار ی از رهبران ونویسندگان ، نقطۀ عطف موفقیت

خویش در زندگی را به انتخاب یک عنوان کتاب مناسب ارتباط داده اند. اگر شما

در مورد موفقیت کسانی که مورد ستایش تان هستند مطالعه کنید تنها کمکی

که به شما خواهد کرد این است که به آگاهی بیشتری دست پیدا می کنید.

به قول آنتونی رابینز: ((موفقیت سر نخ هایی باقی می گذارد)).

و کتاب خواندن یکی از بهترین ابزار رسیدن به این نوع نشانه هاست.

کنجکاوی و ظرفیت یادگیری برای رسیدن به موفقیت حیاتی هستند.

قدرت خطر کردن

هرچه خطر کردن بزرگ تر باشد ظرفیت و قابلیت موفقیت بیشتر خواهد بود.

از شما حرکت از خدا برکت. پس عمل گرا باشید.

شناخت قدرت انتظار

انسان های موفق همیشه انتظار بهترین را دارند و معمولاً هم به آن می رسند،

چون انتظار باعث می شود ابزار مادی رسیدن به آن جذب شما شود.

از آن جایی که زندگی با انتظاراتی که شما از آن دارید ارتباط زیادی دارد انسان

موفق استدلالش این است که چرا وقتی می تواند به هدف های بزرگ فکر کند

عکس آن را انجام دهد؟

تسلط

انسان های پیشرفته این قدرت را دارند که هر موقعیتی را به نفع خودشان تمام

کنند. آن ها روی روح شان تسلط دارند و خدای سرنوشت خودشان هستند.

وقتی پای دیگران هم در میان باشد، انسان های موفق به دنبال راه حل هایی

می روند که در آن منفعت تمام طرف ها فراهم شود.

سادگی

اگر شخصاً انسان موفقی نباشیم رسیدن به هدف هایمان خیلی مهم نیستند.

ظرفیت عشق ورزیدن، گوش دادن و یادگیری برای صحت و سلامت ما حیاتی

هستند وبدون این صفات برقراری ارتباطی رضایت بخش که برای رسیدن به رشد

و الهام گرفتن در راه موفقیت ضروری هستند دشوار خواهد بود.

مقاله موفقیت طبیعی

 اهداف

شما باید اهدافتان را روی کاغذ بنویسید تا به آن ها نیرو ببخشید. انسان

نمی تواند دور خودش بچرخد و بعد از قلۀ اورست سر در بیاورد. اگر شما

برای رسیدن به هدفی به خصوص برنامه ریزی نداشته باشید به هیچ

هدف خاصی نخواهید رسید. برنامه هایی داشته باشید که روح تان را تحریک

کنند و در مورد آن ها دقیق باشید ولی از آن جایی که (( اطمینان، پیشکارِ

موفقیت است)) گام به گام آن ها را به پیش ببرید.

وجود شما وابسته به ذهنیت شماست

هر چه وارد ذهن تان می شود در اعمال و کلام شما به نمایش گذاشته می شود.

مثل برنامه های تلویزیونی، مکالماتی که با دیگران دارید یا عکس ها و تصاویری

که از صحنه های مبتذل جنسی می بینید. اکثر مردم دچار این توهم هستند که

حیات ذهنی شان را در کنترل دارند. دانستن این که شما مجموعه ای از محتویات

ذهنی تان هستید رعب آور است. ولی وقتی متوجه این موضوع می شوید،

فرصت کافی برای تغییر دادن زندگی تان را دارید. سعی کنید اطلاعات مناسب،

پاکیزه، نیرومند و مثبت را وارد ذهنتان کنید تا فرصت های موفقیت در تمام

حوزه های زندگی تان افزایش چشمگیری داشته باشند.

ازدواج

موفقیت هر کس بیشتر از هر چیزی به زندگی زناشویی اش ارتباط دارد ولی

عنصر کلیدی روابط زناشویی سالم و شاد چیست؟ وفاداری. اگر در زندگی

زناشویی نسبت به وفاداری تردید وجود داشته باشد حمایت و انرژی لازم

در جهت ایفای نقشی مؤثر در زندگی وجود نخواهد داشت.

دیدگاه

برای این که زندگی با طراوتی داشته باشید باید از روی آوردن به سنگدلی

پرهیز کنید. انتخاب دیدگاه هایتان بسیار با اهمیت است چون فاصله بین

پیروزی و شکست در زندگی یک موی باریک است و انتخاب دیدگاه مناسب

به شما امکان سازگاری با سختی هایی را می بخشد که احتمالاً با آن ها روبرو

خواهید شد. آرزو داشتن و استقامت، شما را از دیگران متمایز می کند.

عادت ها

اگر هزینۀ ، تغییر عادت های بد را پرداخت نکنید باید عواقب شان را تحمل کنید.

اگر عادت های خوب، سخت کسب می شوند، در عوض زندگی با آن ها آسان

می شود و در مقابل عادت های بد آرام و آسان وارد زندگی می شوند ولی زندگی

با آن ها سخت است.

 بهترین راهنمای عمل شما همنشین های شما هستند. عادت های شما حاصل

انتخاب هایی است که دارید. عادت های خوب را انتخاب کنید تا خودتان را اصلاح کنید.

عادت های بد را انتخاب کنید تا خودتان را نابود کنید.

زندگی سختی های زیادی دارد. ولی بزرگ ترین هنر زندگی تبدیل کردن این

(( سختی ها)) به (( فرصت ها)) است. از شرایط و اوقات سخت به عنوان اهرمی

برای رها شدن از آنچه که دیگر برای شما پذیرفتنی نیست استفاده کنید. شما از

طریق درستی، سخت کوشی و خدمت به مردم به نقطه ای می رسید که به

جای پذیرفتن چیزهایی که زندگی به شما می دهد، به آرزوهایتان می رسید و

دیگر مجبور نخواهید بود که فقط به آنچه به شما داده می شود راضی شوید،

بلکه فرصت پیدا خواهید کرد که به آرزوهایتان تحقق ببخشید.

کتاب: موفقیت

مؤلف: تام باتلر بودِن

چرا تا به حال شکست خورده اید؟

چرا تا به حال شکست خورده اید؟

(توانگران چگونه می اندیشند؟)

یکی از علت های ترس از شکست، که توان اندیشۀ صحیح را سلب، و تمرکز

و انسجام تلاش  آدمی را پراکنده می کند، تجربه های ناموفق گذشته است.

در چنین شرایطی، فرد تصویر تیره و تاری از شکست و ناکامی را به اشکال

مختلف در ذهن خویش تصور می کند. هر مانعی در مسیر هدف هایش به این

احساس ویرانگر دامن می زند، اعتماد به نفس او را در هم می شکند و سلطان

بی رقیب وجودش می شود. به بیانی دیگر، هر ناکامی چنان ذهنیت شکست

را در فرد تقویت می کند که آن ذهنیت جزیی از سرشت او می شود. او نتیجه

می گیرد که زندگی یعنی تحمل ضربه های سخت پی در پی و شکست ها و

نامرادی های مداوم. هرگاه کسی را هم رأی و متفق خود نیابد، انگ نادانی و

دورویی بر او می زند.تردیدی نیست که امواج منفی، تأثیر فوق العاده زیادی بر

روند زندگی انسان دارد، و او را به سوی تنگدستی و ناشادمانی سوق می دهد.

به عکس، گرمی و نشاط از چهرۀ کسانی که معتقدند اقبالشان با نیکبختی آمیخته،

نمایان است.

در دیدگاه خود تجدید نظر کنید و به طور شگفت انگیزی ثروت و شوکت را که

حق طبیعی و حیات شماست، از خزانۀ بیکران هستی به دست آورید.

راستی علت شکست شما چه بوده است؟ چه بسا، در درونی ترین نقطۀ ذهن

خود، در جستجوی شکست بوده اید. آیا فکر می کنید که دست سرنوشت شما

را محکوم کرده است تا در تمام عمر با زندگی فقیرانه بسازید، یا در خود توان گریز

از این مهلکه را می بینید؟

جای نگرانی نیست. حتی قویترین احساس ذهنی منفی را می توان به سرعت

تغییر داد. شگفتی آور است که بعضی از افراد، در برابر موفقیت از خود مقاومت

زیادی نشان می دهند. در اندرون ناکامان، گویی نیروی سهمگینی هست که اجازه

نمی دهد علت شکست و فقر را بشناسند. آنان به طور مداوم سخنان یأس آمیزی

می گویند و گویی با منفی بافی هایی چون: به هیچ وجه از پس این کار بر نمی آیم،

من بد اقبالم، یک عمر فقر و فلاکت در پیشانی ام نوشته شده، خود را هیپنوتیزم

می کنند.

حال وقت آن است که قلمی به دست گیرید و با مرور زندگی گذشتۀ خویش، بهانه

هایی را که مانع دستیابی شما به موفقیت شده گرد آوری کنید. به هنگام تهیۀ این

فهرست، بکوشید که با خود رک و رو راست باشید. بگذارید اندیشه های کهنه و

محدود کننده  که در مسیر توانگری شما قد علم کرده اند، از عمق ذهنتان بجوشد

و بالا آید.

دکارت، فیلسوف و ریاضی دان مشهور فرانسوی، پیش از اثبات اصول فلسفۀ

مدرن، به کند و کاو درون خود پرداخت تا لوح ضمیرش را از زوائد، پاک و آن را آمادۀ

پذیرش نقطه نظرهای مثبت و سازنده کند.

پس از تجدید نظردر نظام باورهای خود و پالایش آن از باورهای کاذب و دستاویزهای

باطل، ضرورت دارد اصل دیگر را بیاموزید.

چه بسا این اصل، در برخورد نخست بسیار پیش پا افتاده به نظر برسد، حتی

تعجب کنید که چرا چنین موضوع ساده ای مطرح می شود. عجله نکنید، لحظه ای

در قضاوت درنگ کنید.

اوضاع و احوال زندگی شما، زمانی تغییر می کند که برای تغییر آن اقدام کنید.

بیشتر مردم تصور می کنند که دست یافتن به ثروت و تمول خود به خودی است.

آنان باور کرده اند که اگر بخت یاری کند، روزی مشکلات مالی آن ها نیز برطرف

خواهد شد، چه بسا آقای مدیر روزی دلش بسوزد و حقوقشان را پنج تا ده درصد

افزایش دهد. اگر بیکار باشند، نیم امیدی دارند که روزی کسی شغل دلخواه آنان

را با سلام و صلوات تقدیمشان کند!

مردم، در زمان بی پولی هم واکنشهای متفاوتی نشان می دهند. عده ای به

قرض روی می آورند و بر مشکلات مالی می افزایند. شماری دیگر در جای خود

می مانند و به جای این که در آمدشان را با نیازهایشان هماهنگ کنند، نیازها را

با در آمد اندک خود همتراز می کنند.

در حقیقت اینان به جای این که دنیا را وادارند که رویاهایشان را تحقق بخشد، به

پیروی از قید و بندهای زندگی، آمال و آرزوهای خود را محدود می کنند. عجله

نکنید، به زودی درخواهید یافت که متعادل کردن درآمد با نیازمندی های زندگی

یک ضرورت است.

شمار زیادی از مردم بر این باورند که باید در انتظار نشست و دید که دست روزگار

چه سرنوشتی را برایشان تدارک می بیند. معنای این اعتقاد این است که باید

نشست و دید که آیا معجزه ای رخ خواهد داد یا خیر؟

چرا تا به حال شکست خورده اید؟

به هر تقدیر، وضعیت زندگی به خودی خود تغییر نمی کند. باید دست به عمل زد،

نتایج اقدامات را پیوسته سنجید و در وضعیت مالی، افزایش حقوق، یافتن کار در

مدت بیکاری و در نهایت دستیابی به ثروت و مکنت کاری صورت داد، باید با تمام

وجود طالب پیشرفت بود و خواسته های خود را به وسواسی دایمی مبدل کرد،

آن گاه به راستی برای رسیدن به خواسته ها پای فشرد و سرانجام این فرمول

را که با تمام شرایط صدق می کند، تحقق بخشید:

(( میزان موفقیت من با میزان جدیت و استقامتی که از خود نشان

می دهم، نسبت مستقیم دارد.))

این دو کلمه را همواره بر لوح ضمیرتان ثبت کنید: جدیت و پایداری.

ناپلئون گفته: (( آن چه را که با عشق و اشتیاق بخواهیم و در دستیابی به

آن پافشاری کنیم، بی تردید به دست خواهیم آورد)).

مردان موفق قبل از هر چیز به ابزار ارادۀ نیرومند و عزم راسخ مجهزند، بیش از هر

چیزی در تمنای کسب موفقیتند، بدون توجه به موانع و مشکلات مداومت نشان

می دهند.جماعتی دیگر، به رغم جد و جهد بسیار هرگز به در آمدی کلان دست

نمی یابند. اگر چه این گروه هم در آرزوی کسب موفقیتند، اما آرزو کردن را با

خواستن اشتباه گرفته اند. در حقیقت، ذهنیت آرزومندانه برای دستیابی به موفقیت

متداول تر از تمنای باطنی و از سر اشتیاق است. میل و آرزو احساسی ضعیف،

انفعالی و ناپایدار است که هرگز به یک اقدام قاطع منتهی نمی شود. این احساس

توان غلبه بر مسامحه و تعلل را ندارد، اما اگر فرد در آتش شوق و دستیابی به

هدف بسوزد و خواسته اش از عمق وجودش برخیزد، سختی ها را به آسانی

پشت سر خواهد گذاشت و با بال های شور و اشتیاق خویش برای گذر از روی

موانع به پرواز در خواهد آمد. اگر آرزوی پیشرفت، تنعم و ثروت را دارید و با تلاش

فراوان هم به نتیجه نمی رسید، از خود بپرسید که آیا فقط آرزوی چیزی را دارید

و یا از ژرفای ذهن و قلب خویش خواستار آن هستید؟

برای رسیدن به هر خواسته ای در دنیا، باید تشنۀ رسیدن به آن باشید. اگر به

زندگی بخور و نمیری رضایت می دهید، بی گمان راهی برای گریز از وضعیت

کنونی نخواهید داشت. انتظار معجره نداشته باشید. چشم به راه کسی نمانید

که از سر دلسوزی و همدردی، پول هنگفت، یا کسب دلخواهتان را تقدیمتان کند.

اگر به پیشرفت اندک در زندگی قانعید، سهم شما از ثروت، موهبت و فراوانی

های جهان به همان اندازه اندک خواهد بود.آرزوهایی که در اعماق قلبتان رخنه

کرده و جای گرفته با شکوه ترین بخش وجود شما شده است. هرگز امیال و

آرزوهای باطنی خود را مکتوم نگذارید. در حقیقت ناخشنودی از وضعیت کنونی،

رویاهای شما را مطرح می کند. رویاها برای این که به نیروی محرکه ای تبدیل

شوند باید روشن، دقیق و پویا باشند. هرگز تمایلات و آرزوهای خود را در دل نگه

ندارید، بلکه آن را وادارید تا خود را بروز دهد و به این ترتیب راهی برای جریان

نیروهای خلاق خود بگشایید. تجربه ثابت کرده است که هیچ کار بزرگی بدون

حضور یک رویا و یک تخیل خالص و بی تکلف انجام نشده است.

قبل از هر اقدامی باید به رویاهای خود میدان عمل دهیم، در غیر این صورت،

ارابه را به اسبی بسته ایم که هنوز آن را تیمار و آماده نکرده ایم.

برای کسب ثروت و تمول، باید این سه شرط اساسی را جامۀ عمل بپوشانید:

۱)باور کنید که می توانید توانگر شوید.

۲)بپذیرید که تا  کاری را شروع نکنید، تغییری در زندگی پدید نخواهد آمد.

۳)بگذارید شعله های آتش شور و اشتیاق، جزءجزء وجودتان را در بر گیرد و

زبانه های آن به انرژی عضلانی تبدیل شود.

پیش نیاز هر موفقیتی ایمان است. باید خود را سزاوار کسب ثروت و تمول بدانید.

برای پرورش اعتماد به نفس، می توان از روش تلقین به خود استفاده کرد. این

روش تنها زمانی مفید است که به طرح هایی که در سر می پرورانید، ایمان

کامل داشته باشید. در غیر این صورت نخواهید توانست دیگران را برای حمایت

از خود برانگیزید، زیرا خود به برنامه های آتی خویش اعتقاد ندارید. افزون بر این،

برای رویارویی با موانع و حرکت به سوی اهداف، ناگزیرید که به سلاح ایمان

مجهز شوید. اگر به کار و تلاش کنونی، یا برنامه های آتی اعتقاد کامل ندارید،

بهتر است آن ها را رها کنید، زیرا تردید و دو دلی، بی گمان شما را با شکست

روبه رو خواهد کرد. موفقیت نیازمند تعهد قطعی و مستحکم است. تا به اهداف

و برنامه های خود ایمان نداشته باشید، نخواهید توانست از انرژی خود بهرۀ کافی ببرید.

افراد موفق چنان به اهداف خود ایمان داشته اند که توصیه های این و آن نتوانسته

کوچکترین خدشه ای به تصمیمشان وارد کند. آنان هر گونه شک و شبهه ای را از

صفحۀ ذهن خود زدوده اند.

کتاب توانگران چگونه می اندیشند.

مؤلف: چارلز آلبرت پویسانت

 

چگونه ثروتمند شویم؟

چگونه ثروتمند شویم؟

                                       حتما بارها و بارها با خود فکر کرده اید که چگونه ثروتمند شویم؟

جامعه و تفکر قالبی و سنتی آن، باور نادرستی را در اذهان عموم جا انداخته

است که ثروت، شوکت و جلال تنها به گروه و دستۀ خاصی تعلق دارد و همۀ

مردم را در این عرصه راهی نیست. اغلب مردم بر این باورند که ثروت و تمول

فراوان در انحصار عده ای قلیل است که از روز ازل گل وجودشان را چنین سرشته اند.

حال آن که محدودیت در کسب موفقیت، تمول و کامروایی، تنها ناشی از یک

محدودیت ذهنی است.

برای دست یافتن به غنا و تمول باید به طور عمیق در نظام باورهای خود تجدید

نظر کرد، تا آن را از زوائد نادرست، پاک و تصفیه کنید و به راستی بپذیرید که

رسیدن به قلۀ موفقیت، هرگز سخت تر از فرو افتادن در درۀ ذلت و ناکامی نیست.

ضمیر ناهشیار ما بین اندیشه های سازنده و مخرب تفاوتی قایل نیست و برای

متجلی کردن هر کدام نیروی یکسانی را به کار می برد، به همین دلیل کافی است

که ما در برنامۀ ذهنی خود تغییری پدید آوریم.

زندگی هم زندگی های قدیم

تاکنون بارها با این بهانۀ کهنه و فرسوده روبه رو بوده اید. برخی از افراد صرفاً

می کوشند تا با چنین بهانه هایی، تنبلی و بطالت خود را توجیه کنند. آنان فقر

و فلاکت را اجتناب ناپذیر می شمرند، اما تحولات عصر حاضر پوچ و میان تهی بودن

چنین استدلالی را پی در پی ثابت می کند. همۀ افراد موفق پیش از دستیابی

به ثروت و شوکت این بهانه را که همه چیز در چهل، پنجاه سال گذشته راحت

و سهل الوصول بوده و به عبارت بهتر(( زندگی هم زند گی های گذشته)) را شنیده

و به آن کوچکترین اعتنایی نکرده اند. آنان هرگز اجازه نمی دهند که چنین پندارهای

ناثوابی کانون تابناک ذهنشان را تیره و آشفته کند.

توانایی های انسان برای کسب موفقیت به شرایط دنیای درون بیش از اوضاع و

احوال جهان برون متکی است. به علاوه، تحول شگرف تکنولوژی در عصر حاضر موجب

شده است که انسان در راه کسب ثروت گاهی یک شبه ره صد ساله را بپیماید.

چگونه ثروتمند شویم؟

جوانم و بی تجربه

یک ضرب المثل قدیمی می گوید: (( جوانی که هدف مشخصی داشته باشد،

حاصل تلاش خود را خیلی زود برداشت می کند.)) بسیارند کسانی که در عنفوان

جوانی به ثروت کلانی دست می یابند. این گروه اگرچه از تجربۀ کافی بی بهره اند،

اما به اهرم های جسارت، بی باکی، ابتکار و نیروی اندیشۀ خلاقه مجهزند. به

عکس کمبود تجربه، کسان دیگر را وادار به پس نشینی می کند.

این دور باطل برای اغلب ما آشناست که برای تجربه اندوزی به یک شغل نیازمندیم،

و در عین حال، برای دستیابی به یک حرفه محتاج تجربه ایم. البته تمام کارفرمایان

به بطلان این دور واقف نیستند، با وجود این بسیاری از آن ها به جوانان متقاضی کار،

اعتماد کرده و به آنان میدان عمل می دهند. شرکت های زیادی نیز هستند که

آموزش کارکنانشان را خود به عهده می گیرند واز این رو به فقدان تجربه اهمیتی

نمی دهند.

دیگر از ما گذشته است.

آیا می دانید که (( ری کراک))، بنیانگذار رستوران های زنجیره ای (( مک دونالد))

در پنجاه و پنج سالگی نخستین گام را به سوی ثروت و تنعم برداشت؟ در حقیقت،

اگر او به خاطر سن و سال زیاد، از تلاش دست می کشید، هرگز به ثروتمندترین و

موفق ترین مردان جهان نمی پیوست. د رهر سنی می توان متفاوت و ممتاز بود.

متأسفانه، برخی از افراد، حتی گروهی از جوانان بر این باورند که برای ورود به

دنیای ثروتمندان خیلی دیر است. آنان فرصت ها را از دست رفته می پندارند و

امیدی به فردای روشن خود ندارند.

همانطور که به ثمر رسیدن بذر در دل خاک به وقت کافی نیاز دارد، به ثمر نشستن

بذرهای موفقیت و عظمت در کشتزار ذهن و دل محتاج گذشت زمان است.

در حقیقت، زمینه های موفقیت، در سال های درس و مدرسه شکل می گیرد.

از این رو احتمال دارد که مردان بسیار موفق، در دوران کودکی از تنبل ترین شاگردان

کلاس باشند، اما در سومین دهۀ عمر خویش، یعنی در بیست  تا سی سالگی

ناگهان ویژگی های بارز خود را آشکار کنند. برخی دیگر ، چنین خصوصیاتی را در

چهارمین دهۀ عمر خویش بروز می دهند.

در مسیر موفقیت شانس یا تصادف نقشی ندارد، بلکه پیروزی حاصل تلاش بی وقفه،

عزم راسخ و غلبه بر شکست های پی در پی است.

اغلب توانگران، نامرادی ها و ناکامی های گذشته را به فراموشی می سپردند و

این خود به این باور کاذب دامن می زند که ستارگان کامیابی و تنعم یک شبه در

آسمان زندگی آن ها درخشیده اند.

موفقیت نه تنها ممکن است دیر متجلی شود، بلکه چه بسا علامت یا نشانه ای

هم که از ظهور آن در آینده خبر دهد وجود نداشته باشد. در حقیقت بذرهای

موفقیت بدون آن که حس شوند، در خفا  رشد می کنند و پس از مدتی، ناگهان

سر از کشتزار عمل در می آورند و به ثمر می نشینند.

کار هرگز کسی را از پای در نیاورده است. اما بطالت و سستی انسان را فرسوده

و ناتوان می کند. بی جهت نیست که بازنشستگان بی برنامه واز کار افتاده هایی

که به کمترین تلاشی دست نمی زنند، خیلی زودتر از شاغلان می میرند. بسیارند

مردان و زنانی که در کهنسالی، با آغاز دومین و یا حتی سومین حرفۀ خویش در

زندگی به اوج موفقیت می رسند. پس این باور نادرست را که دورۀ کار و تلاش سپری

شده و فرصت ها از دست رفته است، از ذهن بزدایید، زیرا با چنین تصوری آیندۀ خود

را نیز مانند گذشته بدون توفیق خواهید گذراند. پیری و کهنسالی رانباید عملی برای

محدودیت کار و تلاش تلقی کرد. بنابر این هر روز از زندگی را، نخستین روز بقیۀ عمر

خود به حساب آورید. با چنین نگرشی، سال های سپری شده در کانون توجه شما

قرار نخواهد گرفت وناکامی های گذشته اقتدار خویش را از دست خواهد داد.

دستم خالی است.

بسیارند کسانی که با این اشکال تراشی های میان تهی، خود و دیگران را

به شکست و ناکامی محکوم می کنند. توانگران بسیاری در آغاز فقیر و تهی

دست بوده اند و روزها و شب های غم انگیزی را پشت سر گذاشته اند.

شرح حال توانگران مدرک مستند و مدللی بر این باور است که سرمایه، ابزار

اصلی و اساسی آغاز کار نیست، بلکه آنچه به حساب می آید برخورداری از

دیدگاهی مثبت و قالب های فکری متناسب و هماهنگ با حرفۀ مورد نظر است.

تحصیل کرده نیستم.

امروزه هزاران نفر در سراسر دنیا، بدون داشتن تحصیلات رسمی چشمگیر،به

دنیای تنعم قدم گذارده اند. در عین حال، دانش تخصصی وسیعی که هر کدامشان

در حرفۀ خود آموخته اند، ایشان را برای کسب درآمد هنگفت، در جهت یک هدف

قطعی هدایت کرده است. به هر تقدیر، فقدان تحصیلات رسمی بهانۀ دیگری است

که اشخاص بسیاری آن را به کمبود هوش و استعداد خویش نسبت می دهند و

در نتیجه خود را شایستۀ کسب موفقیت نمی دانند.

در فطرت هر کسی نیروی خلاقه ای نهفته است که هرگاه بر انگیخته شود، ثمرات

نیکویی به بار می آورد. بیشتر مردم، بخش ناچیزی از توانایی های باطنی خود را

به کار می گیرند. در حقیقت رمز موفقیت توانگران این است که دریافته اند چگونه

چنین نیروهایی را متمرکز کنند و به خدمت خود در آورند. آنان برای بهره وری از

منابعی که در دسترس همگان است، توانایی های خود را پرورانده اند.

توماس ادیسون قبل از شانزده سالگی مدرسه را ترک کرد. استادش تردیدی نداشت

که مغز او از گچ ساخته شده است. با وجود این او یکی از نوابغ جهان شد. اگر

ادیسون به تصور استادش بها می داد، نه تنها سرنوشت او، سرنوشت جهانیان از

بیخ و بن دچار رکود می شد. ادیسون واقع بین بود و مادرش به هوش و فراست او

ایمان داشت، اما متأسفانه چنین شرایطی برای همگان مهیا نیست. زندگی و

سرنوشت افراد بسیاری، به دلیل ناآگاهی، بی مهری و اظهار نظرهای نسنجیدۀ

مادران و پدران، معلمان و نزدیکان تباه می شود. هر یک از ما می تواند شخصیتی

را در خویش بپروراند، که او را به مسیر موفقیت سوق دهد.

استعداد و توانایی های لازم را ندارم.

بیشتر مردم عدم برخورداری از امکانات لازم را مانع ایجاد هر گونه تغییری در زندگی

خود به شمار می آورند. آنان پذیرفته اند که به خلاف افراد موفق و متمول، بد اقبال

زاده شده اند. در حقیقت، فقر و تنگدستی از نظر عموم مردم، خصیصه ای موروثی

است که مانند رنگ مو یا چشم از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. اگر چه

برای کسی که خانواده اش همیشه در فقر و فلاکت می زیسته، تصور ثروت و

شوکت آسان نیست. چراکه شخصیت و رفتار انسان از تصویری که در ذهن

خویش دارد، نشأت می گیرد. وقتی الگوهای رفتاری تهیدستی و استیصال، فردی

را احاطه کند، تصویری کوچک، کدر و آلوده به بدبینی نسبت به خزانۀ بیکران کائنات

در ذهنش تثبیت می شود. با وجود این، بسیاری از توانگران از خانواده های فقیر

برخاسته و گذشتۀ اندوهباری را پشت سر گذاشته اند.

نیروی لازم را ندارم.

این عبارت هم بهانۀ متداول دیگری است. برای انجام هر کاری به میزان معینی

انرژی نیازمندیم. کمبود نشاط و سر زندگی در انسان ، موجب بی تحرکی می شود

و عدم تحرک نیز به نوبۀ خود ملالت و افسردگی را در پی دارد. حاصل این دو به

وجود آمدن دور تسلسلی شیطانی است. در عین حال تنها جرقه ای کوچک کافی

است که نیروهای عظیم خفته را در باطن برانگیزد، و به ادامۀ این دور تسلسل

شیطانی پایان دهد. نیروهای بالقوۀ باطنی در افراد بسیاری، خفته و چشم به راه

شکوفایی و آزادی اند. در حقیقت، تفاوت افراد موفقی که ثروت و نعمت را به سوی

خویش می کشانند و آنان که همواره با فقر و فلاکت  دست و پنجه نرم می کنند،

در بهره برداری از این نیروهاست. تقویت این نیروها یک ضرورت است، و دستیابی

به آن ها ساده تر از آن است که تصورش را می کنید. برای کسب تمول و غنا باید

توانایی های جسمانی خود را نیز پرورش دهید. در حقیقت، سرعت جذب ثروت و

شوکت و هر آن چه می پسندید با نیرویی که از خود مایه می گذارید، نسبت مستقیم دارد.

از شکست میترسم.

هراس از شکست، نیرومندترین و متأسفانه متداولترین نوع ترس است. این احساس

فلج کننده در اعماق جان و ژرفای ضمیر آدمی رخنه کرده و آشیانه می سازد و به

همین دلیل احساسی غیر ارادی است. اهریمن ترس از شکست، حاصل فقدان

اعتماد به نفس است که بذرهای آن را مادران، پدران و اطرافیان در دوران کودکی

می نشانند. ناکامی ها و تجربه های نامطلوب نیز آن را تقویت کرده، به قوام

می رساند. این احساس اغلب با جامه ای مبدل ظاهر می شود و به ندرت نقاب

از چهرۀ کریه خود بر می دارد. از این رو مردم هرگز نمی پذیرند که ترس از شکست

مانع کسب موفقیت آنان است و اغلب به چنین توجیهی متوسل می شوند که

نباید کاخهای خیالی را در ذهن بنا نهاد و تنها ابلهان به یاوه هایی که در کتابها پیرامون

موفقیت نگاشته اند، بها می دهند. بیم از شکست، نیروی استدلال و تعقل این

قهرمانان عذر و بهانه را فلج می کند. این گونه افراد معمولاً قید و بندهای خانوادگی،

کمبود وقت و مشکلات کاری را دستاویز قرار می دهند. اگر روزی بیکار شوند، دیگر

امیدی ندارند که بتوانند کسب و کار تازه ای به دست آورند. آنان معتقدند که بازار

کار راکد است و افراد باتجربه تر و با استعدادتر نیز در تکاپوی یافتن کار به نتیجه

نرسیده اند. برخی از دستاویزهای این دسته از مردم از این قرار است:

من بدبخت به دنیا آمده ام.

اگر فقط مدیرم به من توجه داشت…….

اگر از روز اول کسی دستم را می گرفت……..

اگر تا این حد نگران وضع مالی خود نبودم……….

و این فهرست را پایانی نیست.

این قبیل بهانه ها اغلب نشانۀ بیماری شایع (( بهانه جویی)) است که خود از

بیماری دیگری به نام(( ترس از شکست)) نشأت گرفته است. به طور طبیعی

طعم شکست را کسانی می چشند که دست به عمل بزنند. به بیانی دیگر،

وقتی انسان دست به کار ی نزند شکستی هم در کار نیست ، یا ، دیکتۀ ننوشته

غلط ندارد، اما امکان استفاده از فرصت ها، برای کسب پیشرفت و کامروایی نیز

وجود نخواهد داشت. به هر تقدیر، در انتظار معجزه ای که ناگهان زندگی شما را

دیگرگون کند نباشید. تنها وقتی نگرش مثبت با عزم راسخ توأم باشد، راه رسیدن

به ثروت و سایر موهبت ها هموار می شود.

انسان های موفق بارها طعم شکست را چشیده اند. ادیسون برای اختراع لامپ

هزار بار کوشید و به نتیجه نرسید، آبراهام لینکلن برای کسب مقام ریاست جمهوری

در هجده دورۀ انتخاباتی شرکت کرد و شکست خورد.البته می توان از موانع اجتناب

ناپذیر، به عنوان دوره ای آموزشی بهره جست، به شرط آن که جزء جزء آن را مورد

بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهیم.

به طور کلی شکست اغلب ناشی از یک برنامه ریزی ذهنی ناقص است.

 

 

چطور با تمام مشکلات در دانشگاه خوب درس بخوانید؟(1)

چطور با تمام مشکلات در دانشگاه خوب درس بخوانید؟(1)

اگر از دانشجویان سؤال کنید که  چرا دانشگاه آمده اند، جواب های مختلفی

می شنوید. عده ای برای رشد و تعالی خود آمده اند، عده ای برای کار پیدا

کردن و عده ای برای به دست آوردن دل دوستان یا خانواده شان و خلاصه

خیلی دلایل دیگر. اما به هر دلیلی که وارد دانشگاه شده باشند انتظار دارند

تحصیل در دانشگاه برای آن ها یک تجربۀ مثبت و ارزشمند باشد. با این وصف،

بسیاری از دانشجویان نمی توانند از وقت شان در دانشگاه، حداکثر بهره را ببرند.

آن ها معمولاً احساس می کنند نمی توانند کاری را که باید انجام بدهند، انجام

بدهند. در حالی که مشکل اصلی آنان این است که نمی دانند آن را چطور انجام

بدهند. توصیه ها و راهنمایی های زیر به شما کمک می کنند حداکثر بهره را از

دانشگاه ببرید.

نگرش درست:

در شروع ترم باید بگویید(( درس می خوانم)). با شروع ترم، باید در کلاس ها

شرکت کنید و تکالیف تان را انجام بدهید.

در این بین باید کارهای آسان و سختی انجام بدهید. عده ای از دانشجویان

وقتی با مشکل و گرفتاری مواجه می شوند، تسلیم نمی شوند و از تلاش

دست نمی کشند.

عده ای هم از درس خواندن دست می کشند و با سختی ها مبارزه نمی کنند.

ملزم بودن به انجام دادن کارها، مهم ترین عامل موفقیت در دانشگاه است.

درس خواندن، علی رغم وجود مشکلات:

اولین سال حضور دانشگاه برای شما دوران تغییر و سازگاری است. در سال اول

دانشگاه، به بسیاری از ارزش های تان شک می کنید. به فکر اهداف شغلی تان

می افتید. در محیط جدیدی قرار می گیرید و روابط جدیدی برقرار می کنید.

اگر چند سال از درس و تحصیل دور بوده اید یا در دبیرستان، دانش آموز کوشایی

نبوده اید، مجبور می شوید عادت درس خواندن را در خودتان ایجاد کنید. در ضمن

گاهی با مشکلات مالی، شخصی و خانوادگی خاصی مواجه می شوید که بیش

از هر دورۀ دیگری روی شما فشار روانی می آورند.

همیشه دانشجویانی علی رغم مشکلات موجود موفق می شوند که عزم شان

را برای درس خواند جزم کرده باشند. شما نیز با وجود نگرانی ها و فشارهایی

که در طول ترم خواهید داشت باید هرطور شده درس بخوانید.در غیر این صورت،

فرصت هایی را که شاید هرگز تکرار نشوند، از دست می دهید.

اما ممکن است به جای درس خواندن تحت هر شرایطی، درس مورد نظر یا ترم

را ول کنید. پیش از هر اقدامی، با یک نفر مشورت کنید. در دانشکده آدم هایی

مثل مشاوران ، اساتید و سایر مقامات مسؤل هستند که می توانید با آن ها

صحبت کنید. این آدم ها می توانند دورنمایی از تصمیم تان برای شما ترسیم کنند.

همیشه مواقعی پیش می آید که محتاج بینش پیدا کردن دربارۀ خودمان هستیم و

این بینش را دیگران می توانند به ما بدهند.

                                                                                                                                                               

      ادامه دارد….

مقاله تکنیک های تمرکز عمیق

مقاله تکنیک های تمرکز عمیق

به کارگیری روش تمرکز عمیق، سابقه ای به قدمت بشر دارد. انسان از

دیرباز خواهان آرامش بوده است. در راستای آرامش خواهی، از تمرکز

عمیق استفاده می کرده است.

تمرکز عمیق می تواند انسان را به آرامش و صلح درونی برساند. سابقه

تمرکز عمیق را باید در آیین های معنوی جستجو کرد. چند سال است که

این شکل تمرکز عمیق معنوی به عنوان تکنیک آرامش آموزی به کار گرفته

می شود. هدف اصلی تمرکز عمیق، دست یابی به ذهنی آرام و آگاهی

از زمان حال است.

این حالت ذهنی دقیقاً متضاد حالت ذهنی افرادی است که به نگرانی

مزمن گرفتارند، چرا که ذهن این افراد مدام درگیر ترس های آینده است.

آرم سازی ذهن و معطوف کردن توجه به بدن این امکان را به شما می دهد

که از دست تنش های بی فایده خودتان را رها کنید و به آرامش برسید.

رهایی از تنش های بی فایده منجر به افزایش آرامش درونی و کاهش

اضطراب می شود.

مقاله تکنیک های تمرکز عمیق

دستورالعمل تکنیک تصویرسازی هدایت شده

دستورالعمل های زیادی برای اجرای این تکنیک وجود دارد. ادموند

بورن، نویسنده کتاب «درمان اضطراب و هراس» از این دستورالعمل

ساده برای انجام تمرکز عمیق استفاده کرده است.

۱- مکان راحتی پیدا کنید که برای مدت چند دقیقه کسی مزاحم شما نشود.
۲- با حالت آرام بنشینید.
۳- کلمه ای را انتخاب کنید که بتوانید با گفتن و تکرار آن به آرامش و تمرکز دست یابید.
۴- روی نفس کشیدن خود دقیق شوید.
۵- با هر عمل دم و بازدم، کلمه ای را که انتخاب کرده اید، بازگو کنید.
۶- اگر در حین انجام این تکنیک، افکاری به ذهنتان خطور کردند، به آنها کاری نداشته باشید.
۷- ده تا بیست دقیقه این کار را انجام دهید.

توجه داشته باشید که در حین اجرای این تکنیک باید نگرش منفعل داشته باشید.

فقط بگذارید حالت آرامش بر شما حاکم شود. همانند سایر روش های آرامش

آموزی باید این تمرین را به طور نظام مند انجام دهید. بهتر است روزی یکبار یا

دوبار این تمرین را انجام بدهید.

نکات مهم

• دستگاه عصبی شما دو قسمت دارد: دستگاه عصبی سمپاتیک (مثل

پدال گاز) و دستگاه عصبی پاراسمپاتیک (مثل پدال ترمز). اگر بیش از

حد نگران شوید، انگار مدام پایتان روی پدال گاز است. بالطبع به دنبال

مزمن شدن این حالت، علایم ناخوشایندی را تجربه خواهید کرد.

• تکنیک های آرامش آموزی مثل آرامش عضلانی پیشرونده، تنفس دیافراگمی،

تصویر سازی ذهنی هدایت شده و تمرکز عمیق می توانند ترمز بدن را فعال کنند

و از سرعت دستگاه عصبی سمپاتیک بکاهند. چنین حالتی، پادزهر اثرات استرس

مزمن است.
• به یاد داشته باشید که آرامش آموزی، مهارت است. تمرین پیوسته و نظام مند،

شما را به حالت آرامش نزدیک و از حالت اضطراب دور می کند. برای اینکه حداکثر

استفاده را از این تکنیک ها ببرید باید روزانه ۲۰ تا ۳۰ دقیقه برای انجام این تکنیک

وقت بگذارید.
• باید این تکنیک ها را امتحان کنید تا متوجه شوید که کدام یک برای شما اثرگذار

هستند. همچنین تلاش کنید تکنیک را با علایم نگرانی تطبیق دهید.
• در جریان تکنیک های آرامش آموزی باید نگرش منفعل داشته باشید. هر چه

بیشتر برای دستیابی به آرامش تلاش کنید، کمتر آرامش را تجربه می کنید. بنابراین

تمام هوش و حواستان به انجام درست این تکنیک ها معطوف باشد کاری به نتیجه

آنها نداشته باشید.

به امید زندگی سرشار از

                         آرامش، آرامش، آرامش…

تفاوت دنیای دخترها و پسرها

تفاوت دنیای دخترها و پسرها

عشق هرگز کافی نیست

علت تفاوت های گفتاری

گاه با آن که اختلاف طرزصحبت را به اختلاف قدرت جسمانی زن و مرد و

یا به تفاوت های شخصیتی میان آن ها نسبت می دهند، دلیل دیگر نیز

وجود دارد که می توان به آن ها اشاره کرد.

با توجه به شواهد موجود طرز صحبت زن و مرد به گونه ای است که انگار

از زمینه های فرهنگی جداگانه برخوردارند. زن و مرد از قانون بندی کاملاً

متفاوتی در بحث و تفسیر گفته های یکدیگر بهره می گیرند.

روش جامعه شناسان، مشکلات گفتاری را یا ناشی از اختلافات طرز

صحبت و گوش دادن اشخاص می دانند و یا آن را به چگونگی برداشت

یک طرف از صحبت طرف دیگر نسبت می دهند.

مبداء تفاوت های جنسی

دنیای دخترها

دوستی میان دخترها تا حدود زیاد مبتنی بر حرف زدن با یکدیگر است.

پژوهش هایی که در همین زمینه به عمل آمده نشان می دهد که

دخترها رعایت صحبت کردن و به دیگران فرصت صحبت کردن و تصدیق

صحبت های دوستان خود را راهی برای حفظ مناسبات برابر قلمداد

می کنند. بدین ترتیب، صحبت در حکم پل و نیروی پیوند دهندۀ دخترها

به یکدیگر است.

دخترها با صحبت دوست پیدا می کنند و یا به دوستی ها پایان می دهند.

در جمع آن ها و بخصوص اگر رابطۀ صمیمانه ای هم حاکم باشد، اطلاع

از اسرار یکدیگر، وسیلۀ تحکیم هر چه بیشتر دوستی است. دخترها

در مقایسه با پسرها احساسات عشق، نفرت، نگرانی، اندوه و غیره را

با آزادی بیشتری بروز می دهند.

دخترها در معاشرت با هم بحث و انتقاد را می آموزند، کمتر امر و نهی

می کنند زیرا دستورد دادن و امر و نهی کردن با برداشت آن ها از مساوات

مطابقت نمی کند.

در عین حال، یافتن دوستان جدید در میان دختران همسال موجبی است

تا دخترها با ذهنیت یکدیگر آشناتر شوند. به همین دلیل دخترها به تدریج

انگیزه ها و نیات دیگران را بهتر درک کرده، صحبت های آن ها را بهتر می فهمند.

دنیای پسرها

پسرها در گروه های بزرگتر و متشکل تری قرار دارند و برای سرگروهی و

سلطه جویی و موقعیت خود بهای بیشتری قایل هستند. پسرهای ضعیف

تر در میان همسالان خود از موقعیت به نسبت پایین تری برخورداند و به

خاطر این موقعیت ضعیف تر احساس حقارت می کنند. برخلاف دخترها،

دنیای اجتماعی پسرها از ژست گرفتن، برتری طلبی و خودنمایی تشکیل

می شود.

در صحبت های آن ها جملات دستوری از گونۀ (( بلند شو))، (( آن را

به من بده))، و جملات تمسخز آمیز نظیر(( چقدر خنگ هستی)) زیاد

شنیده می شود. پسرها همچنین به تهدید و قدرت نمایی علاقمندند.

گفتن جملاتی نظیر(( اگر ساکت نشوی با مشت به دهانت می زنم))،

میان پسرها بسیار متداول است. پسرها همچنین بیش از دخترها

مشاجره می کنند.

در حالی که دخترها از کلمات برای ایجاد روابط دوستانه استفاده می کنند،

برای پسرها صحبت وسیله ای برای سلطه جویی است. قدرتمندترین پسر

یک گروه لزوماً تنومندترین و پرزورترین آن ها نیست. در جمع پسرها ،

قدرتمندترین فرد کسی است که از مهارت های کلامی بیشتری برخوردار

است. پسرهای به اصطلاح (( چاخان)) اغلب با مضحکۀ دوستانشان روبرو

می شوند و باید پوزخندهای دیگران را تحمل کنند.

با توجه به تفاوتهای بسیار زیاد شیوه های کلامی میان دخترها و پسرها

عجیب نیست که صحبت میان آن ها به اصطکاک بکشد. صحبت یک

پسر زمینۀ استیلا جویی و رقابت طلبی دارد و حال آن که دختر بیشتر

مترصد صمیمیت و برابری است.

تفاوت دنیای دخترها و پسرها

خلاصۀ تفاوت ها

می توان تفاوت های مهم کلامی میان زن ها و مردها را که به ظاهر ناشی

از زمینه های فرهنگی متفاوت آن هاست، به شرح زیر خلاصه نمود:

-به نظر می رسد که زن ها برای ادامۀ گفتگو سؤال می کنند. و حال آن که در

نظر مردها سؤال، درخواست برای اطلاعات بیشتر است.

-زن ها از روی تمایل می خواهند ارتباطی میان آخرین حرف مخاطب خود و آن

چه خود باید بگویند، بوجود آورند.

-مردها معمولاً از این قاعده پیروی نمی کنند و به نظر می رسد که اغلب

بی توجه به گفته و اظهار نظر هم صحبتشان، حرف خودشان را می زنند.

به نظر می رسد که در نظر زن ها، صحبت پرخاشگرانه به مناسبات موجود

لطمه می زند و حال آن که برای مردها صحبت پر حرارت طرزی از گفتگوست.

-زن ها بیش از مردها عواطف و احساسات و اسرارشان را بروز می دهند و

حال آن که مردها بیشتر ترجیح می دهند در زمینه هایی با بار عاطفی کمتر،

نظیر ورزش و سیاست حرف بزنند.

-زن ها به صحبت و مشورت با یکدیگر علاقمندند وحال آن که مردها ترجیح

می دهند که زن ها به جای درد دل با آن ها مشکلات خود را رک و راست

مطرح کنند وراه حل بخواهند.

معانی متفاوت صحبت

برداشت متفاوت از صحبت، یکی از دلایل عمدۀ وجود انتظارات متفاوت میان

زن و شوهر است. زن ها اغلب انتظار دارند که شوهرشان شکل بهبود یافتۀ

بهترین دوستشان باشد. از این که شوهرانشان با آن ها درد دل کنند واز

اسرارشان حرف بزنند لذت می برند و برعکس، از لب فرو بستن شوهر و از

عدم ابراز احساسات او ناراحت می شوند.

با آن که بسیاری از شوهرها در ابراز صمیمیت در سطح توقع همسرشان

ظاهر نمی شوند، حقیقتی است که نسبت به سایر مردم با همسرشان

محرم تر هستند، در پاسخ به این سؤال که (( محرم ترین کس شما کیست؟ ))

اغلب مردها به زن هایشان اشاره می کنند و حال آن که زن ها صمیمی ترین

دوستشان را محرم می دانند.

در زمینۀ طرح اختلاف نیز زن و مرد با هم تفاوت دارند. مثلاً ، به اعتقاد

بسیاری از زن ها(( اگر بتوان صحبت کرد، می توان به زندگی ادامه داد.))

اما نظر مردها چیز دیگری است. به اعتقاد بسیاری از آن ها(( صحبت دربارۀ

زندگی زناشویی، نشانۀ موفق نبودن آن است)).

صحبت دربارۀ مسائل زندگی، بعضی ها، و بخصوص مردها را که راه حل های

عملی و سریع را ترجیح می دهند نارحت می کند. اما بسیاری از اشخاص و

بخصوص زن ها ترجیح می دهند که دربارۀ مسائل زندگیشان صحبت کنند.

برای آن ها، صحبت وسیله ای برای رسیدن به احساس همدردی و صمیمیت

است.

زن ومرد در برخورد با مسائل یکدیگر نیز واکنش های متفاوتی دارند. مثلاً

ممکن است زن به امید جلب محبت و همدردی شوهر گرفتاری خود را با

او در میان بگذارد. اما اغلب مشورت با شوهر به جایی نمی رسد. شوهر

که اغلب روحیۀ اقتصادی و بازرگانی دارد مترصد راه حل های عملی است.

طرز تلقی اشتباه زنش را به میان می کشد و برای اجتناب از هرگونه ناراحتی

احتمالی پیشنهاد می دهد.

در این شرایط، احتمالاً زن دلگیر می شود. بعید نیست پیش خود بگوید

(( چرا شوهرم متوجه نیست که خودم خیلی خوب می توانم با مشکل

پیش آمده برخورد کنم؟ چرا متوجه نیست که تنها منظور من مشورت با

اوست که اگر در گذشته تجربۀ مشابهی داشته، آن را با من در میان بگذارد؟ ))

در این شرایط، اگر شوهر در مقام انتقاد از رفتار زن حرفی بزند و طرز تلقی او

را مورد سؤال قرار دهد، همسرش را بیش از پیش ناراحت می کند. به

جای هر چیز دیگر، زن در این مواقع انتظار دارد که شوهرش رفتار او را در قبال

حادثه، مورد تأیید قرار دهد.

طرز ارتباط

در ادامه، نمونه هایی از رفتارهای مسئله ساز درج شده اند. در ستون سمت

راست، با توجه به اعداد داده شده، برای هر یک از رفتارهای همسرتان امتیازی

در نظر بگیرید.

۰ صدق نمی کند-۱ به ندرت-۲ گاهی اوقات-۳ اغلب- ۴ همیشه.

در ستون میانی شدت نارحتی خود را با رعایت اعداد زیر مشخص کنید:

۰ اصلاً ناراحت نمی شوم- ۱ کمی ناراحت می شوم -۲ تقریباً ناراحت می شوم – ۳ خیلی ناراحت می شوم.

در ستون سمت چپ به هر یک از رفتارهای خودتان امتیاز بدهید.

طرز ارتباط

                                   همسرتان با شما                 مرا ناراحت می کند             شما با  همسرتان

۱-گوش ندادن                 …………………….                  ………………………..             ……………………….

۲-زیاد حرف زدن             ……………………..                  ………………………..            ………………………..

۳-به قدر کافی حرف نزدن  …………………….                  ………………………..             ……………………….

۴-قطع صحبت                …………………….                 ………………………..             ………………………

۵-صحبت های مبهم        …………………….                 ……………………….             ………………………

۶-حاشیه روی                …………………….                 ………………………              ……………………..

۷-با بی تفاوتی گوش        …………………..                  ………………………              ………………………

کردن

۸-تأیید نکردن               ……………………                 ………………………               …………………….

۹-پرگویی                    …………………..                  ………………………               ……………………….

۱۰-سکوت در موضوعات  …………………..                 ………………………..              ……………………..

حساس

۱۱-تأکید بیش ازحد      ……………………                 ………………………                 ……………………

به موضوعات

۱۲-سؤال کردن بیش   …………………..                   ……………………..                …………………….

از حد

۱۳-سؤال نکردن به   …………………                 ……………………..                    ………………………

قدر کافی

۱۴-ترک صحبت    …………………..               ……………………….                    ………………………

توجه: امتیازی دال بر نگرانی وجود ندارد. با این حال، اگر فکر می کنید که

در زمینۀ ارتباط با مشکلاتی روبرو هستید، امتیازات بدست آمده در پرسش

نامه می تواند راهنمای مناسبی برای شما باشد. با این حال، توجه داشته

باشید که برداشت شما از رفتار همسرتان می تواند نادرست و یا مبالغه آمیز باشد.

مسایل روانی در ارتباط

عبارات زیر را بخوانید و کنار هر عبارت، امتیازی از صفر تا چهار، با توجه به

تفاوت احساستان در نظر بگیرید. همسر شما هم باید این پرسش نامه را

تکمیل کند.

—-۱-احساس می کنم که نمی توانم مسائلم را با همسرم در میان بگذارم.

—-۲-برایم مشکل است که احساساتم را با همسرم در میان بگذارم.

—-۳-نمی توانم خواسته ام را ابراز کنم.

—-۴-حرف های همسرم را باور نمی کنم.

—-۵-می ترسم همسرم از شنیدن حرف های من عصبانی شود.

—-۶-همسرم حرف های مرا جدی نمی گیرد.

—-۷-همسرم با من بد حرف می زند.

—-۸-همسرم مایل نیست از خواسته هایم مطلع شود.

—-۹-می ترسم اگر احساساتم را با همسرم در میان بگذارم از آن بر ضد

خود من استفاده کند.

—-۱۰-می ترسم اگر اسرارم را با همسرم در میان بگذارم از آن بر ضد خود

من استفاده کند.

—-۱۱-اگر احساساتم را بروز دهم، بعداً متأسف می شوم.

توجه: پرسش نامه به شما کمک می کند تا به مسائل خاص روانی یا شخصی

موجود میان خود وهمسرتان توجه کنید.

دستورالعمل تنفس دیافراگمی

دستورالعمل تنفس دیافراگمی

نگرانی مزمن روی شیوه تنفس طبیعی شما اثر می گذارد. همین اثرگذاری

باعث می شود که تنفس سطحی و سینه ای شود. اگر چنین حالتی رخ

بدهد به اصطلاح می گویند شما دچار تنفس سینه ای شدید. چنین تنفسی

اغلب کوتاه و سطحی است.

قرار نیست که انسان ها همیشه گرفتار تنفس سینه ای باشند. برای این از

تأثیر شیوه تنفس در آرامش و تنش آگاه شوید به کودکی نگاه کنید که خوابیده

است. اگر به خوبی دقت کنید متوجه می شوید که کودک با هر نفسی که

می کشد، شکمش به آرامی بالا می آید. حرکت قفسه سینه او بسیار اندک

است یا اصلاً در ناحیه قفسه سینه حرکت دیده نمی شود. به این شیوه تنفس،

تنفس دیافراگمی می گویند.

بسیاری از افراد توانایی تنفس دیافراگمی را ازدست داده اند. یکی از همکاران

ما حرف جالبی می زد. او اعتقاد داشت که تنها خوانندگان مجرب و کار کشته،

تنفس دیافراگمی دارند. شما چگونه نفس می کشید؟ کف دست خود را روی

شکم و کف دست دیگر را روی قفسه سینه تان بگذارید. حال عمل دم و بازدم

را انجام بدهید. کدام دست شما تکان می خورد اگر دستی که بر روی قفسه

سینه گذاشته اید، بیشتر حرکت می کند، بنابراین می توان نتیجه گرفت که

تنفس شما سینه ای و سطحی است.

سندرم نفس نفس زدن

تنفس سینه ای اغلب منجر به نفس نفس زدن می شود. ممکن است با

شنیدن واژه نفس نفس زدن به یاد بازیگران سینما بیفتید که به سرعت نفس

می کشند یا حتی گاهی مجبورند در درون یک پاکت با سرعت فوت کنند.

اگر چه نفس نفس زدن همیشه این قدر مبالغه آمیز نیست. ممکن است

نفس نفس زدن به قدری ظریف باشد که شما متوجه آن نشوید. نفس

نفس زدن باعث می شود بدن شما اکسیژنی دریافت کند که بیش از حد

مجاز است.

به عنوان مثال، اگر شما پشت میز کامپیوتر نشسته اید در حال کار کردن

با کامپیوتر هستید، بدنتان به اکسیژن زیادی نیاز نداشته باشد. اما اگر در

همین حالت احساس تنش و نگرانی داشته باشید ممکن است اندکی

سریع تر نفس بکشید. در نتیجه عمل دم و بازدم سریع تر انجام می شود.

وقتی این اتفاق می افتد، میزان اکسیژن دریافتی شما بیشتر از میزان

دی اکسید کربن می شود به این ترتیب میزان دی اکسید کربن در بدن

شما در مقایسه با اکسیژن موجود در آن کاهش می یابد. این حالت که

به دلیل نفس نفس زدن پدید می آید باعث پدید آیی نشانه های جسمی

ناخوشایندی می شود.

برخی از این نشانه ها عبارتند از:

  • خشکی دهان
  • خستگی
  • گیجی
  • نفس تنگی
  • کرخت شدن دست و پا
  • درد در ناحیه قفسه سینه
  • تپش قلب
  • احساس تنش و اضطراب
  • آه کشیدن یا خمیازه کشیدن پشت سر هم

دستورالعمل تنفس دیافراگمی

تنفس دیافراگمی را می توان تنفس آرام و کنترل شده تعریف کرد که

دقیقاً متضاد اثرات ناخوشایند نفس نفس زدن و تنفس سینه ای است.

در ادامه بحث، چگونگی تنفس دیافراگمی توضیح داده می شود:

۱- به حالت آرام و راحت دراز بکشید.

۲- دقت کنید که کدام قسمت بدن شما تنش دارد.

۳- به شیوه نفس کشیدن تان دقت کنید.

۴- کف یک دست خود را روی قفسه سینه و کف دست دیگر را روی شکم بگذارید.

۵- از راه بینی نفس بکشید.

۶- سعی کنید محل تنفس را از ناحیه سینه به شکم منتقل کنید. قفسه

سینه را حرکت ندهید. با هر عمل دم، ناحیه شکم حرکت می کند.

۷- هر عمل دم را با شمارش سه عدد (۱،۲،۳) و هر عمل بازدم را نیز با شمارش

سه عدد (۱،۲،۳) انجام دهید.

۸- تمرین را به مدت ۱۰ دقیقه انجام بدهید.

 

اگر می خواهید این کار را راحت انجام دهید، کتابی روی شکم خود بگذارید و با

هر عمل دم و بازدم به کتاب نگاه کنید تا مطمئن شوید که کتاب حرکت می کند.

حرکت کتاب نشانگر این است که تنفس شما دیافراگمی است. در حین انجام

این تمرین ممکن است ترغیب شوید و بخواهید تندتند نفس بکشید. هدف این

است که شما به آرامی و از راه دیافراگم نفس بکشید. سعی نکیند در اثر این روش،

آرامش را خیلی سریع تر تجربه کنید. مهم این است که شما دستورالعمل را

درست اجرا کنید. به دنبال اجرای درست دستورالعمل به تدریج احساس آرامش را

تجربه خواهید کرد.

پس از اینکه توانستید به این مهارت تسلط کافی پیدا کنید می توانید در زمانی که

احساس اضطراب کردید از آن استفاده کنید. خیلی ساده است: دستتان را روی

شکم تان بگذارید و نفس عمیق بگیرید. عمل دم را به مدت شمارش ۳ عدد (۱،۲،۳)

و عمل بازدم را نیز به همین روال انجام بدهید.

بسیاری از زوج ها در درک پیام همسر

بسیاری از زوج ها در درک پیام همسر

عشق هرگز کافی نیست

تک روی در صحبت، قطع صحبت، گوش کردن در سکوت

اشکال بزرگِ با صراحت حرف نزدن این است که به سوء تفاهم

می انجامد. مهارت در مخابرۀ پیام کافی نیست. دریافت کنندۀ

پیام هم باید بتواند مطالب را درست و به همان شکل که هست

درک کند. اشخاصی که معمولاً سربسته و مبهم حرف می زنند،

شنونده را به نتیجه گیری شتابزده و ناشنیده گرفتن پیام مخابره

شده تشویق می کنند.

بسیاری از زوج ها در درک پیام همسر خود با دشواری روبرو هستند

و در نتیجه شنیده ها را آن طور که هست درک نمی کنند. مطالعات

خانم (( پاتریشیا نولر))، روانشناس،  نشان داد که زوج هایی که از

مناسبات زناشویی خوبی برخوردارند و آن هایی که از این مهم

بی بهره اند، در زمینۀ درک پیام تفاوت های عمده دارند. مطالعۀ خانم

نولر نشان داد زوج هایی که از زندگی زناشویی خوبی برخوردار نیستند،

در مقایسه با زوج هایی که زندگی مشترک موفقی دارند، در درک نقطه

نظرهای واقعی یکدیگر با دشواری بیشتری روبرو هستند.

حال آن که همین افراد، به قدر سایرین صحبت ها و نقطه نظرهای غریبه ها

را درک می کنند.

در واقع همان فرآیند ارتباطی که در خارج از چهار چوب زندگی زناشویی

زوج های ناموفق به خوبی کار می کند، در محدودۀ زندگی مشترک آن ها

موفق نیست. علت اصلی گرفتاری ارتباطی آن ها ضعف مزمن در برقراری

ارتباط نیست، بلکه علت اصلی گرفتاری را باید در روابط زناشویی آن ها

جستجو کرد.

بعضی از مسائل ارتباطی ناشی از تفاوت های طرز صحبت زن و شوهر

است. در ازدواج این قبیل تفاوت ها مشکل ساز می شود. مثلاً ممکن

است مردی با تأنی و با جملات فاصله دار حرف بزند و زنش که حاضر

جواب و بی قرار است، مرتب به میان صحبت پریده، رشتۀ کلام را قطع کند.

در این شرایط ممکن است مرد عصبانی شده، زن را مورد انتقاد قرار دهد

که میان حرف او می آید و رشتۀ کلامش را پاره می کند.

ممکن است زنش را متهم کند که:

(( تو همیشه حرف مرا قطع می کنی…… هیچوقت نمی خواهی حرفهای

مرا بشنوی.)) غافل از این که رفتار زن او دلایل عمیق تری دارد.

بعضی ها اصولاً در صحبت کردن مهارت دارند، زیاد حرف می زنند و صحبت

را کش می دهند، حاشیه می روند و با پرداختن به جزئیات غیر لازم مخاطب

را خسته می کنند و با همۀ این پرگویی ها، باز هم صحبتشان ناتمام باقی

می ماند. وقتی در این زمینه با آن ها صحبت می کنید انگار که حرف عجیب

و غریبی می زنید. دلیل روشنی هم دارد، این اشخاص به زعم خود نه تنها

طفره نمی روند، بلکه خود را سخنورانی ماهر قلمداد می کنند.

از سوی دیگر، بسیاری از پرحرف ها همسر خود را به بی توجهی متهم

می کنند. دلیل اصلی این گلایه ها این است که شوهر کم حرف است،

سکوت می کند و صحبتهای زنش را گوش می دهد، اما با این طرز برخورد

و با آن که کاملاً به حرف های زنش گوش می دهد، حالت چهره و نوع بر

خوردش به گونه ای است که زنش او را به بی توجهی نسبت به حرفهایش

متهم می کند.

مطالعات انجام شده نشان می دهد که شیوۀ گوش دادن زن و مرد با هم

متفاوت است. ظاهراً مردها هنگام گوش دادن سکوت بیشتری دارند، منظورشان

این است که (( با نظر تو موافقم)). زن ها در مقایسه با مردها، با تغییر حالت

چهره و اشارات مختلف، گوش دادن خود را بیشتر نمایان می سازند و از مردها

هم انتظار دارند که رفتار مشابهی داشته باشند. بدین جهت عجیب نیست که

شوهری دقیقاً به صحبت های زنش گوش بدهد و با این حال زن مدعی شود که

(( شوهرم هیچوقت به حرف های من توجه ندارد.))

در نظر بسیاری از اشخاص، اشارات مستمع بدین معناست که (( به صحبت های

تو گوش می دهم و از آن لذت می برم)).  بدین معناست که (( به حرف های تو

توجه دارم)). و در نهایت این را می رساند که(( به خود تو توجه دارم)). بر عکس،

فقدان اشارات چهره، معانی نمادین منفی دارد: (( برای تو احترام قایل نیستم)).

و یا (( برایم مهم نیستی)).

بسیاری از زوج ها در درک پیام همسر

زوج ها اغلب از نقش و اهمیت این جنبۀ مهم ارتباطی بی اطلاع هستند و حال

آن که طرز صحبت و گوش دادن، احترام و محبت و توجه را تداعی می کند و یا

بی توجهی، بی احترامی و کم مهری را می رساند.

اگر زن و شوهر بتوانند نسبت به این معانی مخفی حساسیت نشان دهند،

بسیاری از دلگیری هایشان فروکش می کند. زن و شوهر به رغم شیوه های

ارتباطی متفاوت می توانند برای اجتناب از بروز کدورت های احتمالی با هم به

توافق برسند. در این صورت، زن یا شوهری که با تأنی حرف می زند از قطع صحبت

از سوی همسرش ناراحت نمی شود.می تواند در پی هر قطع صحبت دوباره سر

نخ و رشتۀ کلام را به دست بگیرد. به همین شکل، کسانی که صحبت دیگران را

قطع می کنند، می توانند دربارۀ رفتارشان قضاوت بهتری داشته باشند. آیا بی جهت

و بدون عمد و قصد صحبت را قطع کرده اند؟ آیا قطع صحبت درست و عاقلانه بوده

است و یا به جای این ها، ناشکیبایی و لبریز شدن کاسۀ صبر آن ها را به قطع

صحبت ترغیب کرده است. پر حرف ها و اشخاصی که از روی عادت صحبت را کش

می دهند می توانند کمتر صحبت کردن و خلاصه گویی را تمرین کنند و کم حرفها

هم می توانند مشارکت بیشتر در گفتگو را یاد بگیرند.مستمع بی توجه می تواند

اشاراتی دال بر توجه داشتن نشان دهد و گوینده می تواند درک کند که سکوت

لزوماً به مفهوم بی توجهی نیست.

نشنیدن و ندیدن

گاهی اوقات زن یا شوهر منظور اصلی یکدیگر را درک نمی کنند و نمی فهمند که

دیگری چه می گوید و چه منظوری دارد. به همین دلیل است که  می شنویم (( تو

نمی دانی که من چه می گویم و چه می خواهم.)) و یا (( تو اصلاً درک نمی کنی.))

زوج هایی با این خصوصیات بر سر ساده ترین تصمیم گیری ها با دشواری روبرو می شوند.

با آنکه هر دو خواهان تشریک مساعی هستند، ناتوانی در مبادله و انتقال پیام، آن ها

را از رسیدن به توافق های مهمی نظیر تقسیم وظایف و رسیدگی به فرزندان محروم می کند.

با آن که گاه نداشتن حساسیت لازم علت بروز این موقعیت است، در مواقعی

می توان ریشه های مشکل را در حساسیت بی حد و روحیۀ تدافعی جستجو کرد.

ممکن است اشخاص گوش های خود را بر سخنانی که علاقه ای به شنیدن آن ندارند

ببندند. گاه جملات زمینه های آسیب پذیر را آماج حمله قرار می دهد. ممکن است

بعضی از صحبت ها عزت نفس زن یا شوهر را خدشه دار سازند. در نتیجه برای اجتناب

از این ناراحتی و برای آن که به غرور و حیثیت شان لطمه ای نخورد، حالت تدافعی

می گیرند تا از دیدن یا شنیدن آن چه دوست ندارند مصون بمانند.

طرح سؤال

به نظر می رسد که سؤال کردن در گفتگو بسیار طبیعی باشد. نه تنها برای

کسب اطلاع بلکه برای حمایت، برای اطلاع از خواستۀ دیگران، برای مذاکره

و برای تصمیم گیری، سؤال می کنیم. با این حال، در بسیاری از موارد پرسش

به سوء تفاهم می انجامد. مسلماً سؤال کردن چیز بدی نیست، اما کسی که

مورد سؤال قرار می گیرد ممکن است پرسش را به حساب تردید به صلاحیت،

دانش، و یا صداقت خویش تلقی کند. از سوی دیگر، چون شخص در حال صحبت

معمولاً به ادامۀ صحبتش علاقه مند است، سؤال بیش از حد ویا طرح سؤالات

بی جا ممکن است مسئله ساز شود.

از جمله موارد کاربرد سؤال وقتی است که گوینده منظور خود را صریحاً مطرح نمی کند.

در مواردی نیز سؤالاتی که با پیشوند استفهامی(( چرا)) شروع می شوند تولید اشکال

می کنند. علتش این است که این قبیل سؤالات اغلب مخاطب را در موضع دفاعی قرار

می دهد. با آن که ممکن است سؤال کننده صرفاً برای کسب اطلاع سؤال کرده و منظور

دیگری هم نداشته باشد، استفاده از کلمۀ(( چرا)) در شروع یک جملۀ سؤالی احتمالاً

شماتت ها و خطاب های پدر و مادر در دوران کودکی را تداعی می کند: (( چرا دیر کردی؟ ))

و ای (( چرا هنوز تلویزیون تماشا می کنی؟ )) از آن گذشته سؤالاتی که با کلمۀ چرا

شروع می شوند، اغلب به صورت تلویحی بی اعتمادی و یا حتی سوءظن را تداعی

می کند. می توان برای اجتناب از این مشکل سؤالات را به شکل دیگری مطرح کرد.

اختلاف زن و شوهر در استفاده از سؤال ممکن است به زمینۀ تربیتی آن ها مربوط

باشد. در بعضی از خانواده ها، پدر و مادر مرتب دلیل و توضیح می خواهند، آن گونه

که انگار پرسش و توضیح دو بخش به هم پیوسته و منفک نشدنی از یکدیگر هستند.

در بعضی از خانواده ها هم اصولاً نه کسی توضیح می خواهد و نه کسی توضیح

می دهد. در این شرایط، ممکن است زن یا شوهری که در خانوادۀ از نوع نخست

بزرگ شده، مرتب سؤال کند و حال آن که همسرش که در خانوادۀ از نوع دوم تربیت

شده عادت به سؤال و جواب نداشته باشد و بنابر این سؤالات خود را به حساب

دخالت در زندگی خصوصی خود بگذارد.

نکتۀ مهم در ارتباط با سبک گفتگو این است که آداب صحبت آموختنی است و به

کمک ارتباط مؤثر می توان سبک گفتگو را تغییر داد. خیلی ها معتقدند که طرز صحبت

آن ها طبیعی است، اما بعداً به این نتیجه می رسند که می توانند طرز صحبتشان

را تغییر دهند.

بسیاری از زوج ها در درک پیام همسر

تفاوتهای زن ومرد

زن ها با توجه به خصوصیاتشان بیشتر سؤال می کنند. به اعتقاد بعضی از

پژوهشگران، میل به سؤال کردن در زن ها نشانۀ علاقۀ آن ها به صحبت با

دیگران است. سؤال کردن آن ها نشانۀ این است که به ادامۀ صحبت با دیگران

ارزش می نهند.

مردها در مقایسه با زن ها کمتر سؤالات خصوصی می کنند، برای این رفتار

خود منطقی هم دارند: (( سؤال برای چه؟ اگر بخواهند بدون سؤال هم حرف

می زنند.)) اما منطق زن ها فرق می کند: (( اگر سؤال نکنم می گویند آدم

بی توجهی هستم.)) در نظر مردها، پرسش گاه به مفهوم دخالت در جنبه های

خصوصی زندگی است، اما برای زن ها بیشتر نشانۀ صحبت و ابراز علاقه است.

زن ها برای تشویق دیگران به صحبت تلاش بیشتری می کنند و هنگام گوش

دادن بیش از مردها احساسات به خرج می دهند تا علاقه و توجه خود را برسانند

و حال آن که مردها اغلب از این واکنش تنها در موافقت با گفته های همسرشان

استفاده می کنند، اما برای زن ها، این تنها نشانۀ گوش دادن است. بنا بر این

شوهر ممکن است این نشانه های گوش دادن زن را به حساب موافقت او با خودش

بگذارد و اگر بعداً به این نتیجه رسید که زنش با نظرات او موافق نبوده، ممکن

است احساس غبن کند.

متوجه نیست که سکوت همسرش تنها نشانۀ گوش کردن بوده و این گوش

کردن به معنای موافقت با نظرات او نیست. به همین شکل، زنی که شوهرش

با او موافق است و با این حال هنگام گوش دادن حساسیت بروز نمی دهد،

ممکن است خود را به خاطر قضاوت شتابزده به نادانی متهم سازد.

مردها در مقایسه با زنها، بیشتر رشتۀ کلام را قطع می کنند و در مقام اظهار

نظر حرف می زنند و حال آن که زن ها اغلب ترجیح می دهند تا پایان صحبت

دیگران صبر کنند. از سوی دیگر، زن ها بیش از مردها از قطع صحبت خود ناراحت

می شوند. به همین دلیل، بسیاری از آن ها شاکی هستند که(( شوهرم

مرتب صحبت مرا قطع می کند.)) و یا (( شوهرم اصلاً گوش نمی دهد.))

و بالاخره آنکه، زن ها در مقایسه با مردها از ضمایر تو  و ما بیشتر استفاده

می کنند که علاقۀ بیشتر آن ها به وحدت و یگانگی است.

مردها بیش از زن ها رشتۀ کلام دیگران را قطع می کنند و نسبت به صحبت های

دیگران کمتر واکنش نشان می دهند و اگر قرار باشد واکنشی نشان دهند

ترجیح می دهند در پایان صحبت حرفشان را بزنند.احتمال مخالفت آن ها با

صحبت های همسرشان زیاد است. بی دلیل نیست که معمولاً شوهرها به مخالف

گویی و جر و بحث مشهور شده اند و سر انجام آن که، مردها بیش از زن ها از ارقام

و آمار استفاده می کنند. بعضی از زن ها که از این شیوۀ صحبت همسرشان دلخورند،

آن را بیشتر به حساب قدرت طلبی او می گذارند و متوجه نیستند که اظهار نظر

شوهرشان به جای استیلا طلبی و برتری جویی ممکن است به خاطر سبک

صحبت مردانۀ او باشد.

با توجه به اختلافات طرز صحبت میان زن ومرد، امکان بروز اختلاف و برخورد میان

آن ها زیاد است. از جمله ممکن است که زن به سادگی شوهرش را بی علاقه،

سلطه جو و بی احساس قلمداد کند و حال آن که این طرز صحبت اوست که نه

تنها با او، بلکه در ارتباط با همه، از آن استفاده کند.قضاوت هایی نظیر(( شوهرم

هیچوقت گوش نمی دهد)) و یا (( شوهرم با هرچه من بگویم مخالفت می کند))

اغلب نشانۀ طرز صحبت شوهر است و ارتباطی به بی عاطفگی و نیت بد و غیره

ندارد. زن و شوهر با اطلاع از این وجوه اختلاف، و اگر بدانند که این قبیل اختلاف ها

با بی احترامی، بی علاقگی و باور نداشتن و بسیاری مسائل دیگر از این قبیل هیچ

ارتباطی ندارد، می توانند بی آن که احساس کنند احترامشان رعایت نشده، از

بروز سوء تفاهمات جلوگیری نمایند.

با این وجود، زن و شوهر می توانند با تمرین و آموزش، طرز صحبتشان را به هم

نزدیک کنند و روابط میان خود را بهبود بخشند. از جمله، شوهر با اطلاع از اهمیت

معنای نمادین طرز صحبتش می تواند با گوش دادن فعالانه تر و با کمتر قطع کردن

صحبت های همسرش به بهبود روابط و مناسبات خود با او کمک کند. شوهر باید

بداند که اشارات ظاهری صورت ونشان دادن علاقه به گوش دادن، دست کم به

قدر خود کلمات و عباراتی که به زبان می آورد مهم است و سرانجام باید درک کند

که عبارات متعصبانه می تواندکار گفتگو را به اختلاف بکشد.

ادامه دارد………..

رهایی از تنش با استفاده ازتکنیک آرامش عضلانی پیش رونده

رهایی از تنش با استفاده ازتکنیک آرامش عضلانی پیش رونده

روش اول: آرامش عضلانی پیش رونده

این روش می تواند به شما در دستیابی به آرامش جسمی کمک کند.

شما در این روش یاد می گیرید که تنش عضلانی مزمن خود را به حالت

آرامش تبدیل کنید.

این روش دقیقا پادزهر اضطراب است. وقتی شما بطور ارادی در حالت

آرامش قرار گرفته اید، عملا اضطراب از وجود شما رخت بر می بندد. قبل

از انجام آرامش عضلانی پیشرونده، برای چند لحظه بدن خود را به دقت

زیر نظر بگیرید. کجای بدن شما تنش دارد؟ آرواره ها؟ گردن؟ شانه ها؟

نقاط تنش دار را مشخص کنید و در دفترچه، یادداشت کنید.

زمانی که روش آرامش عضلانی پیشرونده را انجام می دهید به این نواحی

دقت کنید.

دستورالعمل اجرای آرامش عضلانی پیشرونده:

در این روش در هر مرحله گروهی از عضلات در حالت تنش قرار می گیرند

و سپس رها می شوند. قبل از اجرای این روش باید شرایط را به گونه ای

مهیا کنید که به مدت بیست دقیقه، کسی مزاحم شما نشود و عاملی

حواس شما را پرت نکند. هر یک از عضلات را به مدت ۱۰ ثانیه در حالت تنش

و ۲۰ ثانیه در حالت آرامش قرار می دهید. به تفاوت احساس تنش و آرامش

  در عضلات دقت کنید.

۱- به پشت بخوابید و در وضعیت راحتی قرار بگیرید.

۲- دستتان را مشت کنید و آن ها را به سمت آرنج حرکت دهید. ساعدها را

به سمت بازوها حرکت دهید. بگذارید تنش در دستان شما احساس شود.

حال مچ ها، ساعد و بازوها را در حالت راحت تر قرار دهید. به تفاوت بین تنش

و آرامش دقت کنید.

۳- در حالی که زانوها را کمی خم کرده اید، ساق پای خود را حدود ۱۵ سانتی

متر بالا بکشید. انگشتان پا را به سمت زانوها خم کنید. تنش را در ساق پا و

ران ها احساس کنید. حال به آرامی، پا را در وضعیت راحتی قرار بدهید. عضلات

پا را شل کنید. به تفاوت بین تنش و آرامش دقت کنید.

۴- شکمتان را جمع کنید. عضلات شکم را سفت کنید. حال به حالت اول و آرامش

برگردید. به تفاوت بین تنش و آرامش دقت کنید.

۵- نفس عمیق بکشید. به تنش عضلات قفسه سینه در هنگام عمل دم دقت کنید.

سپس عضلات خود را رها کنید. به تفاوت بین آرامش و تنش دقت کنید.

۶- به کمر خود حالت انحنا بدهید. به تنش عضلات اطراف ستون فقرات توجه کنید.

بعد به آرامی به حالت معمول دربیابید و دست خود را روی زمین قرار دهید.

به تفاوت بین آرامش و تنش دقت کنید.

۷- شانه ها را به سمت عقب بکشید. سعی کنید شانه ها از پشت تا جای

ممکن به هم نزدیک شوند. حال شانه ها را به حالت اول بازگردانید و به تفاوت

بین آرامش و تنش دقت کنید.

۸- شانه ها را به سمت گوش ها حرکت دهید. به تنش ناحیه گردن دقت کنید.

حال سر خود را به حالت اول بازگردانید. به تفاوت بین آرامش و تنش دقت کنید.

۹- ابروهای خود را تا جای ممکن بالا بکشید. بگذارید روی پیشانی شما چروک

بیفتد. تنش موجود در ناحیه پیشانی را احساس کنید. حال عضلات پیشانی را

رها کنید و به احساس جدیدی که به شما دست می دهد، دقت کنید.

۱۰- ابروهای خود را پایین بکشید. انگار که اخم کرده اید. تنش را در بالای چشمان

خود احساس کنید. حال عضلات را رها کنید. به شما احساس جدیدی دست می دهد.

به این احساس جدید دقت کنید.

۱۱- چشمان خود را محکم ببندید. تنش اطراف چشمان خود را احساس کنید. حال

عضلات چشم را به حالت اول بازگردانید و در حالت آرامش قرار دهید.

۱۲- بدنتان را در حالت آرامش قرار دهید. یک بار عضلات خود را از نوک پا تا نوک سر،

وارسی کنید. هر گونه تنش و گرفتگی عضلات را رها کنید.

این تمرین، بیست تا سی دقیقه وقت می گیرد. برخی از افراد ترجیح می دهند که

دستورالعمل را ضبط کنند و در حین اجرا به دستورالعمل اجرایی گوش کنند. اگر این

کار را انجام می دهید از لحن صدای آرام استفاده کنید. اگر چند بار اول در حالت آرامش

قرار نگرفتید، نگران نشوید.

دقت کنید که عضلات را ۱۰ ثانیه در حالت تنش و ۲۰ ثانیه در حالت آرامش قرار دهید.

اگر شما به طور نظام مند، روزی یک بار این روش را انجام بدهید، به احساس آرامش

دست می یابید و تنش و نگرانی شما کم می شود. ممکن است شما در حین انجام

این تکنیک، دچار علایم جسمی مرتبط با نگرانی مثل سردرد یا پشت درد بشوید. اگر

دفعات اول اجرای این تکنیک چنین علایمی را تجربه کردید، زیاد دل نگران نشوید.

آرامش عضلانی پیش رونده، مثل مهارت دیگری، نیازمند زمان و تلاش است. برای اینکه

کارتان راحت تر شود هر بار که این روش را انجام می دهید قبل و بعد از آن، میزان تنش

خود را درجه بندی کنید. اگر کاملا بدنتان در حالت تنش است عدد ۱ و اگر بدنتان کاملا

در حالت آرامش است عدد ۱۰ را به آن اختصاص بدهید. با این کار می توانید میزان پیش

رفت کار و اثر بخشی این روش را بسنجید.

زبان بدن 2 (چگونگی کاربرد محدوده حریم ها)

زبان بدن ۲ (چگونگی کاربرد محدوده حریم ها)

معمولا ورود به حریم خصوصی ما، به یکی از دو دلیل زیر بستگی دارد:

اول اینکه آن شخص یکی از خویشاوندان و یا دوستان نزدیکمان است

و دوم آنکه شخص نیت خصومت و یا قصد حمله به ما را دارد.

با اینکه ما  معمولا به ورود یک غریبه به حریم شخصی و نیز حریم

اجتماعی مان اعتراض نمی کنیم اما ورود او به حریم خصوصی ما،

باعث تغییرات فیزیولوژیکی در درونمان می گردد. ضربان قلب بالا می رود،

آدرنالین در رگها جریان پیدا می کند و خون بیشتری به سمت مغز و

عضلات هدایت می شود تا ما را برای مبارزه یا فرار، آماده سازد.

این بدان معنی است که اگر دست خود را به طور دوستانه بر روی شانه

و یا کمر شخصی که تازه با او آشنا شده اید بیندازید، احتمالا در وی

احساس منفی نسبت به خود ایجاد می کنید، حتی اگر به ظاهر

لبخند بزند و برای پیشگیری از اهانت به شما، وانمود به خرسندی کند.

اگر می خواهید دیرگان در حضور شما احساس راحتی کنند، از قانون

طلایی «حفظ فاصله» پیروی کنید. هر جه رابطه ما با افراد صمیمانه تر

باشد، اجازه حرکت بیشتری را در حریم خود به آنها خواهیم داد. میزان

صمیمیت ما با دیگران، تعیین کننده محدودیت ورود ما به حریم آنها می باشد.

برای مثال، یک کارمند تازه وارد ممکن است تصور کند دیگران با او رفتار

سردی دارند در صورتی که آنها فقط او را در حریم اجتماعی خود نگه

داشته اند تا با او بیشتر آشنا شوند. همچنان که او با دیگران بیشتر آشنا

می شود، فاصله بین محدوده او با دیگران نیز کاهش می یابد تا اینکه

نهایتا به او اجازه می دهند تا وارد حریم شخصی شان شود.

همانطور که گفتیم رابطه مستقیمی بین درجه نزدیکی ما با دیگران و

فاصله ای که بین خود و دیگران حفظ می کنیم وجود دارد. ولی یکی از

استثنائات در این قانون، زمانی رخ می دهد که فاصله محدوده اطراف یک

شخص، از مقام اجتماعی او نشأت گرفته باشد. برای مثال، مدیر عامل

یک شرکت ممکن است تعطیلات آخر هفته را با یکی از زیردستان خود،

به عنوان یک دوست و همراه، به ماهی گیری بگذراند و ممکن است

در این حالت، به حریم شخصی یکدیگر وارد شوند. اما در محل کار، مدیر

عامل، دوست ماهیگیر خود را در حریم اجتماعی نگاه می دارد تا از قانون

فواصل اجتماعی پیروی کرده باشد.

زبان بدن ۲ (چگونگی کاربرد محدوده حریم ها)

اجتماع در سالن های اجرای موسیقی، سینما، آسانسور، قطار و اتوبوس

ناخواسته موجب تجاوز به حریم خصوصی شخص می گردد. واکنش افراد

در چنین شرایطی جالب توجه است. در اینجا فهرستی از قوانین مجازی

وجود دارد که غربی ها، در امکان پر ازدحام، مانند آسانسور و یا اتوبوس شلوغ،

شدیداً از آن پیروی  می کنند. این قوانین شامل:

۱- شما اجازه صحبت با دیگران را ندارید حتی اگر او از آشنایان شما باشد.

۲- بایستی از خیره شدن به دیگران، اجتناب کنید.

۳- هیچ احساس و یا حالتی نباید در صورت شما پدیدار شود.

۴- اگر کتاب یا روزنامه ای همراه دارید بایستی وانمود کنید مشغول مطالعه آن هستید.

۵- هر چه آن مکان شلوغ تر باشد، شما آزادی کمتری برای حرکت خواهید داشت.

۶- در آسانسورها، ناگزیرید که شماره طبقات را تماشا کنید.

اغلب می شنویم به افرادی که با وسایل نقلیه عمومی و یا در زمان شلوغی

خیابان ها، به سر کار می روند با کلماتی مانند «غمگین»، «بیچاره» و «نا امید»

یاد می شود. این برچسب ها فقط به علت بی حالت بودن چهره مسافرین به

کار می روند اما بیننده ای که این قضاوت را می کند، در اشتباه است.

در واقع آنچه بیننده مشاهده می کند گروهی از مردم هستند که از قوانین

مربوط به تجاوز اجتناب ناپذیر به حریم خصوصی شان در یک مکان عمومی و

شلوغ، پیروی می کنند.

اگر به آنچه گفته شد شک دارید، دفعه بعد که تنها به یک سینمای شلوغ

می روید به رفتار خود توجه کنید. همچنان که مقصدی سینما، شما را از

میان دریایی از صورت های نا آشنا هدایت می کند، توجه کنید چگونه مثل

یک آدم آهنی برنامه ریزی شده، شروع به اطاعت از قوانین مجازی رفتار

در اماکن پر ازدحام می کنید. همچنان که با غریبه ای که درکنار شما

نشسته است بر سر استفاده از دسته مشترک صندلی رقابت می کنید،

کم کم متوجه خواهید شد چرا آنهایی که تنها به سینماهای شلوغ

می روند، اغلب پس از خاموش شدن چراغ ها و شروع فیلم، به طرف

صندلی خود می روند.

هنگامی که در یک آسانسور شلوغ، سینما یا اتوبوس هستیم، از دید

ما مردم اطراف مان خواص انفرادی خود را از دست می دهند و به عبارت

دیگر از نظر، محو می شوند، در این حال، اگر شخص تصادفاً به حریم

خصوصی ما وارد شود، رفتار خصومت آمیزی در قبال وی، از ما سر نخواهد زد.

واکنش یک گروه، اخلاگر خشمگین که برای هدف مشترکی تلاش می کنند،

مانند یک انسان تنها که به حریمش وارد شده اند نیست. بلکه برای آنها

اتفاق دیگری رخ می دهد. هر چه تراکم افراد، در آن گروه افزایش یابد، حریم

شخصی هر فرد، کمتر و کمتر می شود و نتیجتاً منجر به خشونت و اغتشاش

می گردد. پلیس با استفاده از این آگاهی، سعی می کند جمعیت را پراکنده

کند تا حریم شخصی هر فرد را مجدداً به او بازگرداند و باعث آرامش او شود.

در سال های اخیر، دولت ها و شهر سازان به تأثیر پروژه های مسکن پر تراکم،

در محدود کردن حریم شخصی افراد پی برده اند. نتایج اثر زندگی کردن در اماکن

پر تراکم و پر جمعیت، در مطالعات انجام شده بر روی جمعیت آهوهای ساکن

در «جزیره جیمز» نشان داده است با وجود غذا و آب کافب برای آهوها و

اینکه هیچگونه تهدیدی از سوی جانوران دیگر و یا بیماری ها متوجه آنها نبود،

باز از بین می رفتند. از مطالعاتی که بر روی موش ها و خرگوش ها انجام شد

نیز نتایج مشابهی به دست آمد.

تحقیقات بیشتر در این زمینه، نشان داد  علت مرگ آهوها ترشح بیش از حد

غده های آدرنالین است. این ترشح به علت تراکم جمعیت و محرومیت آنها از

حریم شخصی شان می باشد. غده های آدرنالین، نقش مهمی در توازن رشد،

زاد و ولد و مقاومت بدن ایفا می کنند. بنابراین تراکم جمعیت، باعث واکنش

بیولوژیکی در آهوها شده و عوامل دیگر مانند گرسنگی، بیماری و یا حمله

جانوران تأثیر نداشتند.

با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، دیگر تصور اینکه چرا در مناطق پر تراکم و

پر جمعیت، میزان جنایات و خشونت ها بالاست، مشکل نیست. بازپرسان

پلیس از روش وارد شدن به حریم، برای درهم شکستن مقاومت مجرمین،

استفاده می کنند. آنها مجرم را بر روی صندلی بدون دسته و ثابت، در فضای

خالی یک اتاق قرار می دهند و در حین بازجویی، مکرر به حریم ها، اغلب

در مدت زمان کوتاهی، منجر به درهم شکستن مقاومت مجرم می شود.

مدیران نیز از این روش برای جمع آوری اطلاعات از زیردستانی که ممکن است

چیزی را مخفی کرده باشند استفاده می کنند. اما برای یک فروشنده، به

کار بردن این روش در برخورد با مشتری، احمقانه است…

اگر همسرم مرا دوست دارد باید…(عشق هرگز کافی نیست)

اگر همسرم مرا دوست دارد باید…(عشق هرگز کافی نیست)

شکستن قاعده ها

در مقالۀ اگر همسرم مرا دوست دارد باید…(عشق هرگز کافی نیست) می پردازیم به اینکه آیا

برای داشتن یک زندگی زناشویی ایدهآل، عاشق بودن کافیست یا نه؟

زن و شوهر می توانند خود را با شرایط یکدیگر تطبیق بدهند و از سطح توقعات خود بکاهند. زنی که

خواهان مصاحبت بیشتر با شوهری است که ترجیح می دهد تعطیل آخر هفته را به تماشای مسابقات

ورزشی تلویزیون بنشیند و یا با دوستانش صحبت کند، می تواند میزان توقعات خود را تعدیل کند. شوهری

که احساس می کند زنش علاقه ای به مشارکت در امور حرفه ای او ندارد و نسبت به ورزش و مسائل

سیاسی و غیره بی تفاوت است، می تواند از انتظارات خود بکاهد.

زن و شوهر می توانند با درک احساسات یکدیگر، از توقعات خود بکاهند، می توانند از رؤیاهای خیالی به

واقعیات زندگی زناشویی برسند و خود را با شرایط  واقعی تطبیق دهند و به رغم احساس اندوه و دلتنگی

که گهگاه به سراغشان می آید، به زندگی مشترک خود ادامه دهند.

اما گاه، توقعات- امیدها، آرزوها- به جای آن که کم شوند روی هم انباشته می شوند. آرزوی در اولویت قرار

دادن خانواده از سوی همسر به یک توقع بی چون و چرا مبدل می شود و جای واژه های (( بهتر است و

انشاء الله)) و نظایر آن را (( باید)) تصرف می کند: (( همسرم باید زندگی خانوادگی را مقدم بر همۀ امور

بداند.)) آرزوهای گذشته، قاعدۀ مطلق می شود.

با بیشتر شدن احساس اندوه و عدم تحقق آرزوها، احتمال بروز عصبانیت افزایش می یابد.

تا اصلی زیر پا گذاشته نشود، نیاز به قاعده مطرح نمی شود. مثلاً قوانین مربوط به استخدام یا حق شرکت

در انتخابات زمانی از تصویب گذشت که اصل عدم تبعیض زیر پا گذاشته شد. به همین شکل، تنها پس از بروز

سلسله حوادثی است که ضمن آن زن و شوهر قوانینی در ذهن خود تدوین نمایند.

اشکال عمدۀ این قاعده گذاری ها این است که خواسته های طرف مقابل را در نظر نمی گیرد. در واقع اگر

قاعده ها با صراحت مطرح شوند، در نظر طرف مقابل، مستبدانه و حتی غیر منطقی می نمایند. علت اصلی

عصبانیت ها در زندگی زناشویی ناموفق، شکسته شدن این قاعده های تثبیت شده است و نباید آن ها را

به حساب اعمال و رفتار زن و یا شوهر گذاشت. این قانون بندی ها از فرمول هایی مشتق می شود که برای

رفتار دیگران، قانونی بودن یا نبودن آن ها تعیین تکلیف می کند.

از جملۀ این فرمول ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

-اگر همسرم به فکر من باشد، در مواقع دشواری به یاری من می شتابد.

-اگر همسرم به من علاقه داشته باشد، بی چون و چرا به حرفهای من گوش می دهد.

در این شرایط، اگر زن و شوهر بر خلاف قانون بندی یکدیگر کاری صورت دهند، اسباب تکدر خاطر یکدیگر را

فراهم می کنند.

به مرحلۀ اجر گذاشتن قاعده ها

شاید بتوان گفت که اجرای قاعده ها به قدر پرداخت مالیات الزامی است. وقتی این الزام رعایت نمی شود،

همسر قانون شکن مورد سرزنش و گاهی اهانت قرار می گیرد و مستحق مجازات شناخته می شود. گرفتاری

اصلی از آنجا ناشی می شود که این قانون بندی ها به ندرت رسماً اعلام می شوند و با این حال، وجود دارند و

اغلب بدون علم و اطلاع طرف مقابل و مطمئناً بی نیاز از موافقت او تحمیل می شوند.

قانون بندی ها به تدریچ در زمرۀ حق و حقوق قانون گذار به حساب می آیند و ایجاد توقع می کنند. زن و شوهر

بی آنکه با صراحت اعلام کنند از یکدیگر متوقع می شوند و متوجه نیستند که تعاریف همیاری، توجه، ملاحظه از

شخص تا شخصی دیگر تغییر می کند. زن یا شوهر قانونگذار فرض را بر این می گذارد که برداشت شخصی او

از همیاری فراگیر و عمومی است.

وقتی فرض را بر فراگیر بودن توقعات خود می گذاریم مسائل دیگری بروز می کند. زن یا شوهر، فرض را بر این

می گذارد که همسرش بی آن که به روی خود بیاورد باید بداند که او چه می خواهد. این توقع که همسر باید

علم غیب بداند دراغلب زندگی های زناشویی ناموفق مشاهده می شود.

نکته همینجاست. قواعدی که در نظر قاعده گذار صددر صد منطقی و مسلم می نماید اغلب در نظر طرف مقابل

غیرمنطقی به نظر می رسد. یکی از خصوصیات بارز قانون بندی درست و غلط در زندگی زناشویی این است که

همسر، خواسته یا ناخواسته، حق ندارد قانون بندی همسرش را زیر پا بگذارد. مثلاً، زن جوانی از این که  نامزدش

تصادفاً دود سیگار را به صورتش فوت کرده ناراحت می شود، و پیش خود می گوید: باید بیش از این ها دقت کند.

آدم بی ملاحظه ای است و به فکر من نیست. در اصل، علت ناراحتی این زن، دود سیگار نبود، علت اصلی ناراحتی

او این بود که نامزدش به یک قانون ابداعی او تخطی کرده بود.

اگر به جای نامزدش شخص دیگری تصادفاً دود سیگار را به صورت او فوت کرده بود، احتمالاً و در نهایت کمی ناراحت

می شد، اما از کوره در نمی رفت زیرا قانون بندی او مورد تخطی قرار نگرفته بود.

زیان واقعی ناشی از این قانون شکنی، به خصوص اگر آن را با شدت واکنش خشمگینانه طرف دیگر مقایسه کنیم،

بسیار جزئی است. یکی از دلایل بروز واکنش های بی تناسب این است که در ذهن قاعده گذار قانون بندی های

او  بسیار مقدس و بی چون و چراست. زن یا شوهر قاعده گذار فرض را بر این می گذارد که اگر کسی به قانون

بندی او تخطی کند، مقدمۀ تخطی های بزرگتر آتی را فراهم می سازد. از جمله، زنی که دود سیگار را دوست

نداشت با اشاره به نامزدش می گفت:

( اگر نتواند چیزی به این سادگی را رعایت کند، بعدها، همۀ خواسته ها و همۀ چیزهایی را که برای من اهمیت

دارند زیر پا می گذارد.)

اگر همسرم مرا دوست دارد باید…(عشق هرگز کافی نیست)

قانون بندی های مشکل ساز

معمولا، در ازدواج های پریشان زن و شوهر ادعای از خود گذشتگی دارند. می گویند که برای راضی کردن یکدیگر

بیشتر داده اند و کمتر گرفته اند. این احساس غبن زمانی که در معرض انتقاد یا سخنان توهین آمیز همسر قرار

می گیرد شدت بیشتری می یابد. از جمله، زنی در مقام گله از همسرش می گفت: (( شوهر من هرگز به خاطر

این همه کاری که برای او می کنم، کلمه ای به تشکر نمی گوید، اما وقتی اشتباهی از من سر بزند آنوقت هر چه

از دهانش بیرون بیاید به من می گوید.))

در اندیشۀ اغلب اشخاص عشق و خوشبختی لازم و ملزوم یکدیگرند، آنگونه که کم شدن عشق و  علاقه را مترادف

با از دست دادن خوشبختی می دانند. بسیاری از اشخاص تحت تأثیر این فرمول هستند که: اگر مرا بدون قید و شرط

و صددرصد دوست داشته باشد، خوشبخت و در غیر این صورت بدبخت هستم. این اشخاص با معادل دانستن عشق

و خوشبختی هر آینه در معرض کم لطفی و بی مهری همسر قرار بگیرند، گرفتار احساسات دردناک می شوند.

سردی موقتی همسر خود را بدبختی بلند مدت خود می دانند. در واقع، بعضی از اشخاص تحت تأثیر این طرز تلقی و

به گمان این که روابط عاشقانه و محبت آمیز میان آن ها فروکش می کند افسرده می شوند. نتیجه می گیرند که باید

عمری را با بدبختی بسازند و یقین می کنند که دیگر هرگز کسی به آن ها محبت نخواهد کرد.

برای برخورد با این ناراحتی زن و شوهر می کوشند به هر طریق از نابودی زندگی زناشویی خود جلوگیری کنند و از

جمله بایدها و نباید های آمرانه متوسل می شوند، غافل از این که این سیاست با مقید کردن همسر، خودانگیزی او

را محدود می کند و عجیب آن که گاه این قانون بندی دقیقاً عکس آن چه را مد نظر بوده، یعنی از هم گسستن مناسبات

را به دنبال می آورد.

وقتی زن یا شوهر یکی از این قانون بندی ها را زیر پا می گذارد، قانون گذار احساس تهدید می کند، عصبانی می شود

و در صدد مجازات خاطی بر می آید. در روابط زناشویی، عصبانیت مانع از یافتن راه حل سازنده می شود. در بحران خشم

هیچ مسئله ای قابل مذاکره نیست.

بسیاری از زن ها و شوهرها می خواهند شریک زندگی خود را به جرم هر ایراد جزئی، حتی اگر به ناراحتی مهمی منجر

نشده باشد مجازات کنند.

از سوی دیگر همسر خاطی هم که می بیند رفتارش آن قدرها بد نبوده و آسیب قابل ملاحظه ای به بار نیاورده است،

تحت تأثیر این واکنش بی تناسب عصبانی می شود. از آن گذشته متخلف احساس می کند که به خاطر قانون بندی

همسر آزادی عملش را از دست داده است. در نتیجه خود را جایگاه مظلوم احساس می کند و واکنش متقابل نشان

می دهد. بدین صورت با یکی از گرفتاری های عمده در روابط پریشان روبرو می شویم: (قواعدی که صرفاً برای جلوگیری

از ناخشنودی تدوین شده است به ناخشنودی واقعی منجر می گردد.)

بسیار از زوج ها، اصولاً بروز مسئله در زندگی زناشویی را جایز نمی دانند. خیلی ها، اگر نه به صراحت اما به یقین در

ذهن خود شکایت می کنند که (اگر همسرم به راستی مرا دوست می داشت، مشاجره نمی کردیم.)

وقتی مسئله ای بروز می کند، قانون بندی (( زن و شوهر نباید مشاجره کنند)) شکسته می شود. برای این اشخاص

مخالفت در حکم نپذیرفتن، بی احترامی و دوست نداشتن است و چون ترکیب خشم و بدگویی متقابل، مانع حل مسئله

می شود، خصومت میان زن و شوهر شدت می گیرد.

تحمیل قانون بندی

اطلاع از خواسته ها و توقعات همسر به حل و فصل مشکلات کمک می کند. زن و شوهر با اطلاع از خواسته های

یکدیگر، می توانند در جهت دستیابی به مناسبات بهتر گام بردارند.

اما توقعات اظهار نشده، به جای ایجاد ثبات در روابط، آن را از هم می پاشد. قانون بندی های اعلام نشده، اغلب

بر محور اقدامات نمادین، نظیر پیشنهاد نگهداری بچه ها از سوی شوهر هنگام استراحت زن و یا تهیۀ غذای دلخواه

شوهر از سوی زن دور میزند.

بعضی از این قانون بندی ها سایر اعضای خانواده را شامل می شود: (اگر مرا دوست می داشتی، رعایت پدر و

مادرم را می کردی.) نمونه ای است که می توان به آن اشاره کرد.

البته همۀ بایدها و نبایدها بد نیستند. بسیاری از آن ها مفید هم هستند. از جمله امر و نهی هایی که به انجام صحیح

کارها اشاره دارند به هیچ وجه بد نیستند. بسیار ی از این امر و نهی ها مسایل ایمنی و احتراز از خطر را مد نظر قرار

می دهند. مثلاً قانون بندی ایمنی مقدم بر همه چیز، برای افراد خانواده از اهمیت زیادی برخوردار است. اعضای خانواده

باید درها را ببندند، اجاق گاز را خاموش کنند، با احتیاط برانند و نظایر آن.

بعضی از قانون بندی ها به جنبه های اجتماعی توجه دارند. مشخص است که زن یا شوهر نباید به اعتبار اجتماعی

یکدیگر لطمه بزنند. باید در حضور دیگران به یکدیگر احترام بگذارند، با هم برخورد مؤدبانه داشته باشند واز گفتن عبارات

ناخوشایند، سبک کننده و اهانت آمیز خودداری نمایند. سرانجام، قانون بندی ها مربوط به ایمنی مالی خانواده، نظیر

صرفه جویی، احتراز از مخارج اضافه زمینۀ دیگری هستند که رعایتشان لازم است.

این قانون بندی ها با آن که کاملاً منطقی هستند، استفادۀ نادرست از آن ها تولید زحمت می کند. اگر زن یا شوهر

با آن ها برخورد مطلق کنند، اگر با جزئی ترین انحراف از اجرای این قانون بندی ها در مقام سرزنش یکدیگر بر آیند،

برخورد اجتناب ناپذیر می شود.

مسئلۀ باید ها به همین جا ختم نمی شود. سلطه جویی و کنترل دیگران می تواند منبع رضایت باشد. متأسفانه

اشخاص متوجه نیستند که موافقت با خواسته های همسر نیز می تواند خشنود کننده باشد.

قضاوت باید ها

وقتی صحبت در لفافه و حجب را کنار می گذاریم تهدیدهای پنهان آشکار می شوند. می توانیم برای رسیدن به هدف

از عسل و شهد و شیرینی استفاده کنیم و مشت آهنین را در آستین نگه داریم.

ماهیت مطلق بایدها در زندگی زناشویی مسئله ساز می شود. گردن نهادن بی چون و چرا به دستورات و اوامر همسر

به مفهوم نادیده انگاشتن شخصیت، هدف ها و نیازهای خویشتن است. بایدها اگر از حد مشخصی فراتر رود، به دیگران

و شخص امر و نهی کننده آسیب می زند…

زبان بدن قسمت اول

زبان بدن قسمت اول

چهارچوبی برای درک بهتر

همچنان که به انتهای قرن بیستم نزدیک می شویم، شاهد

شکوفایی نوع جدیدی از جامعه شناسی هم می شویم:

جامعه شناسی بدون کلام.

«چارلی چاپلین» و اکثر بازیگران فیلم های صامت، از بنیانگذاران

مهارت های ارتباط بدون کلام بودند. آنها تنها وسیله ارتباطی موجود

بر پرده سینما بودند. خوبی یا بدی یک بازیگر بستگی به مهارت او

در استفاده از علائم و حالات بدن، برای ارتباط با تماشاچیان داشت.

زمانی که فیلم های ناطق رواج یافت بازیگران فیلم های صامت،

محبوبیت شان را از دست دادند و کم کم از صحنه محو شدند.

اغلب پژوهشگران بر این عقیده اند که از ارتباط کلامی، صرفا برای

انتقال اطلاعات و از ارتباط بدون کلام برای انتقال رفتارهای بین افراد

استفاده می شود که در برخی از موارد جایگزین ارتباط کلامی نیز می شود.

برای مثال یک مادر فقط با یک نگاه می تواند به کودک خود بفهماند کاری

که انجام داده، اشتباه بوده است.

صرف نظر از عوامل فرهنگی، رابطه بین کلمات و حرکات مربوط به آنها به

قدری قابل پیش بینی است که «بردویسل» اعتقاد دارد یک شخص تعلیم

دیده، فقط با گوش کردن به صدای دیگران می تواند حرکات بدنی آنها را حدس

بزند. به همین طریق، «بردویسل» یاد گرفت تا بتواند زبان مادری افراد را تنها

با تماشای حرکات حرکات بدنشان حدس بزند.

ما همانند دیگر جانداران، تحت تأثیر قوانین بیولوژیکی (جسمی) هستیم که

حرکات، واکنش ها، زبان بدن و علائم ما را کنترل می کنند. جالب اینجاست

که فرد به ندرت از حرکات، علائم و ژست های خود که ممکن است مغایر با آنچه

به زبان می آورد باشند آگاهی دارد.

حس تشخیص یا درک حسی

وقتی می گوییم شخصی دارای «حس تشخیص» یا «درک حسی» می باشد،

ما به توانایی او در تعبیر علائم غیر کلامی فرد دیگر و مقایسه آنها با سخنانش

اشاره می کنیم. به عبارت دیگر وقتی می گوییم احساس درونی ما به ما می گوید

که کسی دروغ می گوید، این بدان معنی است که سخنان شخص با زبان بدنش

مغایرت دارد. سخنوران این پدیده را «آگاهی از حضار» یا «ارتباط برقرار کردن با گروه»

می نامند. برای مثال اگر حضار، دست به سینه و با چانه افتاده، در صندلی خود،

فرو رفته باشند، سخنرانی که «حس تشخیص» خوبی داشته باشد، می فهمد

سخنانش نتوانسته حضار را جذب کند و بایستی از روش دیگری برای جلب توجه

شنوندگانش استفاده کند ولی سخنرانی که حس تشخیص خوبی ندارد، همچنان

به سخنان کسل کننده خود ادامه می دهد.

معمولا زنها نسبت به مردها از حس تشخیص بالاتری برخوردارند، به این دلیل کمتر

شوهری می تواند به همسرش دروغ بگوید و آن زن دروغ او را باور کند. از طرف دیگر

اکثر زنان به راحتی قادر هستند هر رازی را از شوهرشان مخفی کنند.

اکثر رفتارهای اولیه غیر کلامی ما، اکتسابی است و مفهوم خیلی از حرکات و ژست ها

بستگی به فرهنگ دارد.

زبان بدن قسمت اول

چند منشاء ابتدایی زبان بدن

اکثر علائم روابط ابتدایی مردم، در تمام دنیا یکسان است. مردم هنگام خوشحالی

لبخند می زنند و هنگام غم یا عصبانیت گره به ابروان می اندازند. سر را به علامت

تأیید تکان دادن نیز امری است جهانی و احتمالا یک رفتار ذاتی می باشد زیرا این

رفتار در نابینایان مادرزادی هم مشاهده می شود. همچنین گرداندن سر به سمت

چپ و راست، علامت نفی است که آن نیز در تمام نقاط دنیا یکسان است.

نشان دادن دندان، یک ژست خصمانه برای اغلب حیوانات محسوب می شود

و هنوز توسط انسان امروزی به صورت پوزخند همرا دیگر حرکات خصومت آمیز

استفاده می شود.

یک مثال خوب از حالت های مشترک در جهان «شانه بالا انداختن» است که

برای ابراز بی اطلاعی آن را به کار می برند. این یک حالت چندگانه است که از

سه قسمت تشکیل می شود: مشت های باز، شانه های بالا انداخته و بالا بردن ابرو.

photo_2016-01-03_16-34-56

 

همانطور که زبان کلام در فرهنگ های مختلف، متفاوت است، بعضی از علائم

غیر کلامی نیز می تواند متفاوت باشد. در حالی که یک ژست یا حالت در میان

مردم متعلق به یک فرهنگ، رایج و دارای مفهوم مشخصی می باشد، می تواند

در فرهنگی دیگر، فاقد معنی و یا حتی دارای مفهوم دیگری باشد.

علامت حلقه یا «ok»

photo_2016-01-03_16-34-45

این علامت در امریکا نشانه «ok» می باشد. در فرانسه معنی «صفر» یا

«هیچ» می دهد، در ژاپن به معنی «پول» و در برخی کشورهای اطراف

مدیترانه به معنی «عدم مردانگی» می باشد.

به افرادی که به خارج سفر می کنند توصیه می شود از قوانین مربوط به آن

جامعه استفاده کنند و به عبارت دیگر «اگر در رم هستید مثل رمی ها عمل

کنید» تا از قرار گرفتن در شرایط خجالت آور جلوگیری کنید.

علامت شست دست

photo_2016-01-03_16-34-51

در بریتانیا، استرالیا و زلاندنو علامت شست دست، سه مفهوم دارد:

درخواست سواری گرفتن مجانی از وسایل نقلیه، علامت «ok» به معنی

اینکه همه چیز رو به راه است و همچنین به معنی «برو پی کارت» که در

برخی از کشورها مانند یونان از آن استفاده  می شود.

بنابراین می توان تصور کرد وقتی یک گردشگر استرالیایی از این علامت برای

سواری گرفتن مجانی در آن کشور استفاده می کند با چه مشکلاتی ممکن

است روبه رو شود.

علامت «V»

این علامت در استرالیا، زلاندنو بریتانیا رایج بوده و برای اهانت به دیگری، از آن

استفاده می شود.

«وینستون چرچیل» در زمان جنگ جهانی دوم، از آن به عنوان علامت پیروزی

استفاده کرد اما کف دستش به سمت مخاطبین باشد، مفهوم اهانت آمیزی دارد.

در اغلب کشورهای اروپایی، علامت «V» حتی در صورتی که پشت دست به

سمت حضار باشد نیز معنی پیروزی می دهد. پس اگر یک انگلیسی که قصد

اهانت به یک اروپایی را دارد از این علامت استفاده کند، آن اروپایی با تعجب از

خود می پرسد «او به کدام پیروزی اشاره می کند؟»

این مثال ها نشان می دهند برداشت های اجتماعی نادرست از علائم، می تواند

نتایج خجالت آوری داشته باشد.

بنابراین همیشه بایستی فرهنگ و رسوم اجتماعی فرد را، پیش از قضاوت کردن

علائم و حرکات زبان بدن او، در نظر گرفت.

ادامه دارد…

رسیدن به آرامش در ازدواج

رسیدن به آرامش در ازدواج

دیدگاه های مختلف

 اختلافاتی که میان زن و شوهر فاصله می اندازد، گاه از تفاوت های

اصولی طرز تلقی آن ها نسبت به خود و در رابطه با یکدیگر ناشی

می شود. این قبیل اختلافات و برخوردهای جزئی و کم اهمیت، روابط

زن و شوهر را به جاهای باریک می کشاند.

زن و شوهر با آماج حمله قرار دادن یکدیگر، تنها مقاومت های هم را

افزایش می دهند و موجبات تشدید باورهای منفی خود را فراهم

می سازند و آن قدر ادامه می دهند که به کلی از هم جدا می شوند

و هر کدام در دریای طرز تلقی های خودمدارانۀ خویش فرو می روند.

هر کدام دیگری را غیر ممکن و غیر قابل تحمل می پندارند و ادامۀ

زندگی زناشویی را فاجعه آمیز تلقی می کنند. اغلب زوج ها می گویند

(( از همسرم سر در نمی آورم)). به نظر می رسد طرز تلقی زن و

شوهر، در نظر خودشان درست می نماید، اما چون دیدگاه های یکدیگر

را درک نمی کنند، در هر مورد، گناه را به گردن همسر خود می اندازند

و متوجه نیستند که برداشت های متفاوت آن هاست که مسئله ساز شده

و تقصیری متوجه هیچکدام آن ها نیست.

چشم اندازهای باز و بسته

چشم انداز ما تصویر مرکبی است که نه تنها جزئیات یک حادثه، بلکه

معانی و مفاهیمی را که به آن نسبت می دهیم در بر می گیرد. در مفهوم

وسیع تر، طرز تلقی های ما به وسیلۀ باورها و تجربه هایی که داریم شکل

می گیرند.

در شرایط طبیعی، چشم اندازها به اصطلاح (( باز)) هستند. اشخاص در

برخورد با یکدیگر طرز تلقی هایی بدست می آورند و با دریافت اطلاعات تازه

در این طرز تلقی تجدید نظر می کنند. بنابراین تصویر زن یا شوهر از همسر

خود، ترکیبی از خصوصیات مطلوب یا نامطلوب اوست. با تغییر طرز تلقی

همسر، طرز تلقی آن ها نیز تغییر می کند. این تصویر بی آن که مبتنی بر

پیش داوری و برداشت های تخیلی باشد، ناشی از درک درست و منطقی

انگیزه های همسر است.

در شرایط طرز تلقی های بسته، شخص با توجه به برداشتهای خود حادثه

را تحلیل می کند. این برداشت تنها مبتنی بر مفاهیم شخصی ا

ست. مفهوم حادثه برای دیگران مد نظر قرار نمی گیرد و حتی وقتی شخص

می خواهد از زاویۀ دید دیگران به حادثه نگاه کند، بی آن که بداند از چارچوب

فکری خود استفاده می نماید.

وقتی زن و شوهر با طرز تلقی بسته و خودمدارانه با مسائل برخورد می کنند

ایجاد اصطکاک میان آن ها اجتناب ناپذیر می شود. اختلافات زناشویی بر شدت

برخوردهای خودمدارانه می افزاید. زن یا شوهری که خود را در معرض تهدید

می بیند به عنوان یک اقدام تدافعی به یک طرز تلقی بسته پناه می برد.

وقتی آن ها یکدیگر را از ورای عینک خودمداری می نگرند به ناچار هماهنگی

میانشان  از دست می رود و با تفسیر خودمداری می نگرند به ناچار

هماهنگی میانشان از دست می رود و با تفسیر خودمدارانۀ حوادث و با سوء

تعبیر انگیزه های یکدیگر، کارشان به عناد می کشد. زن و شوهر حالا تنها

به کیفیات منفی یکدیگر توجه می نمایند و  دربارۀ عواقب آن ها نتیجه گیری

شتاب زده می کنند.

تبدیل شدن یک اختلاف جزئی به یک برخورد جدی ناشی از در نظر گرفتن

تبیینات ناخوشایند برای اعمال و رفتار همسر است. این تبیینات منفی اغلب

به عداوت می انجامد. حاصل این عداوت معانی و مفاهیم باز هم منفی تر

است و آن قدر ماجرا تکرار می شود که زن یا شوهر دیگری را عفریت و

عفریته می بینند. زن و شوهر که با طرز تلقی های بسته با مسئله روبرو

می شوند به هیچ وجه نمی توانند نقطه نظر واقعی یکدیگر را درک کنند.

البته توجه داشته باشید که اشخاص عمداً طرز تلقی بسته را انتخاب

نمی کنند، اما وقتی در آن  گرفتار می آیند، اعمال و افکارشان تحت تأثیر

آن قرار می گیرد.

از سوی دیگر، اشخاصی که طرز تلقی باز دارند نقطه نظر دیگران را درک

می کنند و می توانند خود را جای دیگران بگذارند، از چشم آن ها به

دنیا بنگرند و در نتیجه با انعطاف پذیری بیشتر خود را با مسائل تطبیق

می دهند. از جمله می توان به بسیاری از والدین اشاره کرد که نقطه

نظرها و خواسته ها و احساسات فرزندان خود را درک می کنند.

اما حتی والدین خوب هم گاه اسیر طرز تلقی بسته می شوند.

گاه پدر و مادر با فرزندان خود همدردی می کنند اما از کنار خواسته ها

و توقعات یکدیگر، بی تفاوت می گذرند، زیرا انتظارشان از یکدیگر این

است که رفتار بالغ انه داشته باشند. با این حال، نکتۀ مهم این است

که بسیاری از احساسات و خواسته های زن یا شوهر که از دوران کودکی

آن ها نشأت می گیرد، به همان اندازۀ دوران کودکی به درک و رعایت نیاز دارد.

برداشت

(( دوست دارد مرا ناراحت ببیند.))

(( سلطه جویی می کند.))

(( مستبد و خودرأی است.))

(( کلک می زند.))

این قبیل اتهامات، حتی اگر صددرصد بی زمینه نباشد دال بر بدجنسی،

سلطه جویی، دیکتاتوری و نداشتن صداقت نیستند. اغلب این برچسب

زدن ها ناشی از نتیجه گیری های بیش از حد تعمیم یافته ای است که

زن و شوهر، تحت تأثیر دلخوری از هم به آن می رسند.

زن و شوهر یکدیگر را مقصر می دانند و هر کدام دیگری را به داشتن

کیفیات منفی متهم می سازند. با تکرار حادثه، بر چسب زدن های نه

چندان جدی اولیه، به طرز تلقی های شکل گرفته تری منجر می شوند

و طرفین با تفکر (( همیشه)) و (( هرگز)) به قضاوت یکدیگر می نشینند.

مشکل پیش آمده را دایمی می پندارند و خصوصیات همسر خود را دلیل

بروز مشکل قلمداد می کنند. این برداشت، چه آشکار شود و چه به

اصطلاح در سینه نگاهداری گردد، به تدریج چشم اندازی منفی از همسر

را بوجود می آورد.

با تکرار تعمیم های مبالغه آمیز، طرز تلقی منفی در ذهن ماندگار می شود.

در این موقعیت، زن و شوهری که قبلاً تمام مدت روز را چشم انتظار یکدیگر

تا غروب صبر می کردند، از هم بیزار می شوند. با ماندگار شدن این طرز

تلقی منفی، زن وقتی به صورت شوهرش نگاه می کند، آن چه می بیند

انگار که بدجنسی و خشونت است. شوهری که تا مدتی قبل به نظر جذاب

و دوست داشتنی می رسید، حالا زشت و نفرت انگیز می نماید. چهره ای

که زمانی اسباب هیجان و لذت می شد، حالا درد و بیزاری تولید می کند.

تصویر ذهنی منفی روی طرز تلقی زن و شوهر از یکدیگر تأثیر می گذارد.

به طوریکه توانایی توجه به جنبه های مثبت را از دست می دهند و تنها

جنبه های منفی را می بینند. در این شرایط، هر رفتار و کردار همسر زشت

و نازیبا می نماید. رفتارهای بدون منظور منفی به نظر می رسد و رفتارهای

منفی، بیش از آن چه هست بد جلوه گر می شود. رفتارهای مثبت به نظر

منفی و در نهایت خنثی می رسد. در این شرایط، بعید نیست که زنی به

رغم مشاهدۀ رفتار محبت آمیز شوهرش پیش خود بگوید: (( این بدجنس

حتماً برنامه ای دارد.)) و به همین شکل شوهر هم ممکن است محبت

همسرش را به حساب (( تظاهر و وانمود سازی)) او بگذارد.

تصویر ذهنی مخدوش زن یا شوهر از یکدیگر، با گذشت زمان و تجربۀ

حوادث جدید استحکام بیشتری می یابد و رفتارهای مناسب که راهی برای

نفوذ به این دژ مستحکم ذهنی را پیدا نمی کنند به زودی فراموش می شوند.

نظر به این که ذهنیت ماندگار شده، تنها حوادث مورد نظر را ثبت می کند،

دیری نمی گذرد که ذهنیت بد از همسر طبیعی و واقعی به نظر می رسد و

سر انجام زن و یا شوهر رنجیده چنان به باورهای ایجاد شدۀ خود مطمئن

می شوند و چنان با اطمینان و آب و تاب از آن با دوستانشان حرف می زنند

که حتی دوستان صرفاً شنوندۀ بی طرف نیز در درستی گفتۀ آنان تردید نمی کنند.

شخصیت های متفاوت

گاهی اوقات نمی توان اصطکاک میان زن و شوهری را که دایم در حال

برخورد با یکدیگر هستند با رجوع به طرز تلقی های ماندگار شدۀ آن ها

توضیح داد. در این موارد لازم است که به خصوصیات شخصیتی زن و شوهر

توجه نمود. بسیاری از برخوردها ناشی از طرز تلقی شخصیتی زن و شوهر

است. یکی با عینک شفاف به حوادث می نگرد و دیگری با عینک تیره وسیاه.

شخص مستقل پیشنهاد کمک را نشانۀ تحقیر و یا فقدان اعتماد می داند و

حال آن که انسان وابسته آن را به حساب توجه و علاقه می گذارد. انسان

مستقل جدایی را مترادف آزادی می داند و حال آن که برای انسان وابسته،

جدایی نشانۀ انزوا و تنها ماندن است.

خصوصیات جالب روزگار گذشته، در صورت رفع سوء تفاهم ها می توانند

مجدداً به زوج از هم فاصله گرفته، کمک کنند. اما اگر شخصیت های زن و

شوهر به آسانی در هم نیامیزند، این خصوصیات به خودی خود از استحکام

لازم برای حفظ پیوندهای زندگی برخوردار نیستند. به همین دلیل است

که کار زوج هایی که زمانی شیفته و مجذوب یکدیگر بوده اند و همه چیز را

به ظاهر بر وفق مراد داشته اند به اختلاف می کشد. با کمرنگ شدن تدریجی

عوامل مجذوب کننده، تفاوت های شخصیتی نمود بیشتری پیدا می کنند.

به تدریج چشم اندازهایشان نسبت به یکدیگر، تحت تأثیر تبیینات منفی از

اعمال و رفتارشان ، منحرف می شود.

مراحلی که زوج ها برای رسیدن به زندگی مشترک سعادتمند باید طی کنند:

۱-زن و شوهر باید بدواً بدانند که بخش اعظم اصطکاک میان آن ها ناشی از

سوء تفاهم هایی است که از اختلاف طرز تلقی ها و چسم اندازهای آنها

نشأت می گیرد و ارتباطی با بد سرشتی و بد جنسی و خصوصیاتی از این

قبیل ندارد.

۲-زن و شوهر باید بدانند که همۀ خصوصیات همسر آن ها لزوماً بد نیست

و تنها به دلیل آن که با خصوصیات خود آن ها مطابقت ندارد بد جلوه گر می شود.

۳-زن وشوهر باید در طرز تلقی های خود نسبت به یکدیگر تجدید نظر کنند،

باید احساسات منفی بی جهت بوجود آمده در قبال یکدیگر را فراموش نمایند

و به جنبه های مثبت و واقع بینانه بها دهند.

به مرور و با گذشت زمان، شخصیت زن و مرد می تواند تغییر کند. وقتی

یکی از طرفین در برخورد با خصوصیات دیگری بردباری بیشتری به خرج

می دهد، هردو با کمال تعجب می بینند که روابطشان بهبود می یابد،

در واقع شخصیت های آن ها به قسمی شکل می گیرد که پذیرای

خصوصیات یکدیگر باشند و در نتیجه اصطکاک و سوء تفاهم میان آنها

به تدریج محو و کمرنگ می شود…

یادته چه قولی بهم دادی؟(عشق هرگز کافی نیست)

یادته چه قولی بهم دادی؟(عشق هرگز کافی نیست)

شاید اسم این مقاله برایتان کمی عجیب باشد: یادته چه قولی بهم

دادی؟(عشق هرگز کافی نیست). گاه تحقق نیافتن قول و قرارهای صریح

دوران اوایل آشنایی به رهایی از شیفتگی کمک می کند. فراموش کردن

قول و قرارها دلیلی است تا همسر به بی علاقگی و کم توجهی محکوم گردد.

یکی از پزشکان جوان انگلیسی که می دانست نامزدش عاشق تئاتر

است او را به مرکز تئاترهای لندن برد و در حالی که ساختمان های

تئاترها را نشانه رفته بود به نامزدش گفت: (( این تئاتر ها را می بینی؟

قول می دهم که تمام نمایشنامه های این تئاترها را نشانت دهم.)) اما

پس از ازدواج، ماجرای رفتن به تئاتر فراموش شد و شوهر کلمه ای در

این باره نگفت. برای زن، بی تفاوتی او نشانه ای از خیانت بود، نشانه ای

که ثابت می کرد شوهرش او را دوست ندارد.

در دوران شیفتگی، بعضی از قول و قرارها، با آن که صراحت ندارند به نظر

صریح می رسند. در این دوران، زن و مرد هردو خوش رفتار هستند و برای

برقراری روابط صمیمانه مشتاقانه حسن نیت نشان می دهند.

در دوران شیفتگی، زن و مرد، انگار که فروشندگان موفقی هستند که

می خواهند با گفتار و رفتار خوب خود بر مطلوبیت کالای خویش بیفزایند و

در نتیجه در بارۀ طرز رفتار پس از ازدواج خود توقعات غیر واقع بینانه ای به

وجود می آورند.

شیفتگی، خواسته یا ناخواسته به این اغفال کمک می کند. زوج را به درهم

آمیزی علایق سوق می دهد، به طوری که هر چه یکی از آن ها را راضی کند،

خودبه خود دیگری را هم راضی می کند. اما بسیاری از علایق مشترک در

مراحل بعدی با از دست رفتن حالت شیفتگی محو و ناپدید می شوند.

احساس حق داشتن، عامل دیگری است که در بسیاری از ازدواج ها مسئله ساز

می شود. زن و شوهر و هر زوجی  از سرمایه گذاری روی برقراری روابط خود

انتظار برگشت دارند.

هر کس انتظاری دارد، یکی می خواهد او را بپذیرند و دیگری می خواهد که او

را درک کنند، سومی می خواهد در شادی های همسرش شریک باشد و دیگری

مترصد حمایت است و انتظار دارد که در وقت نیاز از حمایت و مساعدت همسرش

برخوردار باشد. اشخاصی هم هستند که به منافع عینی تر بها می دهند. ممکن

است یکی از همسرش انتظار درآمد خوب و تأمین سطح زندگی مطلوب داشته

باشد و دیگری مشارکت همسر در تربیت فرزندان را ترجیح می دهد. یکی مترصد

پویایی در روابط است و دیگری به داشتن برنامه های تفریحی و فعالیت های

اجتماعی بها می دهد.

این انتظارات به قرارداد تلویحی منجر می شوند.(( قرار داد ازدواج)) که به ندرت

صراحت دارد. اما وقتی یکی از طرفین، دانسته یا ندانسته، این قرارداد را زیر پا

می گذارد همسر او احساس حقارت می کند، احساس می کند که به او خیانت

شده است. رعایت مفاد قرار داد، نشانۀ توجه و صداقت می گردد، اما رعایت قرار

داد بستگی به این دارد که زن و شوهر توقعات یکدیگر را آنطور که هست درک کنند

و برای برآوردن این توقعات از مهارت و انگیزۀ کافی برخوردار باشند. مثلاً لازمۀ نشان

دادن همدلی و توجه داشتن مهارت در گوش دادن، سؤال کردن و توضیح دادن است.

در حالت شیدایی زن یا مرد در رفتار یکدیگر خصوصیات مثبتی را می بینند که در

شرایط عادی یا وجود خارجی ندارند و یا اگر دارند به آن حد که به نظر می رسد نیستند.

عرو س خوش بین شوهرش را با عاطفه و حساس می بیند و شوهر به سهم خود

می خواهد که او رفتاری مسئولانه و منطقی داشته باشد. در ازدواجهای موفق زن

و شوهر به تدریج این توانایی ها و این خصوصیات را در خود و در یکدیگر پرورش میدهند.

اما در سالهای نخست ازدواج بسیاری از این انگاره ها یا وجود خارجی ندارند و یا مراحل

رشد و تکامل خود را طی می کنند.

یادته چه قولی بهم دادی؟(عشق هرگز کافی نیست)

خصوصیات زیر را، تجلی ژرف ترین امیدها، و رؤیاهای عشق و محبت دانسته اند:

حساسیت

انصاف

مهربانی

رعایت

سخاوت

توجه و علاقه

رفتار منطقی

احساس مسئولیت

اگر پس از تجربه های مکرر، اشخاص به این نتیجه برسند که همسر آن ها

به این معیارها پای بند نیست و مثلاً از یاری دادن و درک و احساس همدردی

طفره می رود، تصویر همسر و خود ازدواج در مجموع از مثبت به منفی می گراید.

وقتی زن و شوهر از شیفتگی فاصله می گیرند، هر حادثۀ ضمنی و دلسرد کننده،

برای توجیه زدن برچسب منفی به همسر کافی به نظر می رسد. در این شرایط،

حتی یک بار حساسیت نشان ندادن شوهر از او یک (( بی احساس)) می سازد

و اگر زن، ولو یک بار انتظار محبت شوهر را برآورده نساخت، (( نامهربان)) می شود.

زنی که در همۀ عمر در انجام، امور شخصی و شغلی، آدم موفقی بود، از این که

می دید شوهرش در روز تعطیل آخر هفته گلف بازی می کند، کارش به جنون کشیده

بود. با خود اینطور نتیجه گرفته بود که : (( شوهرم، اصولاً خودخواه، بی ملاحظه، و

بی انصاف است.))

به همین شکل، وقتی مردی از همسرش شنید که دیگر نامه های اداری او را تایپ

نخواهد کرد برآشفت و همسر خود را نامهربان و بی علاقه توصیف کرد.

در هریک از این موارد، معنای نمادین حادثه، بسیار بیش از آنچه بود، نمود کرد و اسباب

دلگیری گردید. فقدان یک معیار رفتاری مشخص وسیله ای فراهم کرد تا زن یا شوهر

دلگیری را به (( خصوصیتی ناشایست)) محکوم کردند و از آن بدتر، رفتار همسر خود

را همیشگی تلقی نمودند.

به عبارت دیگر، به استناد فقدان یک خصوصیت مطلوب به همه چیز رنگ و بوی منفی

دادند.

بی احساسی

بی انصافی

نامهربانی

بی ملاحظه گی

خودخواهی

بی احترامی

بی توجهی

بی منطق بودن

احساس مسئولیت نکردن

و این در شرایطی است که اشخاص(( خوب)) و در غیر این صورت (( بد)) نیستند.

اگر صددرصد احساس مسئولیت نمی کنند، بدین معنا نیست که فاقد احساس

مسئولیت هستند، ممکن است سبکبار و بی خیال باشند. ممکن است آن طور که

باید و شاید سازمان نیافته باشند. ممکن است فراموش کار باشند و غیره.

روی هم رفته آدم ها نه سفید هستند و نه سیاه. اگر بگوییم همه خاکستری هستند

درست تر گفته ایم.

این گونه برچسب ها، طرز تلقی(( همه یا هیچ)) را تداعی می کند. این نوع برچسب

زدن هم اغلب به همان اندازه خوش خیالی اوایل دوران شیدایی غیر واقع بینانه است.

قضاوت متعادل

توجه به جنبه های منفی رفتاری که میان زوج ها متداول است، متفاوت از تفکری است

که در برخورد با سایرین از آن استفاده می کنیم.

اغلب اوقات قضاوت های ما خارج از مناسبات زناشویی ملایم تر و مستدل تر هستند.

اما وقتی در رابطه ای سرمایه گذاری سنگین می کنیم ظاهراً در دام تفکر(( سفید یا

سیاه)) می افتیم.

اما آیندۀ روابط آشفتۀ زن و شوهر، برخلاف آن چه ممکن است برداشت شده باشد

شوم و ترسناک نیست.

این ایرادها قابل اصلاح هستند، خصوصیات تغییر ناپذیری نیستند که نتوان آن ها را

اصلاح کرد. زن و شوهر با اصلاح مهارت های ارتباطی و از جمله، گوش دادن توأم با

علاقه و طرح نظریات منطقی و تشریک مساعی در حل گرفتاریهای موجود می توانند

روابط میان خود را متحول سازند و در فضایی آکنده از حسن تفاهم به حل و فصل

مسایل خویش بپردازند. کسب این مهارت های اولیه، به زن و شوهر کمک می کند

تا در زندگی مشترک خود به انسان هایی با احساس تر، ملاحظه کارتر، مسئول تر

و منطقی تر مبدل گردند و البته رسیدن به این هدف ها مستلزم ممارست وتمرین

زیاد است.

اما تنها نخستین گام برای دستیابی به یک زندگی زناشویی بهتر و لذت بخش تر

است. احتمالاً احاطۀ تنها به مهارت های ارتباطی کافی نیست. زن و شوهر باید

در باورهای منفی ذهن خود تجدید نظر کنند.

زن و شوهر برای آن که تغییر مؤثری در زندگی خود بوجود آورند، باید مشخص کنند

که چه رفتارهایی را نشانۀ توجه، مهربانی و مسئولیت می دانند. تشویق و ابراز

امتنان تأثیر بسزایی دارد. اگر شوهر در مقام تعریف رفتار همسر خود حرفی بزند،

احتمال تکرار رفتار او را فراهم می سازد. هر بار که زن یا شوهر به میل و سلیقۀ

همسر خود رفتار می کند و پاداش نیکو می گیرد انگیزۀ تکرار عمل در او بیشتر

می شود.

طرز تلقی های خودمدارانه در اوایل زندگی به منظور رسیدن به استقلال و بدون

توجه به نیازهای دیگران بوجود می آید. اما در ازدواج میل به خودمختاری اسباب

رنجش می شود. با این حال زن و شوهر به کمک ارتباط روشن و تشویق می توانند

به یکدیگر کمک کنند تا علائق و خواسته های خود را با خواسته های همسرشان

درهم آمیزند.

باشکل گرفتن انگاره های جدید رفتاری، انگاره های خودمدارانه به تدریج محو و

نابود می شوند…

ثروتمندترین ایرانی جهان

ثروتمندترین ایرانی جهان

مجلۀ (( فوربس)) در لیست سالیانۀ خود که به معرفی ثروتمندترین افراد

جهان می پردازد بر حسب ویژگی های مشترک، پول دارهای جهان را در

گروه بندی های مختلفی قرار می دهد تا علاقه مندان بتوانند این افراد را

از منظرهای دیگری هم مقایسه کنند.

(( پی یر امیدیار))، مرد ایرانی تبار ۴۲ ساله ای که توانسته است با داشتن

۷/۷ میلیارد دلار خود را در ردۀ پولدارترین افراد جهان قرار دهد، قبل از این که از

چهل سالگی عبور کند در ردۀ دوم فهرست میلیاردرهای زیر چهل سال این

مجله قرار داشت.

(( پی یر)) امیدیار معروف، مؤسس و مدیر شبکۀ (( ایبای)) است. حتماً

کسانی که با اینترنت سرو کار دارند با نام این شبکه آشنا هستند.

در سایت ایبای مردم از سراسر جهان می توانند، مثل جمعه بازار اجناسی

را برای فروش در این سایت اینترنتی قرار دهند تا بازدید کنندگان سایت در

صورت تمایل مبلغی را برای خرید آن جنس پیشنهاد دهند. حال هر کسی

که مایل باشد می تواند رقم بالاتری پیشنهاد دهد و شخص فروشنده در

نهایت کالای خود را به بالاترین پیشنهاد عرضه شده می فروشد. از جمله

محصولاتی که در این سایت به فروش می رسد فرش ایرانی، تمبر، کامپیوتر

های لپ تاپ، دوربین های دیجیتالی و مکانیکی……..است.

ثروتمندترین ایرانی جهان

اما هر از چند گاهی در اخبار رسیده، از فروش اجناس جالبی در این سایت

با خبر می شویم، مانند پدری که به دلیل شیطنت فرزندانش و برای تنبیه

آنان، اسباب بازی های آن ها را در ایبای به حراج گذاشت و یا فروش پای

مجسمۀ برنزی صدام که از راه غیر قانونی سر از آلمان در آورده بود.

به هر حال سایت ایبای موفقیت خود را به اثبات رسانده و تا کنون توانسته

است  حجم قابل توجهی درآمد برای پی یر امیدیار دست و پا کند. به گونه ای

که ثروت وی در سال ۲۰۰۸ توسط مجلۀ فوربس ۷/۷ میلیارد دلار اعلام شد.

پی یر امیدیار که در پاریس به دنیا آمده، فرزند پدر و مادری ایرانی است. گرچه

تاکنون هیچ وقت در ایران زندگی نکرده است. کمتر کسی هم جز خود ایرانیها

بر این موضوع تأکید دارند که وی ایرانی است.

پی یر امیدیار در ۲۱ ژوئن ۱۹۶۷ متولد شد و همراه خانواده اش در سن ۶ سالگی

به ایالات متحدۀ آمریکا مهاجرت کرد و در واشنگتن دی سی دوران مدرسه را پشت

سر گذاشت. هنوز در دبیرستان مشغول تحصیل بود که علاقمند ی بسیاری به

برنامه نویسی کامپیوتری از خود نشان داد. در سال ۱۹۸۸ در رشتۀ علوم کامپیوتری

از دانشگاه توفتس فارغ التحصیل شد و سپس به شرکت کلاریس ملحق شد تا در

آن جا برای شرکت اپل، کامپوتر (( مک درا)) را تهیه کند.

امیدیار جوان در سن ۲۸ سالگی ایبای را راه اندازی کرد ولی صرفاً به عنوان یک

فعالیت تفریحی و جانبی به این سایت نگاه می کرد. خدماتی که امیدیار در ایبای

قرار داده بود در ابتدا مجانی بود، اما در ادامه مجبور شد برای تهیه و پرداخت هزینۀ

(( آی اس پی)) مبلغی را بابت خدمات از مشتریان دریافت کند. امیدیار و همسرش

از جمله خیرخواهان مشهور هستند و پیوسته در تلاشند تا فرهنگ اقدامات

خیرخواهانه و انسان دوستانه را گسترش دهند و در این خصوص با بنیادهای

خیریۀ بسیاری در ارتباط بوده و هستند.

باید گفت امیدیار در رسیدن به این موفقیت با سختی های زیادی روبه رو بوده

است و همچنین سایت ایبای که از سایت های پر مخاطب اینترنتی است و

بازدیدگنندگان فراوانی دارد، همواره مد نظر شیادان و کلاهبرداران بوده است.

بسیاری از شیادان در این سایت اجناسی را برای فروش در معرض دید بازدید

گنندگان گذاشته اند که هرگز وجود خارجی نداشته است.

البته در این مورد اقدامات زیادی صورت گرفته و بسیاری از این شیادان به دام

مأموران پلیس در سراسر جهان گرفتار شده اند.

ارزش سهام شرکت ابداعی امیدیار در طول ۳ سال به ۲ میلیارد دلار رسید.

به نوشتۀ روزنامۀ نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۲ بیش از ۷۵ هزار نفر از طریق

فروش اجناس از طریق سایت ایبای اوضاع خود را سر و سامان دادند.

فروشندگان با انصاف در سایت ایبای زمانی که خواهان فروش کالایی هستند،

ابتدا از تمامی سطوح عکس هایی واضح برای خریداران تهیه می کنند و آن را

در سایت قرار می دهند و سپس مو به مو جزئیات آن را شرح می دهند.

به عنوان مثال اگر گوشی موبایلی برای فروش به حراج گذاشته می شود.

دقیقاً معایب و جزئیات مربوطه حتی در این مورد که در کدام قسمت های

دستگاه خط افتاده است، ذکر می شود. آن ها همچنین در صورت تمایل

هزینۀ پست کالا را نیز تقبل می کنند و در غیر این صورت مبلغ جداگانه ای

را بابت پست دریافت می کنند.

پی یر امیدیار در سال ۲۰۰۵ با همکاری همسرش یک بنیاد خیریه با سرمایۀ

اولیۀ ۱۰۰ میلیون دلار به راه انداخت. او در این بنیاد به دانشجویان توانمند

اما نیازمند از نظر مالی بورسیه می دهد.

در سال ۲۰۰۸ به رغم بحران اقتصاد جهانی این مؤسسه از محل فعالیتهای

اقتصادی خود ۶۳/۲ میلیون دلار به دست آورد….

ژنرال آبراهام لینکلن (عجیب ترین قهرمان)

ژنرال آبراهام لینکلن (عجیب ترین قهرمان)

(( آبراهام لینکلن)) در کلبه ای چوبی متولد شد که نزدیک مرزهای آمریکا بود.

او در جوانی مادرش را از دست داد و پدرش دوباره ازدواج کرد. خوشبختانه

نامادری اش او را تشویق به درس خواندن کرد. با اندک سوادی که بدست

آورد قبل از اینکه حقوق دان شود چندین شغل را امتحان کرد. از جمله

دفترداری، مغازه داری، نقشه برداری و ریاست پست خانه. با این که در

اوایل کار سیاسی اش موفقیت چشمگیری نداشت دیدگاه های او راجع

به برده داری در مباحثی که با قاضی داگلاس داشت توجه زیادی را جلب

کرد و در کنوانسیون سال ۱۸۶۰ حزب جمهوری خواه توانست رییس جمهور

شود.

انتخاب لینکلن به عنوان رئیس جمهور آمریکا و ورود او به کاخ سفید به هیچ

عنوان تصادفی نبود. واقعیت تقسیم دموکرات ها بین شمال و جنوب در این

راه به او کمک کرد. در حزب جمهوری خواه رقابت او فقط با (( ویلیام سووارد))

بود و انتخاب او از آن جهت بود که راه میانه روی را در پیش گرفته بود.

زمانی که لینکلن به عنوان رئیس جمهور سوگند خورد هفت ایالت دیگر نیز

بر سر مسئلۀ برده داری از اتحاد ایالتی خارج شده بودند و (( بیوکنن))،

رئیس جمهور قبلی برای کنترل اوضاع هیچ تلاش نکرده بود. با این که ارتش

از هم پاشیده شده بود و به شدت با کسری بودجه روبرو بود کنگرۀ آمریکا

میخواست بودجۀ ارتش را قطع کند.  فقط لینکلن متوجه شده بود برای

نجات اتحاد ایالات مختلف آمریکا و رهایی از برده داری باید دست به کار

شود. قاطعیت، انرژی بی حد و مصمم بودنش حیرت همه را برانگیخته بود.

لینکلن هرگز قبل از رسیدن به پست ریاست جمهوری هیچ نوع مقام

اجرایی را تجربه نکرده بود با این حال موفق شد ارتش ایالات متحده را به

کلی متحول کند و آن را از نو بسازد. او توانست قدرت رئیس جمهور را

تا حدی که مغایر با قانون اساسی به نظر می رسید، افزایش دهد.

رهبر فعال

لینکلن اکثر اوقاتش را خارج از کاخ سفید سپری می کرد: به بازدید از

سربازان در میدان جنگ می رفت، به دیدار کارکنانش می رفت، به

زخمی ها در بیمارستان سر می زد و در هر زمان مناسب با اعضای

کابینه اش جلسه تشکیل می داد. او برای برخوردهای خودمانی و

غیررسمی، ارزش قائل می شد و به تماس های انسانی اعتقاد داشت.

مدیریتی که او دنبال می کرد از نوعی بود که امروزه آن را مدیریت گشت

زنی می خوانند. او یکی از ژنرال هایش را فقط به این خاطر که خودش

را از سربازانش جدا کرده بود برکنار کرد واعتقاد داشت اطلاعات دست

اول بهترین نوع اطلاعات است. در هر زمان که لازم می شد، مسئولیت

عملیات های رزمی را خودش به عهده می گرفت و تنها رئیس جمهوری

بود که به معنای واقعی کلمه زیر آتش دشمن قرار می گرفت.

لینکلن به عنوان قابل دسترس ترین رئیس جمهور تاریخ آمریکا هر کسی

را به ملاقاتش می آمد، خواه ژنرال ارتش و خواه یک دهقان ساده، می پذیرفت.

این ویژگی همراه با هنر گوش دادن موجب شده بود که بتواند اعتماد دیگران

را به دست آورد.

عالم طبیعت انسانی

لینکلن فوق العاده به طبیعت انسانی اشراف داشت. همین ویژگی به او

امکان داده بود که دیدگاهی وسیع و بزرگوارانه داشته باشد. او به راحتی

از اشتباهات دیگران چشم پوشی می کرد و به خاطر عفوهایی که میداد،

به خصوص در مورد سربازان فراری از میدان جنگ که معمولاً مجازات آن ها

اعدام بود، مورد انتقاد قرار می گرفت. به باور فیلیپس سخاوتمندی و بزرگواری

لینکلن موجب وفاداری و اعتماد مردم به او شده بود که در زمان جنگ برای

کسب پیروزی، نقش حیاتی و تعیین کننده ای داشت.

این رئیس جمهور برای رسیدن به اهدافش دیگران را قانع می کرد و به زور

متوسل نمی شد. و پیرو این ضرب المثل بود که: (( یک قطره عسل بیشتر

از یک گالن زردآب، حشره جمع می کند)). اگر شما بتوانید دوستی تان را

به کسی اثبات کنید می توانید روی او نفوذ داشته باشید. لینکلن علیرغم

این که اغلب افسرده بود هرگز از خوش برخوردی غافل نمی شد و همیشه

برای تشویق و تأیید دیگران آمادگی داشت و به ندرت پیش می آمد که از کوره

در برود.

لینکلن از این که نقطه ضعف ژنرال هایش را به آن ها گوشزد کند هیچ واهمه ای

نداشت ولی با این حال دست آن ها را باز می گذاشت که طبق میل خودشان

عمل کنند. خیلی از آن ها انتظارات او را تأمین نمی کردند در نتیجه مسئولیتشان

را محدود می کرد ولی وقتی مردی ( اولیسیس اس گرانت) پیدا شد که

می توانست طبق انتظارات لینکلن عمل کند لینکلن فرماندهی کل ارتش

ایالات متحده را به او سپرد.

ژنرال آبراهام لینکلن (عجیب ترین قهرمان)

آبراهام امین و مهربان

نام مستعار (( آبراهام امین)) واقعاً برازندۀ او بود. شهرت درستکاری

لینکلن باعث اعتماد مردم به او شده بود و توانایی رهبری اش را بالا

برده بود.

از رهبران عالی انتظار می رود ((درستکار باشند)) و این صفت در او

فراوان یافت می شد.

لینکلن یک انسان منطقی بود. من هیچ کاری را از روی کینه ورزی انجام

نمی دهم، وظیفه ای که من برعهده دارم بسیار فراتر از آن است که

به دنبال کینه ورزی باشم. او وقت تلافی کردن یا تحقیر و سرزنش دیگران

را نداشت. هر چند مرتب برای آن دسته از ژنرال هایی که در جنگ ضعیف

عمل می کردند نامه های تند و گزنده ای می نوشت ولی هرگز آن نامه ها

را ارسال نمی کرد. زیرا این کار، دشمنانش را بیشتر می کرد اما لینکلن

همیشه به دنبال این بود که به دیگران فرصت بیشتری بدهد. هر چند بعضیها

این موضوع را ناشی از ضعف او می دانند ولی رغبت به چشم پوشی نسبت

به اشتباهات دیگران و نگهداری زبان، لینکلن را نزد زیردستانش عزیز و گرامی

کرده بود.

بعد از پایان جنگ های داخلی در سال ۱۸۶۵ لینکلن از ایالت های جنوبی

انتقام نگرفت بلکه به آن ها حسن نیت نشان داد.

در دومین مراسم سوگند ریاست جمهوری اش او این سخنرانی مشهور را ارائه کرد:

((کینه ورزی با هیچ کس، گذشت نسبت به همه…. بگذارید کاری را که شروع

کرده ایم به پایان برسانیم و روی زخم های این ملت مرهم بگذاریم.))

نویسنده و سخنران بزرگ

لینکلن علاوه بر این که نویسندۀ بزرگی بود سخنران برجسته ای نیز به شمار

می رفت. صدای رسا، قد بلند و اندام لاغر و لباس های بی تناسبی که

می پوشید در نگاه اول روی مخاطبینش تأثیر خوبی نداشت ولی در پایان

خطابه اش شنوندگان را مسحور و مجذوب خودش می کرد. او در خطابه هایش

از روایت، داستان و طنز استفاده می کرد تا حرف هایش برای مردم معمولی

جذابیت داشته باشد.

لینکلن که مردی با حداقل تحصیلات ادبی بود می توانست خطابه های شعر

گونه ای مثل خطابۀ (( گتیزبرگ)) را بنویسد و به این مجموعه، تحریر هزاران

نامۀ استادانه را هم باید اضافه کرد. درسی که لینکلن به ما می دهد این

است که هر نوع سرمایه گذاری که برای بالا بردن مهارت های ارتباطی باشد

مفید است.

خلل ناپذیری

لینکلن در غلبه بر شکست و گرفتاری استاد بود و این به خاطر باوری بود

که به حقانیت راهش داشت. اطمینان و اجتناب از تسلیم در برابر فشار، او

را هدف انتقادهای ناعادلانه، تهمت و بدرفتاری کرده بود و قبل از این که

بتواند شایستگی اش را در ادارۀ کشور نشان بدهد همیشه به عنوان حقوقدان

دهاتی و نادان مورد انتقاد قرارا می گرفت. با این حال به ندرت با کسانی که

نسبت به او بدگویی می کردند در گیر می شد و در واقع انتقاد را به عنوان

بخشی از کارش پذیرفته بود. فقط موقعی به مقابله با انتقاد بر می خواست

که مفهوم آن دفاع از تلاش در راه اتحاد ملی بود. او از بذله گویی و تعریف

داستان لذت می برد و با این کار هم مردم را سرگرم می کرد و هم حواس آنها

را متوجه سال های تیره و تاریک جنگ می کرد.

نکته های نهایی

نکتۀ بارز در مورد لینکلن این است که او در ارتباط با حفظ اتحاد ملی و لغو برده

داری واقعاً همان کاری را انجام داد که گفته بود. این از روی خوش شانسی نبود.

او برای اداره کشورش از قبل برنامه داشت و نسبتاً سریع به اهدافش رسید.

با اینکه همیشه آمادگی داشت که به اشتباهاتش اعتراف کند به موضعی که

انتخاب کرده بود فوق العاده اعتقاد داشت و به این یقین، قاطعیت را هم اضافه کرد.

کتاب (( رهبری لینکلن)) برای شناختن شخصیت دقیق لینکلن وبرای نکته هایی

که در آخر هر فصل مطرح شده اند ارزش خواندن را دارد و یادآوری مناسب و

ساده ای از درسهای رهبری لینکلن است. این کتاب، فوق العاده الهام بخش

است زیرا شخصیت لینکلن الهام بخش بود. او ویژگی اصلی را برای رهبر شدن

داشت. لینکلن قادر بود، دیگران را به جنبۀ مثبت وجودشان هدایت کند.

هر زمان با این معما روبرو شدید که چطور با یک بحران مقابله کنید از خودتان

سؤال کنید: (( اگر لینکلن جای من بود چه کار می کرد؟ ))

ببخشید خانم شما ثروتمند هستید

ببخشید خانم شما ثروتمند هستید

آن دو کوچولو شتابان از حفاظ هوای طوفانی گذشته وارد منزل شدند.

هر دوی آنها، هم دختره و هم پسره، کت کهنه و گل و گشادی به تن

داشتند. «ببخشید خانم، کاغذ باطله دارید؟»

سرگرم کار بودم و می خواستم پاسخ رد به آنها بدهم که چشمم به

پاهای آن دو افتاد. دمپایی های کوچک و ظریفی که از برف و باران کاملا

خیس شده بودند، به پا داشتند.

«بیایید تو تا یه فنجون شیر کاکائوی گرم براتون دست کنم.» هیچ حرف

دیگری میان ما رد و بدل نشد. دمپایی های خیس آنها، علائمی از کف

پاهایشان بر روی سنگ پهن اجاق بر جای گذاشتند.

بایک فنجان شیر کاکائو، کمی نان برشته و مربا از آنها پذیرایی کردم تا

شاید در برابر سرمای بیرون مقاوم شوند. سپس به آشپزخانه برگشتم

و دوباره مشغول رسیدگی به دخل و خرج خانواده شدم.

سکوت مطلق حاکم بر اتاق جلویی، حواسم را به خود جلب کرد؛

به همین خاطر لحظه ای به داخل اتاق نگریستم.

دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفته بود و خیره به آن می نگریست.

پسر کوچولو با صدای نرمی پرسید: «ببخشید خانم،… شما ثروتمند هستید؟»

ببخشید خانم شما ثروتمند هستید

«من؟ اوه، نه!» و نیم نگاهی به روکش نخ نمای مبل ها انداختم.

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت: «رنگ فنجون

نعلبکی ها به هم می خوره.» صدایش خشن بود و از فحوای آن احساسی

از گرسنگی استنباط می شد، تمنایی که از بی غذایی تن نبود.

آن دو در حالی که بسته های کاغذ را برای محافظت از وزش باد در مقابل

صورتشان گرفته بودند، رفتند. آنها تشکر هم نکردند؛ احتیاجی هم به این

کار نبود. آنها بیشتر از آنچه می باید، کرده بودند. فنجان های سفالی آبی

رنگ ساده و نعلبکی هایش، ولی خوب، به هم می خوردند. سیب زمینیها

را امتحان کردم و آبگوشت را هم زدم. سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای

سرم، همسرم، شغل خوب و دائمی اش- همه اینها هم، به هم می آمدند.

صندلی ها را از جلوی اتاق برداشته و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن

را مرتب کردم.لکه های گلی دمپایی های کوچک، هنوز از روی سنگ اجاق

خشک نشده بودند. آنها را پاک نکردم. خوش دارم این لکه ها همیشه در آنجا

باقی بمانند تا هرگز دوباره از یادم نرود کهچقدر ثروتمند هستم…

مقاله شیدایی قبل از ازدواج

مقاله شیدایی قبل از ازدواج

از جمله معماهای جامعۀ ما این است که چرا عشقی که می تواند به اوج

برسد، تنزل می کند و در ورای ابری از نومیدی و دلتنگی پنهان می شود.

چه بسیار زوج هایی که زندگی زناشویی سعادتمندی را انتظار داشتند و

کارشان به ملامت کشید، چه زوج هایی که زندگی زناشویی سعادتمندانه ای

داشتند و حالا در کسالت زندگی می کنند، و سرانجام، چه بسیار زن و شوهر

هایی که قبلاً بر سر همه چیز توافق داشتند و حالا بر سر هیچ چیز توافق ندارند.

زن و شوهر، وقتی یکدیگر را با دید مثبت نگاه می کنند، خشنود می شوند و

چون در مقام نفی ارزش های یکدیگر بر می آیند، دلگیر می گردند. موضوعی که

فیلسوف بزرگ، اپیکور، دوهزار سال پیش بیان می کند: (( انسان نه از خود اشیاء،

بلکه از برداشتی که از آن ها دارد ناراحت می شود.))

بسیاری از زوج ها از ناراحتی مشابهی رنج می برند. اما می توانند اگر بخواهند

تعادل جدیدی ایجاد کنند. بسیاری از زوج ها مشکلات خود را منحصر به فرد میداند

و متوجه نیستند که تجربۀ آن ها عمومی و فراگیر است و نمی دانند نیروهایی که

زندگی مشترک دیگران را از هم می پاشد، می تواند، زندگی زناشویی آنان را

نیز از هم بپاشد. در عین حال متوجه نیستند همان اصولی که برای برقراری صمیمیت

مجدد روابط پریشان دیگران قابل استفاده است، در مورد آنها هم صدق می کند.

البته هستند  زوج هایی که میان آن ها احساس احترام متقابل برقرار است و در

نتیجه ازدواجشان عاری از بحران و پریشانی است.

برای از میان برداشتن اختلافات خانوادگی به اطلاعات بیشتری نیاز داریم. باید بدانیم

که چرا روابط عاشقانه، همۀ احساسی که بدواً میان زن و شوهر حاکم است، به

سردی می انجامد. اما عجیب این جاست که ریشه های گرفتاری اغلب به هما

ن آغاز روابط و به همان دوران شیفتگی و شیدایی باز می گردد.

بس ترانه های دل انگیز که در وصف عشق و شیدایی سروده اند و بسا اشعار عاشقانه

که در وصف شیرینی عشق بر زبان ها وبر قلم ها روان گشته است. حتی زوج هایی

که دیگر دچار توهم نیستند نیز هنوز از احساسات و خیالات شاعرانه، داستان ها و فیلمها

و سروده ها دست بردار نیستند.

در این شرایط، کالبد شکافی عشق و رسیدن به ذات شکل دهندۀ آن گاه به نظر موهن

می رسد و با این حال ، برای درک علت فروپاشی پیوند های عاشقانه، باید قبل از هر

چیز از علت بوجود آمدن احساس عشق با خبر شویم.

احساس عشق، البته یکی از زیبا ترین و لطیف ترین احساساتی است که داریم. به

ندرت کسانی پیدا می شوند که بتوانند از اشتیاق لذت و هیجان و نشاط ناشی از

عشق چشم بپوشند. عشق در حادترین شکل خودکه شیدایی و شیفتگی است چیزی

بیش از احساسات شدید و اشتیاق دوست داشتن است. گاه شدتش چنان است که بر

هوشیاری و حس آگاهی انسان تأثیر می گذارد. توصیفاتی نظیر(( پرواز در آسمان ها))،

((در عرش سیر کردن))، (( سر در ابرها داشتن)) نشانۀ فاصله گرفتن از ارزیابی و واکنش

واقع بینانه است، نشانۀ رؤیای رضایت و نشاط است.

گاه افسون عشق به اختلالات روانی منجر می شود. در حقیقت، شیدایی را نوعی سیری

ناپذیری و به تعبیری جنون و حماقت دانسته اند. عاشقی که به مرحلۀ شیدایی می رسد

و فکر و خیال معشوق زوایای

وجود او را اشغال می کند، اغلب نشانه هایی دال بر اختلالات روانی بروز می دهد.

بعضی از جنبه های شیدایی با اندیشه و احساس مجنون ها شباهت پیدا می کند.

توهم تب عشق، همراه با مبالغۀ خصوصیات مثبت معبود و همه چیز او را آرمانی

دانستن تنها توجه به نقاط مثبت و ندیدن نقاط ضعف، نمونه های احساسی است

که در اشخاص مجنون مشاهده می شود. تصویر پر جلای معبود در حالت شیدایی،

نقطۀ مقابل توجه به جنبه های منفی در شرایط رهایی از توهم و شیدایی است.

 بسیاری از عشاق به قدری شیفتۀ احساس لذت بخش عشق می شوند که حتی

به ذهنشان هم خطور نمی کند که ممکن است خصوصیاتی که موجب این شیدایی

شده اند توهم آمیز باشند. حتی اگر قبول کنند که ممکن است دربارۀ طرف مقابل

برخورد غیر واقع بینانه داشته اند، مثلاً اگر بپذیرند که در شرح شخصیت، هوش و ذکاوت

و سایر خصوصیات او راه مبالغه رفته اند، به ظاهر نمی توانند برای این عوامل بالقوه

نفاق انگیز وزن و اهمیت معقولی در نظر بگیرند.

مقاله شیدایی قبل از ازدواج

برنامۀ شیدایی

علل بروز شیدایی، با توجه به نیازهای روانی، امیال و سلیقه های اشخاص متفاوت

است. از این رو، در حالی که بعضی ها تحت تأثیر معیار متعارف جذابیت و زیبایی به

شیدایی می رسند، دیگران زیر نفوذ یک یا چند عامل منحصر به فرد قرار می گیرند.

جذابیت جسمانی محرک بسیار قدرتمندی است و با این حال، به هیچ وجه تنها

محرک موجود نیست. برای بعضی ها، خصوصیات اخلاقی و شخصیت اجتماعی،

سلوک، مهارت های کلامی و خلق و خو ومشرب مهم است و برای جمعی دیگر،

صفاتی نظیر تکیه گاه بودن و صمیمیت، اهمیت دارد و بالاخره، گروهی هم به مهربانی،

قدرت یا قاطعیت اشخاص بها می دهند.

اما با وجود سلیقه های مختلف، ماهیت شیدایی از همگونی قابل ملاحظه ای

برخوردار است. اندیشیدن به معبود و در سر داشتن هوای او نیروی قدرتمندی است.

چشم انداز عاشقان شیدا، نوعی آرمان گرایی و تنها توجه به جنبه های مثبت است

که بدین لحاظ می توان آن را با چشم انداز منفی دیدن همۀ امور به هنگام گسستن

پیوندهای مهر و الفت قیاس کرد. تنها مثبت را دیدن، چنان تصویر آرمانگرایانه ای از

معبود فراهم می سازد که در پرتو آن همۀ نکات و خصوصیات منفی در هاله ای از

ابهام قرار می گیرد. گاه خصوصیات جاذب، همۀ اکناف چشم انداز را پر می کند، آن

گونه که حتی یک عنصر ناخوشایند، امکان خود نمایی نمی یابد.

 در حقیقت به نظر می رسد که در دوران شیدایی، شخص توان تحلیل منفی خود را

یا به کلی از دست می دهد یا در انجام آن به شدت ضعیف می شود. زن یا مرد شیدا،

با توجه تنها به جنبه ها و خاطرات مثبت و رعایت انتظارات معبود، تمام نیروی خود را در

جهت برقراری ارتباط هرچه بیشتر با او صرف  می کند. روحیۀ شیدایی با پویایی تمام

در برابر توجه به کیفیات نامطلوب شخص مقاومت کرده، مانع لمس جنبه های منفی

و دلسرد کننده می شوند. گاه با آن که عشاق به بی تناسبی عشق و علاقۀ خود پی

می برند و با آن که می