ما در راه موفقیت از آدم هایی راهنمایی می گیریم که صداقت دارند.

صداقت یعنی این که از هستۀ وجودی تغییر ناپذیری برخوردار باشید. در این صورت می توانید با تغییرات بزرگی سازگاری پیدا کنید که ممکن است دیگران را از مسیر زندگی خارج کند. یک فرد صادق به ارزش هایش پای بند است، می خواهد شنوندۀ بهتری باشد، بی دریغ عشق می ورزد و به دنبال تفاهم است. خلاصه می خواهد آدم موفقی باشد. ما معمولاً کمتر به این مسئله فکر می کنیم که آیا شخصیتی را که فکر می کنیم باید از آن برخوردار باشیم داریم یا خیر؟

پیام اصلی این است که قبل از انجام هر کاری ابتدا باید قدر خودمان را بدانیم و به دنبال بهتر شدن باشیم.

شخص موفق کسی است که:

متعهد می شود، به تعهدش عمل می کند و به قولی که می دهد احترام می گذارد.

به سرعت و با گشاده رویی اشتباهش را می پذیرد.

فاصلۀ بین محرک و پاسخ را رعایت می کند. یعنی به ندرت خودش را مجبور به انجام کاری می کند. اگر کاری را انجام بدهد از روی انتخاب است.

ارزش زمان را می شناسد و موفقیت را در این می داند که خودش باشد ولی به شیوه ای سازمان یافته.

برای رسیدن به اهداف بالاتر مایل به انجام کارهایی است که دیگران زحمت انجام آن ها را به خود نمی دهند.

اگر ما به اندازۀ کافی شجاعت داشته باشیم تا به جای پرداختن به مسائل مختلف و متفاوت به مشکلات اساسی و ریشه ای بپردازیم می توانیم انسان های موفقی باشیم:

(( ایجاد وحدت لازم برای ادارۀ یک فعالیت اقتصادی کارآمد، یک خانواده یا یک پیوند زناشویی مستلزم قدرت و شجاعت فردی فوق العاده ای است. هر میزان مهارت فنی اداری در تلاش برای توده های انسانی نمی تواند جایگزین ضعف اصالت فردی در توسعۀ روابط باشد. رعایت قوانین اساسی عشق و زندگی بسیار حیاتی و مهم هستند.))

رشد فردی اغلب نتیجۀ دیدن مسائل از چشم اندازی تازه است نه انجام دادن یک کار جدید. همۀ ما یک نقشۀ ذهنی از دنیا داریم که آن را با دنیای واقعی اشتباه می گیریم. ما با چسبیدن به نقشۀ قدیمی از دیدن سرزمین هایی واقعی عاجز می مانیم و راه مان را گم می کنیم. در این نقطه برای پیدا کردن راه مان از شیوه ها و اصلاحات بیرونی استفاده می کنیم ولی باز هم بدون تغییر درونی راه به جایی نخواهیم برد. ما باید الگوی ذهنی مان یعنی شیوۀ اصلی نگاه مان را به دنیا تغییر بدهیم. با شواهد مخالفی که به دست می آیند الگوهای ذهنی جدید جایگزین الگوهای علمی قدیمی تر می شوند. برای مثال نظریۀ بطلمیوس، جغرافی دان، در مورد گردش دنیا به دور زمین با الگوهای جدیدی که درست متضاد نظر او هستند جایگزین شد.

الگوهای ذهنی جدید همه چیز را تغییر می دهند. به عنوان مثال، شاید همیشه اعتقاد داشتید که بهترین شیوۀ زندگی(( همرنگ جماعت شدن)) است و باید تا جای ممکن نسبت به رویدادها خارجی واکنش نشان داد، در این صورت این امکان را در نظر نمی گیرد که می توانید در شکل دادن به تجربه هایتان نقش فعالی داشته باشید. ولی اگر تصمیم بگیرید که الگوی ذهنی تان را تغییر بدهید  همان مسیری که هر روزه در آن گام برم می داشتید به یکباره برایتان تازگی پیدا می کند زیرا با این دیدگاه جدید این مسیر برایتان مسیری کاملاً جدید می شود که قبلاً آن را ندیده بودید.

آلبرت اینشتین: (( نمی توانیم مشکلات مهمی را که با آنها روبرو هستیم با همان سطح فکری که آن ها را به وجود آوردیم حل کنیم.))( یعنی باید دید گاهمان را تغییر بدهیم تا راه حل برایمان آشکار شود زیرا با حفظ دیدگاه قبلی فقط خود مشکل را می بینیم نه راه حل آن را). در حالی که تغییرات جزئی در زندگی مان تحت تأثیر تغییراتی است که در نگرش و رفتارمان می دهیم باید آدم متفاوتی شویم و این کار به سادگی اتفاق نمی افتد. به همین علت است که واحد اصلی تغییر، (( عادت)) است زیرا کارهایی که می کنیم یا کارهایی که همیشه فکرمان را به خود مشغول می کنند، شخصیت ما را شکل می دهند و دریچه ای هستند که از درون آن به مسائل نگاه می کنیم.

دو مرحلۀ موفقیت

وقتی شما خانه ای می سازید باید قبل از کندن زمین طرح و نقشه ای در دست داشته باشید. قانون نجاری می گوید(( دوبار اندازه بگیر، یک بار ببر)). در امور اقتصادی هم نمی توانید چشم بسته امیدوار باشید پول در بیاورید. در مورد تولید هر محصول یا ارائۀ هر نوع خدماتی، از پیش باید خوب فکر شده باشد و برای بازاریابی، استخدام نیروی انسانی و اختصاص منابع برنامه ریزی های دقیقی وجود داشته باشد. این مرحلۀ اولیه خوانده می شود. اکثر شکست های اقتصادی در نتیجۀ کمبود سرمایه، عدم شناخت کافی از بازار یا نداشتن برنامۀ اقتصادی به وجود می آیند. یعنی تمام کاستی ها و ضعف هایی که به مرحلۀ اولیه ارتباط پیدا می کنند.

در مورد زندگی هم این موضوع مصداق دارد. چیزی که آن را موفقیت(( یک شب )) می دانیم در واقع یک شب اتفاق نمی افتد، بلکه معمولاً در سایۀ سال ها برنامه ریزی، تمرین، یادگیری و تجسم نتایج مطلوب شکل می گیرد. ممکن است خوش شانس باشید و از راه های دیگر هم به موفقیت برسید ولی این موفقیت دوام نخواهد داشت. هیچ کس نمی تواند چشم بسته به موفقیت واقعی دست پیدا کند.

(( زندگی اتفاقی است که وقتی شما نقشه های دیگری در سر دارید رخ می دهد.)) مطمئناً عاقلانه نیست که فکر کنید شما می توانید به میزانی که  آقای استفان کاوی (نویسنده کتاب هفت عادت مردمان موثر) می گوید به زندگی تان شکل بدهید. استدلال او این نیست که شما می توانید از رویدادهای غافلگیر کننده زندگی جلوگیری کنید بلکه صرفاً می خواهد این را عنوان کند که هدف داشتن، در شکل دادن به سرنوشت نقش دارد. به این فکر کنید که بعد از  فوت شما مردم در موردتان چه می گویند، تمرینی که فوق العاده ارزشمند است. و عجیب اینکه وقتی به این مسئله فکر می کنید که در نهایت می خواهید به کجا برسید و هدف نهایی زندگی تان چیست کمتر تحت تأثیر افکار و عقاید دیگران قرار گرفته و خودتان در مورد زندگی تان تصمیم گیری می کنید. زیرا آگاهی از هدف نهایی زندگی به شما آرامش می دهد و برایتان مشخص می کند که مسیر زندگی تان برای رسیدن به آن هدف چه خواهد بود. همچنین در این صورت ترس هایتان هم در مورد فلسفۀ هستی کاهش پیدا می کند و نگرانی هایتان را ترسیم کنید و نام آن را (( زندگی )) بگذارید یا این که از قانون دو مرحله ای موفقیت پیروی کنید تا مطمئن باشید زندگی تان مخلوق اراده خودتان است.

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *